|
وبلاگ سينمايي كلاكت
|
||
|
مروري بر سينماي لرستان |
محمود نوری
وقتی اولین فیلم کوتاهم را ساختم؛ هیچ اطلاعی درباره ساز و کار جشنوارهها نداشتم. آن فیلم فقط در یک جشنواره داخلی شرکت کرد و دلیلش این بود که تهیهکننده فیلم، عضو هیات انتخاب بود! بعد از آن همیشه فکر میکردم باید جزوهای، مطلبی یا کتابی باشد که درباره نحوه شرکت در جشنوارهها توضیحات ابتدایی داده باشد. اما از آن جایی که چنین چیزی نیافتم؛ تصمیم گرفتم حالا که نسبت به شرکت در جشنوارهها آگاهی پیدا کردم، همان مطالبی را که زمانی محتاجش بودم مکتوب کنم.
اگر شما هم مثل چند سال پیش من فیلمی ساختهاید اما نمیدانید چطور باید آن را در جشنوارهها شرکت دهید؛ توصیه میکنم این راهنمای ساده را بخوانید.
مرحله اول از شرکت دادن فیلم در جشنوارهها مطلع شدن از اسامی جشنوارههای پیش رو و مهلت ارسال آثار به آنهاست. برای این منظور سایتهایی وجود دارد. برای مطلع شدن از فراخوان جشنوارههای داخلی و خارجی به زبان فارسی سایت www.shortfilmnews.com منبع خوبی است. هر چند روز یکبار سری به این سایت بزنید و اگر فراخوان جدیدی اعلام شده بود آنرا از دست ندهید. یا فراخوان و قوانین جشنواره را در خود سایت خواهید دید و یا لینک سایت رسمی جشنواره را میبینید و از آنجا فرم ورودی و قوانین را دریافت میکنید.
دانستن زبان انگلیسی عاملی تعیینکننده برای پیدا کردن جشنوارهها و شرکت در آنها است. برخی سایتها مانند http://www.britfilms.com/festivals تقریبا همه جشنوارهها را بر اساس حروف الفبای انگلیسی طبقهبندی کردهاند. این گونه لیستها یک ضعف دارند، و آن این است که باید همهشان را بخوانید و شخصا به طبقهبندیشان بپردازید و تاریخهای جشنوارههای پیش رو را یادداشت کنید.
بهترین منبع، یک منبع اینترنتی و به روز است که با ورود به آن بتوانید از جشنوارههایی که آخرین مهلت ارسال آثار (Deadline) به آنها حداقل تا بیست روز دیگر ادامه دارد مطلع شوید.
چرا بیست روز؟ برای اینکه بتوانید فیلم را از طریق پست جمهوری اسلامی ایران ارسال کنید. اما اگر جشنوارهای بود که خیلی خواهان شرکت در آن بودید و تنها چند روز فرصت داشتید. در این صورت میتوانید از پستهای DHL، TNT، GLOBEX استفاده کنید. آنها بستهتان را در ازای مبلغ بالاتری سریعا به مقصد میرسانند.
برای پیدا کردن فهرستی که به قدر کافی مهلت داشته باشد سایت www.filmfestivals.com منبع خوبی است. بعد از بالا آمدن سایت، چند منو در بالای صفحه خواهید دید. مکاننما را روی منوی Festivals ببرید. فهرستی باز میشود. گزینه Coming Soon را انتخاب کنید. صفحه جدیدی باز خواهد شد. جایی در وسط صفحه، لینک Next Month را بیابید و روی آن کلیک کنید. صفحهای باز میشود شامل فهرستی از جشنوارههایی که اگر ابتدای ماه رفته باشید پانزده تا سی روز فرصت دارید برایشان فیلم بفرستید. اما به طور متوسط در هر ماه از این فهرست طولانی، شش تا ده جشنواره پیدا میکنید که به کارتان بیاید. حالا باید به غربال کردن جشنوارهها بپردازید.
از عنوان بعضی جشنوارهها پیداست که با فیلم شما هماهنگی ندارند. مثلا جشنواره فیلمهای علمی تخیلی یا (Science-Fiction) Sci-Fi.
در مرحله بعد باید وارد لینک جشنوارهها شوید. با کلیک کردن روی نام هر جشنواره، صفحهای باز میشود که هنوز متعلق به سایت www.filmfestivals.com است. در آن صفحه توضیحات مختصری از موضوعیت جشنواره خواهید دید. شاید با مطالعه آن متوجه شوید که جشنواره، تنها یک برنامه نمایش فیلمهای کلاسیک دهه 60 است و اصلا بنا ندارد فیلم از جای دیگری بپذیرد. شاید متوجه شوید که آن جشنواره تنها فیلمهای سینمایی (Feature) را میپذیرد و فیلم شما کوتاه (Short) است. یا فقط فیلمهای مستند (Documentary) را میپذیرد و شما یک فیلم تجربی (Experimental) دارید. برای مرحله بعد غربال باید وارد سایت رسمی جشنواره شوید. در صفحهای که باز شده بود به گوشه سمت راست، پایین صفحه نگاه کنید، لینک Official Website را پیدا کرده رویش کلیک کنید. وارد سایت خود جشنواره میشوید. ابتدا اگر زبان سایت، غیر از انگلیسی است منوهای سایت را مورد بررسی قرار داده و زبان را انگلیسی کنید. حالا باید دنبال دو چیز بگردید:
1- قوانین جشنواره (Rules and Regulations). 2- فرم ورودی جشنواره (Entry Form).
قوانین جشنواره اولویت دارد. چون شاید با مطالعه آن بفهمید که فیلمتان به دردشان نمیخورد و دیگر نیازی به فرم ورودی نیست. قوانین هر جشنواره مختلف است و ممکن است 5 تا 15 بند باشد. شما باید تمام بندهای قوانین را با دقت بخوانید و چیزی را جا نیندازید. اولین چیزی که باید در قوانین به دنبالش بگردید مسئله کارمزد بازبینی فیلم یا Fee است. اگر جشنوارهای Fee داشته باشد به این معنی است که باید علاوه بر فرم ورودی و فیلم، مبلغی را ارسال کنید. این مبلغ میتواند 5، 10 یا 60 دلار باشد. Fee را بسته به قوانین شاید بتوانید در بسته پستی بفرستید و یا از طریق حسابهای اینترنتی (مانند Pay Pal) به حساب جشنواره واریز کنید.
با بررسی قوانین شاید متوجه شوید که جشنواره تنها برای توابع (Resident) کشور انگلیس باشد. ممکن است در جشنوارهای فقط افراد کشورهایی که به زبان اسپانیایی صحبت میکنند (Spanish-Speaking Countries) حق شرکت داشته باشند. شاید جشنوارهای، بینالمللی باشد ولی بخش فیلم کوتاه آن ملی (Domestic) باشد. برخی جشنوارهها فقط فیلمهای 16 و 35 میلیمتری را قبول میکنند. اما اکثر جشنوارههای فیلم کوتاه، سیستمهای دیجیتال را میپذیرند. جشنوارههای اروپایی عموما با موسیقی انتخابی (و نه اوریجینال) مشکلی ندارند. اما ممکن است در قوانین جشنوارههای آمریکایی، کانادایی و استرالیایی ببینید که نمیتوانید از موسیقی بدون کپیرایت استفاده کنید. البته با توجه به اینکه ایران تابع کپیرایت نیست، احتمالا استفاده از موسیقیهای ایرانی مشکلی را ایجاد نکند. در چنین زمینههایی است که لازم میشود Email یا تلفن جشنواره را پیدا کنید و از آنها در این باره بپرسید. خُرده قوانین هر جشنواره متفاوت است. مثلا شاید بگویند که دیویدی فیلمتان لیبل نداشته باشد و با ماژیک سیدی روی آن بنویسید. یا دیویدی منو نداشته باشد. در بخش قوانین، موارد دیگر مانند میزان جوایز جشنواره و بخشهای مختلف جشنواره را خواهید دید.
اگر با قوانین مشکلی نداشتید و فیلمتان مطلوب جشنواره بود فرم ورودی را بیابید و آنرا پر کنید. این فرم نهایتا باید به امضای تهیهکننده فیلم برسد. معمولا جشنوارهها فرم ورودی و قوانین خود را در صفحه اول و جلوی چشم میگذارند. اما در بعضی جشنوارهها لازم میشود که به جستجو در سایت بپردازید. بعضی فرمهای ورودی فایل وُرد (Word) هستند و میشود در کامپیوتر تکمیلشان کرد. بعضی فایل پیدیاف (PDF) هستند و بعضی فرمها هم باید بصورت اینترنتی پر شوند. بعد از آنکه یک فرم اینترنتی را پر کرده، آنرا ثبت (Submit) کردید احتمالا از شما می خواهد آنرا پرینت بگیرید و امضا کنید و به همراه دیویدی بفرستید. شاید هم کُدی بدهد و بگوید آنرا روی دیویدی بنویسید.
موارد مختلفی را باید در فرمهای ورودی پر کنید که برخیشان از این قبیل است:
عنوان اصلی فیلم که معمولا باید با فونت انگلیسی نوشته شود. مثلا فرش باد را مینویسیم
Farshe Baad. فرمت اصلی فیلم (Original Format) یعنی دوربینی که با آن فیلم را گرفتهاید.
(MiniDV - DVD – etc). ترجمه انگلیسی عنوان فیلم. نسخه نمایش (Screening Format) یعنی شاید فرمت اصلی فیلمتان MiniDV باشد اما جشنواره این گزینه را برای شما گذاشته که اگر فیلمتان پذیرفته شد مثلا نسخه DVD را برای نمایش بفرستید. داستان فیلم به زبان انگلیسی (Synopsis). بیوگرافی یا زندگینامه. فیلموگرافی یا فیلمشناسی.
ایمیل و آدرس تهیهکننده و کارگردان. Distributor فردی است که مسئولیت پخش فیلم را به عهده دارد. اگر اطلاعات این فرد را هم خواسته بود و خود کارگردان، پخشکننده فیلم بود میتوانید جلوی آن بنویسید Same as Director.
گاهی این گزینهها را در فرمهای ورودی میبینید: World Premier: یعنی جشنوارهای که فرمش را پر میکنید اولین جشنوارهای در سراسر دنیا است که فیلمتان به آن راه یافته است.
International Premier: یعنی فیلمتان در جشنوارههای داخلی به نمایش درآمده ولی این اولین جشنواره خارجیاش است.
European Premier: یعنی فیلمتان در جشنوارههای خارجی شرکت کرده است ولی اولین باری است که در جشنوارهای اروپایی شرکت میکند.
Finnish Premier: یعنی فیلم شما در جشنواره اروپایی دیگری شرکت کرده ولی اولین باری است که در جشنوارهای فنلاندی شرکت میکند.
و به همین ترتیب برای قارهها و کشورهای دیگر گزینههای مشابهی وجود دارد.
اگر از شما عکس کارگردان، عکس صحنه فیلم (Still of the Scene) یا عکس پشتصحنه فیلم
خواستند، بهترین راه این است که طی یک ایمیل این موارد را ارسال کنید. در معدود مواردی کپی ID کارگردان را میخواهند که یعنی کپی پاسپورت کارگردان یا هر کارت شناسایی که اطلاعات فرد را به زبان انگلیسی داشته باشد.
شاید از شما Dialogue List هم بخواهند که شامل متن انگلیسی تمام دیالوگهای فیلم میشود. یا List of All Audible and Visible Texts in the Movie را میخواهند که علاوه بر دیالوگها، تمام متنهای قابل مشاهده در فیلم را شامل میشود. نسخه فیلمی که برای جشنواره ارسال میکنید در 95 درصد موارد باید زیرنویس انگلیسی داشته باشد. در الباقی موارد میخواهند که لیست دیالوگهای فیلم را به همراه تایمکُد (Time Code) بصورت جداگانه ارسال کنید. Time Code یعنی باید کنار هر دیالوگ چنین چیزی بنویسید: 00:05:43 که یعنی این دیالوگ در این دقیقه و ثانیه از فیلم بیان میشود.
Cast به معنی اسامی بازیگران است. جلوی Photography باید اسم تصویربردار فیلم را بنویسید و نه عکاس آن را.
اغلب جشنوارهها از شما نسخه DVD یا VHS فیلم را برای بازبینی میخواهند. جشنوارهها، فیلم را روی CD نمیپذیرند. تعداد بسیار اندکی از جشنوارهها نسخه MiniDV را برای بازبینی خواهند خواست. اما اگر فیلمتان پذیرفتهشد، برای نمایش فیلم باید نسخه MiniDV را بفرستید. بعضی جشنوارهها هم به همان نسخه DVD به عنوان نسخه قابل اکران بسنده میکنند. جشنوارههای اروپایی معمولا از شما میخواهند پشت پاکت بسته پستی بنویسید: For Temporary Cultural Purposes Only, No Commercial Value یعنی «برای مصارف موقت فرهنگی، فاقد ارزش اقتصادی». تعداد اندکی از جشنوارهها خواهند خواست که Proforma Invoice (پیش فاکتور) را به همراه نسخه نمایش فیلم پست کنید. در این فاکتور باید هزینه نسخه نمایش را بنویسید که این هزینه بیشتر در فیلمهای 35 میلیمتری قابل توجه است. نمونه این فرم را میتوانید در اینترنت پیدا کنید.
در نگاهی خوشبینانه بعد از دو ماه ایمیلی دریافت میکنید با این مضمون که فیلم شما در بخش رقابتی جشنواره (Competitive Part) پذیرفته شده است. این جشنواره از دو حالت خارج نیست:
الف) در صورت درخواست شما برایتان دعوتنامهای از طریق ایمیل یا فکس ارسال میکند که با استفاده از آن میتوانید از سفارت مربوطه ویزا بگیرید. اما جشنواره هزینههای اقامت شما را متحمل
نمیشود. میتوانید با هزینه شخصی به سفر بروید.
ب) اگر خواستید جشنواره دعوتنامه را میفرستد، ویزا را تهیه میکنید و جشنواره هزینههای اقامت (Accommodation) را بر عهده میگیرد. در این صورت شما در هتلی که جشنواره در نظر گرفته مقیم میشوید.
اما در هر دو حالت هزینه سفر (بلیط هواپیما، قطار و ...) تماما بر گردن خود فیلمساز است. تعداد انگشتشماری جشنواره هستند که بعد از رسیدن به محل برگزاریشان، هزینه بلیط را بازپرداخت (Refund) میکنند. اغلب جشنوارههای معتبر هم چنین قاعدهای ندارند.
یکی از سایتهایی که ذکر نامش در اینجا ضروری است سایت بسیار خوب و قوی www.filmfestivalworld.com است. این سایت شاید قویترین و جامعترین سایت در زمینه اطلاعات جشنوارهها و تاریخ برگزاری آنها باشد. در این سایت خیلی سریعتر میشود عملیات گزینش را انجام داد. اما دلیل آنکه نامش در ابتدا نیامد این بود: این سایت هم فهرستی دارد از جشنوارههای پیش رو اما این فهرست نسبت به www.filmfestivals.com ناقص است. با عضویت در این سایت گاها ایمیلی دریافت میکنید با موضوع جشنوارههای بدون Fee پیش رو که فهرست کامل را در بر دارد اما این ایمیل سرِ هر ماه نمیآید. برای استفاده از این سایت در صفحه اول آن در منوهای سمت چپ دو تقویم خواهید دید. در تقویم بالایی روزهایی که با رنگ قرمز مشخص شدهاند آخرین مهلتهای ارسال آثار (Call for Entry Deadlines) را نشان میدهند. سراغ Deadlineهایی بروید که بیست روز با روزی که در آن هستید فاصله دارند. با کلیک کردن روی اعداد قرمز، لیست جشنواره یا جشنوارههایی که تا آن روز فیلم میپذیرند به اضافه دیگر Deadlineهای آن ماه میآیند. به ترتیب روی هر جشنواره کلیک کنید و قابلیت انتخاب فیلم خود را بررسی کنید. برای هر جشنواره صفحهای در خود سایت باز میشود که اطلاعات مهمی را نشان میدهد. مثلا Accreditation که همان اعتبارگذاری جشنواره است. یا Attendance که به معنی میزان جذب مخاطب است.
اگر میخواهید به صورت پیگیر، میان جشنوارهها چرخ بزنید حتما عضو سایت https://withoutabox.com/ شوید. برخی جشنوارهها، ثبت فیلم را تنها بصورت اینترنتی از طریق https://withoutabox.com/انجام میدهند. بعد از عضویت در https://withoutabox.com/ میتوانید مشخصات فیلم خود را در حساب (Account) خود وارد کنید. با این کار اگر ثبت فیلم را از طریق این سایت پیگیری کنید، سایت به صورت اتوماتیک به شما میگوید که فیلمتان با کدام شرایط جشنواره هماهنگی دارد و با کدام ندارد. با عضویت در این سایت به طور مداوم ایمیلهایی دریافت خواهید کرد که جشنوارههایی را به شما معرفی میکنند. اما اکثرشان کارمزد ثبت فیلم (Upgrade Project Save) به مبلغ 5 دلار میطلبند و باید به دنبال آنهایی که بدون هزینه (No Entry Fee) هستند بگردید. البته خیلی کم پیش میآید که چیزی بیشتر از دو سایت قبلی دستگیرتان کند ولی برای مساله ثبت فیلم، به عضویت در آن نیازمندید.
امیدوارم مطالب فوق گرهگشای کار شما باشد و در آینده نه چندان دور در جشنوارههای معتبری بدرخشید.
| چارلی چاپلین (Charles spencer chaplin ) | ||
چارلز اسپنسر چاپلین در 16 آوریل سال 1889 در یک خانواده انگلیسی به دنیا آمد. کودکی او در صحنه های سرگرم کننده تفریحی می گذشت ، به همین خاطر از همان کودکی به هنرهای نمایشی روی آورد. او دوران کودکی و جوانیش را در فقر و تنگدستی گذراند و به همین خاطر در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگ دستان حفظ کرد. چاپلین در سال 1913 در کمپانی کی استون به عنوان بازیگر سیار نمایش های وودویل استخدام شد و در نخستین فیلمش به نام در تلاش معاش نقش یک شیک پوش تیپیک را بازی کرد اما در دومین فیلمش به نام مخمصه غریب میبل در شکل یک ولگرد کوچولو ظاهر شد ، نقشی که بعد ها او را مشهور کرد و از یک فرد عامی به یک فرد مهم بدل کرد. چارلی چاپلین نزدیک به سی و چهار فیلم کوتاه در کمپانی کی استون بازی کرد و در آن ها در نقش یک دلقک ریز نقش ، با کفش هایی که برایش بزرگ بودند بازی کرد ، اما استعداد چاپلین در ارائه نقش های ظریفتری بود ، بنابراین در 1915 قراردادی برای ساختن جهارده فیلم کوتاه دو حلقه ای با کمپانی اسانی بست. او کارگردانی این فیلم ها را خود به عهده گرفت وبا تجربه ای که داشت نقش خود را جلای بیشتری داد. بهترین فیلم هایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت : ولگرد ( 1915) ، شغل (1915) ، بانک ( 1915) و ... بود. به علت استقبال فراوان مردم قراردادی برای ساخت دوازده فیلم با کمپانی میوچوال بست. که از بهترین فیلم هایش در این کمپانی می توان به ، بازرس فروشگاه (1916 ) ، مامور آتش نشانی ( 1916 ) ، ساعت یک صبح (1916) ، مهاجر ( 1917 )، و... اشاره نمود . چاپلین این فیلم هایش را با وسواس و دقتی فراوان ساخت و دوازده شاهکار پانتومیم از آن به وجود آورد. این فیلم ها او را شهرت جهانی بخشیدند و استعداد فوق العاده او را در طنز به نمایش گذاشتند. چاپلین تا ژوئن 1917 چنان اعتباری کسب کرد که قراردادی یک میلیون دلاری از طرف کمپانی فرست نشنال به او پیشنهاد شد ، تا هشت فیلم با طول دلخواه برای این کمپانی بسازد. به وسیله این قرارداد او توانست ، استودیویی برای خود بسازد و از سال 1918 تا 1952 تمام فیلم هایش را در آنجا ساخت. اغلب فیلم های اولیه ی چاپلین در کمپانی فرست نشنال با دقتی بی مانند و به صورت دو یا سه حلقه یی ساخته شده بودند ، از آن جمله می توان به زندگی سگی ( 1918) و دوش فنگ ( 1918) اشاره کرد. چاپلین در این فیلم ها انتقاد های اجتماعی را مطرح می کرد. موفق ترین اقدام چاپلین در فرست نشنال ، کارگردانی نخستین فیلم بلند داستانی اش به نام پسر بچه(1921) بود . این فیلم ماجرای بیکاره ای است که کودکی را بر در خانه اش می گذارند و او نیز کودک را بزرگ می کند و به او دل می بندد و ... . چاپلین در این فیلم شفقت را با طنز ی ظریف در می آمیزد و نارسایی اجتماع را برای دفاع از کودکان نشان می دهد. این فیلم شهرت جهانی پیدا کرد و بازیگر خردسال آن نیز ، که پنج سال داشت به یک ستاره بدل شد. آخرین فیلم چاپلین در فرست نشنال یک فیلم داستانی به نام زائر ( 1923) بود . چاپلین پس از اتمام قراردادش با کمپانی فرست نشنال ، به همراه گریفیث ، داگلاس فربنکس ( هنرپیشه مطرح مرد ) و مری پیکفورد ( هنرپیشه زن مطرح ) ، کمپانی یونایتد آرتیستز ( United Artists Corporation ) را تاسیس کرد. نخستین فیلمی که در این کمپانی ساخته شد ، فیلمی به نام زن پاریسی ( 1923) بود. این فیلم درام ماهرانه ای بود که کنایه های ظریفی را در خود داشت. در این فیلم چاپلین تنها در صحنه کوتاهی در نقش یک باربر ظاهر شد. در فیلم جویندگان طلا( 1925) چاپلین دوباره در نقش یک ولگرد کوچولو ظاهر می شود. این فیلم را شاخص ترین اثر چاپلین می دانند به طوری که هنوز هم مانند سال 1925 مورد علاقه مردم است و چاپلین شخصا آن را بر دیگر فیلم هایش ترجیح می دهد. در این فیلم ، چاپلین موضوع هجوم برای کشف طلا در منطقه آلاسکا در سال 1898 را دستمایه قرار داد و در فضایی سرشار از حرص و آز که جویندگان را به سوی گرسنگی و توهم و حتی مرگ می کشاند ، یک کمدی درجه یک ساخت. چاپلین هم زمان با ناطق شدن سینما ، فیلم سیرک( 1928) را ساخت. سیرک ، فیلمی صامت با ساختاری زیبا بود و در مراسم اسکار 1929 ، جایزه ای به عنوان تنوع و نبوغ در نوشتن ، بازیگری ، کارگردانی و تهیه کنندگی را گرفت. چاپلین در حین ساخت این فیلم درگیر مسائل خانوادگی شد که باعث درگیری با مقامات مذهبی گشت. با ناطق شدن سینما ، چاپلین توانست خود را با این تحول جدید وفق دهد. اولین فیلم مطرح ناطق چاپلین ، فیلم روشنایی های شهر(1931) بود. روشنایی های شهر ، فیلمی احساساتی اما تاثیر گذار در باره ی بیکاره ای است که دل به دختر گل فروش نابینایی می بندد و برای معالجه چشم دختر تلاش می کند و دچار درد سر می شود ... . چاپلین خود این فیلم را یک « کمدی رمانس در پانتومیم » ، نامیده است. فیلم مهم دیگر چاپلین ، عصر جدید(1936) است. در این فیلم نیز انتقاد تلخ و گزنده ای مستتر است که به غیر انسانی شدن کارگران و مشکلات بی شمار آنها در عصر صنعتی شدن جوامع ، می پردازد ، عصری که حرص و طمع عده ای ثروتمند آن را تحت کنترل دارد. در نقاطی از امریکا به این فیلم لقب تبلیغات سرخ دادند. این فیلم با ساختار محکم و پیام اجتماعی نیرومند خود هنوز هم یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما است. | ||
فیلم دیکتاتور بزرگ(1940) ، نخستین فیلم کاملا ناطق چاپلین بود که در اوضاع نابسامان جهانی در دهه چهل ، اثری ضد نازی بود. این فیلم در مورد دیکتاتوری اروپایی و در واقع تاریخچه زندگی آدنوید هینکل ، دیکتاتور کشور خیالی تامانیا است که دست به قتل عام یهودی ها می زند و اروپا را درگیر جنگ می کند. برخی این فیلم را نپسندیدند و برخی جنبه سیاسی آن را جدی و برخی آن را به قدر کافی جدی نگرفتند. با این حال این فیلم از نظر تجاری محبوبیت فراوانی پیدا کرد و چاپلین را همچنان به عنوان یک ستاره در اوج نگاه داشت. در سال 1944 ، چاپلین را به علت سخنرانی های ضد امریکایی و به خاطر حمایت از شوروی به دادگاه کشاندند. بعد از این حادثه چاپلین فیلم موسیو وردو( 1946) را ، که یک کمدی جنایی تیره و آزار دهنده بود ، ساخت. آخرین فیلم آمریکایی چاپلین لایم لایت(1952) ( روشنایی های صحنه ) ، نام داشت. این فیلم در مورد تالار های موسیقی بود که چاپلین کودکی خود را در آن ها گذرانده بود. ماجرای این فیلم داستان تلخ و شیرین یک مجری صحنه پا به سن گذاشته است. لایم لایت ، فیلمی طولانی ، کند ، و از نظر سینمایی کهنه بود اما این فیلم بهترین نمونه گرایش چاپلین به منزلت و شایستگی های طبیعت انسانی است ، که انسان در قرن بیستم از هیچ کوششی برای نابود کردنش فرو گذار نکرده است. در همین سال ، چاپلین و خانواده اش به لندن دعوت شدند تا در نمایش لایم لایت در دربار انگلستان حضور یابند. در همان شروع سفر چاپلین فهمید که ویزای او برای برگشت به امریکا لغو شده است و به این ترتیب ، با این کار یکی از گرانترین و محبوب ترین ستارگان سینمای آمریکا از کشور طرد شد. بعد از آن ف چاپلین در انگلستان اقامت کرد و بعد به سوییس رفت . پنج سال بعد پس از این واقعه طرد چاپلین از آمریکا ، او با فیلم سلطانی در نیویورک(1957) پاسخ دادگستری آمریکا را داد. داستان این فیلم در مورد یک رهبر کشور اروپایی است که هنگام دیدار از ایالات متحد توسط کمیته مقابله با فعالیت های ضد امریکایی به اتهامی احمقانه بازداشت می شود و شخصیتش زیر سوال می رود ، همان طور که چاپلین شده بود. اما این فیلم به دلیل شایعات از نمایش در سالن ها ی بزرگ محروم شد و پس از چند هفته از کل سینماها جمع شد. این فیلم سرانجام در 1976 ، به نمایش در آمد و چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. آخرین فیلم چاپلین ، کنتسی از هنگ کنگ ( 1967) نام داشت. این فیلم به ویزه در فیلم نامه ضعف داشت و در کارگردانی هم موفق نبود. چاپلین در 25 دسامبر سال 1977 درگذشت. چاپلین هنرمندی بود که آشناترین و مشهور ترین تصویر خیالی از نوع بشر را ارائه داد. تصویر ولگرد کوچولو ، نمادی است برای کمدی و حتی خود سینما. چاپلین فرهیختگی و ظرافت به کمدی بخشید و نشان داد که هنر می تواند ، در سرگرمی و تفریحی کاملا مردمی متجلی شود و قابل احترام باشد. | ||
| گزیده فیلم شناسی چارلی چاپلین | ||
| • ولگرد ( 1915- The Tramp ) | ||
| • شغل (1915- Work ) | ||
| • بانک (The Bank - 1915) | ||
| • شبی در نمایش ( 1915 – A Night At The Show ) | ||
| • بازرس فروشگاه (The Floorwalker - 1916 ) | ||
| • مامور آتش نشانی ( 1916 - The Fireman) | ||
| • ساعت یک صبح ( 1916 - One A.M. ) | ||
| • خیابان آرام ( 1917 - ) | ||
| • مهاجر ( 1917 - The Immigrant ) | ||
| • زندگی سگی ( 1918 – A Dog's Life ) | ||
| • دوش فنگ ( 1918 – Shoulder Arms ) | ||
| • پسر بچه ( 1921 – The Kid ) | ||
| • زائر ( 1923 - The Pilgrim ) | ||
| • زن پاریسی ( 1923 – A Woman Of Paris ) | ||
| • جویندگان طلا ( 1925 – The Gold Rush ) | ||
| • سیرک ( 1928 – The Circus ) | ||
| • روشنایی های شهر ( 1931 – City Lights ) | ||
| • عصر جدید ( 1936 - Modern Times ) | ||
| • دیکتاتور بزرگ ( 1940 - The Great Dictator) | ||
| • موسیو وردو ( 1946 – Monsieur Verdoux ) | ||
| • لایم لایت ( 1952 – Limelight ) | ||
| • سلطانی در نیویورک ( 1957 - A King In Newyork ) | ||
| • کنتسی از هنگ کنک ( 1967 - The Countess From Hong Kong) | ||
| گزیده جوایز و افتخارات | ||
| • برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی ارجینال برای فیلم لایم لایت در سال 1973. نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته های بهترین فیلم ، بهترین فیلم نامه ارجینال و بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم دیکتاتور بزرگ در سال 1941. نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته بهترین فیلم نامه ارجینال برای فیلم موسیو وردو در سال 1948. دریافت جایزه اسکار بهترین دستاورد هنری برای فیلم سیرک در سال 1929. دریافت جایزه افتخاری یک عمر فعالیت هنری در سال 1972. • برنده جایزه افتخاری شیر طلایی از جشنواره ونیز در سال 1972. | ||
نظرتون راجع به این سلطان کمدی چیه؟
زندگی در پیش چشمان او
کارگردان: وادیم پرلمان / فیلمنامه: امیل استرن (بر اساس داستانی از لورا کاسیشکه) / مدیر فیلمبرداری: پاول ادلمن / تدوین: دیوید باکستر / موسیقی متن: جیمز هورنر / بازیگران: اوما تورمن، اوان ریچل وود، اوا آموری، شرمن آلپرت، زاخاری بوث، جسیکا کارلسون، گابریل برنان، برت کولان / محصول: 2007، آمریکا / مدت زمان: 90 دقیقه
تصویری از یک گناه بازمانده
"زندگی در پیش چشمان او" تصویری از یک گناه بازمانده است که منبع الهام خود را از واقعه تیراندازی مدرسه کلمباین گرفته است. فیلم با استفاده از تکنیک فلاش بک و فلاش فوروارد زندگی دختری را در زمان واقعه و پانزده سال پس از آن نشان می دهد. کارگردان فیلم، وادیم پرلمان، کوشیده است تا در بکارگیری شیوه روایت غیرخطی این ابهام را بوجود آورد که آیا "زمان حال" مربوط به صحنه های نمایش دوران جوانی دایان (با بازی اوان ریچل وود) است و سپس با فلاش فوروارد به پانزده سال بعد می رود و یا اینکه فیلم تصویر زندگی دایان میانسال (با بازی اوما تورمن) است که از طریق فلاش بک به پانزده سال پیش بر می گردد. در هر شرایط، اگرچه فیلم در دو خط داستانی مجزا اتفاق می افتد، اما فیلمنامه تقریبا توانسته میان ایندو خط ارتباط برقرار کند.
حادثه کلمباین در جامعه امروز آمریکا همچون یازدهم سپتامبر تبدیل به نوعی معیار و مسئله دلخراش ملی گشته بطوریکه فیلمسازان نیز برای پرداختن مستقیم و یا غیر مستقیم به آن بسیار با احتیاط و البته هراس عمل می کنند. در "زندگی در پیش چشمان او" هدف، کشف فشارهای روحی و عواقب ناشی از این واقعه بر زندگی بازماندگان و همچنین شکاف ایجاد شده در نتیجه مرگ عزیزانشان در زندگی آنهاست. وقایعی چنین که موجب تحولات عظیمی در یک جامعه می شوند، غیرممکن و البته احمقانه است که صرفاً به عنوان یک لرزش اجتماعی تلقی شوند. بطوریکه پانزده سال پس از گذشت آن فاجعه تلخ شاهدان بر ماجرا اعتراف می کنند که نمی توانند خاطره آن حادثه را از یاد ببرند، به گونه ای که صداهای قربانیانی که دیگر وجود ندارند مدام در گوششان بازتاب می یابد و در نتیجه احساس گناهی گریبان آنها را می گیرد که قادر به گریز از آن نیستند. "زندگی در پیش چشمان او" مرکز توجه خود را بروی واقعه تیراندازی در مدرسه کلمباین قرار نمی دهد چراکه نمی خواهد به فیلمی در ژانر پلیسی تبدیل گردد، بلکه به پیامدهای ناشی از این واقعه می پردازد و آنها را مورد ارزیابی قرار می دهد.
برای دایان (اوان ریچل وود) و بهترین دوستش، مائورین (اوا آموری)، آن روز مثل روزهای دیگر مدرسه بود. طبق معمول دختران مدرسه در ساعت بین کلاسی در حمام مشغول دوش گرفتن بودند که ناگهان تیراندازی آغاز شد. در ابتدا شلیک ها منقطع و با فاصله بود و صدای فریادها مبهم و از دوردست شنیده می شد، اما وقتی همه به محل حادثه نزدیک شدند مشخص گشت که چه اتفاقی افتاده است. مرد مسلح پس از کشتن معلم در تالار مدرسه، وارد حمام شد و با دایان و مائورین برخورد کرد. آنها او را می شناختند و در مقابل او نیز آندو را. دایان به او التماس می کند که آنها را نکشد. او در پاسخ می گوید که قصد دارد تنها یک نفر از آندو را قربانی کند. حال این سوال پیش می اید که کدامیک؟
پانزده سال بعد در مراسم سوگواری سالیانه این فاجعه، دایانا که به زن میانسالی بدل شده هنوز قادر به باور اتفاق وحشتناک آن روز نیست. کابوس آن روز در حالیکه مشغول رانندگی در حومه دبیرستان کانکتیکات، محل وقوع حادثه، است مدام به ذهنش هجوم می آورد. او اینک بشدت و حتی فراتر از حد معمول دخترش، اِما (گابریل برنان)، را تحت مراقبت قرار می دهد. رابطه او با همسر سابقش، پل (برت کولان) آن چیزی نیست که همیشه تصورش را می کرده. زندگی او بتدریج در حال کنار آمدن با وقایع گذشته است.
از بعد احساسی، "زندگی در پیش چشمان او" اندکی به جنبه های بالینی پهلو می زند. ما شاهد دردهای روحی دایانا هستیم اما قادر به برقراری ارتباط با آنها نمی باشیم. بخشی از علت این عدم برقراری ارتباط به نوع شیوه روایی پرلمان در پرداختن به موضوع، مربوط می شود. شیوه روایت غیر خطی نوعی پازل فکری را برای بیننده ایجاد می کند که عملا مانع همذات پنداری مخاطب با کارکترها می شود. همچنین تفاوت های برجسته فیزیکی اوان ریچل وود و اوما تورمن اندکی قبول این مسئله را که ایندو تصویر یک نفر در فاصله ای پانزده ساله هستند را مشکل می کند. البته ندرتاً پیش می آید که یک انسان 32 ساله را در سن 17 سالگی اش تصور کرد، اما در چنین فیلمی چنین تصوری نقش مهمی را در باورتر پذیر بودن آن ایفا می کند.
از نظر جنبه های فنی و تکنیکی، فیلم دارای جنبه های بسیار گیرایی است. فیلمبردار فیلم، پاول ادلمن، ترکیبی فوق العاده از نماهای به یاد ماندنی ارائه داده که به دقت جزئیاتی از زندگی روزمره که اغلب از نظرها پنهان است را نشان می دهد. بسیاری از سکانس های معمولی فیلم با نوعی از حس اعتماد به نفس گرفته شده و موسیقی جیمز هورنر که یکی از ماهرانه ترین و موقرانه ترین کارهای اخیر اوست، این سکانس ها جلای دیگری می بخشد. تکنیک قوی فیلم نشان از این است که پرلمان به خوبی اهمیت جنبه های فنی کار را دریافته است. او در "زندگی در پیش چشمان او" همچون اثر قبلی اش، "خانه ای از شن و مه" ، که از فیلمبرداری و موسیقی غنی بهره می برد، با همراهی ادلمن و هورنر باز هم به ترکیبی جادویی و تاثیرگذار از لحاظ فنی دست یافته است.
از میان دو خط داستانی فیلم، آن قسمتی که دایان را در دوران نوجوانی نشان می دهد به مراتب نسبت به بزرگسالی او تاثیر گذارتر است. هر دو بازیگر ایفاگر نقش دایان (اوما تورمن و اوان ریچل وود) بازی های قابل قبولی ارائه داده اند، اما با این حال باید اعتراف کرد که بایزی ریچل وود در سطح بالاتری نسبت به تورمن صورت گرفته است. مثل این که اوما تورمن چیزی را برای انجا یک بازی کامل کم داشته باشد، چیزی که باعث شده تا در اکثر لحظات فیلم او را در حالتی تک بعدی ببینیم در حالیکه بازی ریچل وود این حس را القا نمی کند. در واقع می توان گفت که ریچل وود دایان را به عنوان دختری ترسیم می کند که در اوج نوجوانی سرشار از احساس زنانگی است و مدام در حال تغییر کردن است. او روح آزاد و بی پروایی دارد و این ویژگی موجب می شود دست به تجربیاتی چون عشق بازی و یا استفاده از مواد مخدر بزند. با این حال دایان در اکثر اوقات به زندگی ساده و عاری از خطر مائورین حسادت می کند. واقعه حمام مدرسه به شدت روی دایان اثر می گذارد بطوریکه شخصیت او را در پانزده سال بعد بسیار متفاوت می کند و به نوعی شور و شادابی را از او می گیرد.
برگرفته از وبلاگ سلام سینما
جیمز براردینلی / Realveiws
هجو به مثابه یك شیوه
هجو ( parody )، نوع خنده دار تقلید سبكی است. هجو یك اثر (مثلا كار یك نویسنده خاص) عبارت است از تقلید از آن اثر به صورت برجسته كردن برخی از ویژگی های آن برای ایجاد خنده (یا تمسخر). فرهنگ عامه پسند پر از هجو است. فیلم ترسناك (scary movie ) هجو فیلمهای مثل جیغ بود كه فیلمهای ترسناك مورد پسند جوانان را هجو می كرد. هجوها موضوعاتی مبهم هستند، زیرا برای ایجاد تاثیر باید به نسخه اصلی نزدیك باشند.
گوست داگ هجو فیلمهای گانگستری است. تمام گانگسترهای فیلم آشكارا كاریكاتوریند. از سر دسته تبهكاران كه نقشش را هنری سیلوا (ضد قهرمان آشنای فیلمهای تجاری) بازی می كند و همیشه با حالتی جدی در حال تماشای كارتون است، تا پیرمرد بامزه ای كه تا گوست داگ اسلحه را به سمتش می گیرد سكته می كند و می میرد.
شخصیت هجو آمیز دیگر خود گوست داگ است، با هیكلی ورزیده (كه شاهد تمرینهای سخت بدنی اش هستیم) ولی حتی یكبار هم از بدنش در درگیریها استفاده نمی كند و قربانیانش را با سلاح های می كشد كه صدا خفه كن دارند و حتی برای تیر اندازی با آنها نیاز به مهارت در شلیك نیست، و دستگاهی دارد كه به طرز مضحكی همه درها را به رویش می گشاید و حتی با آن مكالمات تلفنی دیگران را گوش می دهد (هجو تكنولوژی در فیلمهای آمریكایی).
در فیلم "سگهای انباری" كه تارانتینو در سال 1991 ساخته نمونه مشخصی از نگره هجو بر اساس بینامتنیت را در تصویرسازی پست مدرن با آرایههای نقیضهپردازی در برخورد با طنز و خشونت به نمایش میگذارد. در این فیلم صحنهای به مدت ده دقیقه وجود دارد كه سرشار از خشونت سرسامآور است، اما با این حال خندهدار نیز هست. شكنجهگر بیمار همراه با آهنگ آوازی میرقصد. او ضمن قطعه قطعه كردن قربانی با آواز از او میپرسد: "تو هم مثل من از اون خوشت اومد؟" تارانتینو میگوید: "نقل و قولهای فیلمهای "آبوت و كاستلو" هستند كه با خشونت در این فیلم آمیختهام."
بیش واقعیت (Hyper Reality)
این اصطلاح را نباید با «عدم واقعیت» اشتباه گرفت. بیش واقعیت، اصطلاح ژان بودریار در توصیف نشانه های است كه واقعی تر از واقعیت به نظر می رسند. اغلب تصا.یر تبلیغاتی، بیش واقعیت هستند. بودریار از بیش واقعیت به عنوان زیاده روی در "تاثیر واقعیت" سخن می گوید. شاید بتوان بیش واقعیت را به اینگونه نیز تعریف كرد، نسخه ای است كه آنقدر به اصل خود شبیه است كه اصل دیگر اهمیتی ندارد و یا اهمیت خود را از دست می دهد. مثلا (replicates) در بلید رانر آیا موجودات انسانی هستند یا خیر؟ می شود گفت آنها وانمودهایی هستند كه تقریبا از مخلوقات انسانی غیز قابل تمیزند. در واقع بلید رانر ترسیم كننده دنیای بودریاری است كه در آن " امر واقعی از روی واحد ها و اجزاء بسیار ریز و ظریف، از روی ماتریسها، بانكهای حافظه و جعبه های الكترونیكی فرمانی یا دستور دهنده تولید و خلق می شود و به كمك این موارد می توان امر واقعی را بی نهایت بار تولید كرد". از سوی دیگر بازی سطح و عرضه یا ارائه وانموده (simulation) هاست. همانطور كه replicates (پاسخگوها) انسانی تر از انسانها هستند. وانموده ها نیز واقعی تر از واقعیتند. در واقع سوال عمده فیلم این است كه چه تفاوتی بین یك انسان و یك ماشین وجود دارد؟ این مسئله در جریان رابطه ریك دكارد – یك كاراگاه خصوصی كه از سوی شركت تیرل به عنوان عاملی برای پیدا كردن و نابود كردن پاسخگوهای شبكه.6 استخدام شده است – و راشل یكی از پاسخگوهای زیبا رو، سبزه با موهای مشكی كه دكار عاشق و دلباخته او شده است، به اوج خود می رسد. راشل نمی داند كه یك پاسخگو (موجود ماشینی) است یا خیر. این امر سبب می شود تا دكارد درباره گذشته یا تاریخ انسانی خود دچار تردید گردد.
پلورالیسم
اگر پست مدرنیسم یك ایده كلیدی داشته باشد، همانا تكثرگرایی یا پلورالیسم است. فلسفه تكثرگرایی بیش از یك اصل را می پذیرد. این نگاه در میان پست مدرنیستها یك اصل است كه متن ظرف تنها یك معنای عمیق نیست، بلكه جایگاهی است برای تكثر خونش ها. یك جامعه پلورال به اقلیتها اجازه می دهد فرهنگ خود را حفظ كنند.
گوست داگ نیز به مثابه یك فیلم پست مدرن اصل پلورالیسم را بر مبنای التقاط گرایی فرهنگی به تصویر می كشد. یك سیاه پوست پیرو سلوك سامورایی گونه است. اشارات فیلم به راشامون و هاگاكوره كه كتاب راهنمایی سامورایی هاست، بیانگر نگاه جارموش به عنوان یك فیلمساز پست مدرن در رعایت اصل پلورالیته است.
جارموش در این فیلم به فلسفه شرقى مى پردازد و از آموزه هاى كتابى كه گوست داگ مى خواند در لابلاى سكانس ها بهره مى گیرد. كلام بین تصاویر همگى در تشریح و تبیین ماهیت و شخصیت گوست داگ است، كسى كه آرام است، حرف زدن برایش سخت است و بیشتر شبیه به راهب هاست. جارموش در اغلب فیلم هایش چه مستقیماً و چه با واسطه به نوعى تقاطع و تداخل بین فرهنگ ها مى پردازد و باطناً از نمایش و پرداختن به آدم هاى مختلف و داشته هاى فرهنگ هاى گوناگون لذت مى برد. او خود بارها به این نكته تأكید داشته كه درصدد دستیابى به یك حس فرامرزى است. تم فیلم هاى جارموش، تلفیق فرهنگ ها و چگونگى این آمیختگى اجتناب ناپذیر است؛ به نظر او فرهنگ ها به واسطه تعامل و تقابل با یكدیگر، بارور مى شود.
فاصله گذاری
وقتی كه اوماتورمن در فیلم "بیل را بكش" كوئنتین تارانتینو با یك شمشیر سامورایی وارد هواپیما میشود و بدون هیچ مزاحمتی آن را در جای مخصوص كه برای آن در هواپیما درست شده است میگذارد، ما متوجه میشویم كه این فقط یك فیلم است كه داریم میبینیم، چون در واقعیت امكان چنین چیزی وجود ندارد. این نوع برخورد با مخاطب از ویژگیهای بارز پست مدرنهاست. آنها به روشهای مختلف به ما میگویند كه مشغول دیدن یك فیلم هستید و هیچكدام از این اتفاقات واقعی نیست. آنها در حقیقت با این كار، فاصلهای بین مخاطب و اثر ایجاد میكنند تا به جای این كه تماشاچی دچار احساسات شود و خود و فیلم را یكی بشمارد، با این فاصلهای كه ایجاد شده است، به آن فكر كند. این فاصلهگذاری در كارهای پست مدرن بیشتر با ایجاد موقعیتهایی عجیب،شخصیتهایی خیالی و جلوههای ویژه و هجو واقعیت پیش میآید.
در گوست داگ صحنه دوئل پایانی هجو آمیزترین صحنه، و آشكارترین نشانه پست مدرنیستی فیلم است. گوست داگ با سلاح خالی مقابل لویی می ایستد و به او می گوید : « اینم از دوئل نهایی، خیلی دراماتیكه، نه؟» این دیالوگ خود ایجاد كننده یك نوع فاصله گذاری است. فاصله گذاری در گوست داگ به كمك دیالوگ بیان شده از زبان شخصیت در این صحنه و میان نویسهای كه از كتاب هاگاكوره می آید ایجاد می شود. اما نمونه دیگر این فاصله گذاری در فیلم «رؤیای آریزونا» اثر امیر كاستاریكا است، آمبولانسی كه جری لوئیس در حال مرگ در آن است، ناگهان از زمین بلند میشود و به سمت ابرها میرود.
بریكولاژ (bricolage )
انسان شناس ساختار گرا، كلود لوی استروس، از این اصطلاح برای توصیف هر خلاقیتی در بازی با موادی كه در دسترس هستند استفاده كرد. یعنی به آنچه داریم اكتفا كنیم، و در این روند، كاربرد آنها را تغییر دهیم . در این فرایند عناصر در موقعیت جدیدی به كار می روند و بنابراین دائما معنای جدیدی پیدا می كنند. زبانها از طریق بریكولاژ به صورت غبر قابل پیش بینی رشد می كنند. واژه ها توسط به كار برندگانشان سفارشی می شوند و در موقعیتهای جدیدی به كار می روند و دائما معنای جدیدی پیدا می كنند.
در بریكولاژ سبك ها، بافتها ] textures [ ، ژانرها یا گفتمانهای مختلف كنار هم قرار می گیرند. به عنوان مثال، ساختارزدایی زمان و مكان كه در رمان نو رایج است در فیلمهای مارگریت دوراس، آلن رنه و آلن روب گری یه از طریق به كارگیری مونتاژی كه تمركز را به هم می زند همانندسازی می شود. معمول ترین همانند سازی رسانه های متنی دیگر در سینما همانند سازی حجم پذیری ویدئو و نقاشی است و می توان آن را در بیشتر آثار فیلمسازان دهه ی 1980 یافت.
نمونه دیگر بریكولاژ را می توان در اثر تارنتینو و رودریگوئز "گرایندهاوس" دید كه یك بریكولاژ كاملا برجسته و نمایان می تواند محسوب شود. و بر همین اساس می تواند فارغ از ارزشهای فیلم در زمره فیلمهای پست مدرن قرار بگیرد.
100 فيلم برتر در تاريخ سينما به انتخاب انجمن منتقدان فيلم آمريكا
تا به حال <بربادرفته>، <تايتانيك> و <ارباب حلقهها> عناوين بهترين فيلمهاي تاريخ سينما را از آن خود كردهاند.

موسسه فيلم آمريكا به عنوان يكي از گروههاي فعال در زمينه حفظ و ترميم فيلمها مطرح است كه با نظرسنجي از بازيگران، فيلمسازان، منتقدان و ديگر دستاندركاران صنعت سينما اسامي 100 فيلم برتر در تاريخ سينما را اعلام كردند. شركتكنندگان در اين نظرسنجي فيلمهاي مورد نظر خود را از ميان فهرستي شامل 50 نامزد در هر ژانر انتخاب كردند. با نگاه به اين ليست به نظر ميرسد فيلمهايي انتخاب شدهاند كه به بازسازي دوباره و ترميم احتياج دارند، چون در چند بخش آثاري برگزيده شدهاند كه از تكنولوژي و گذر زمان و پيشرفت علم خبري نيست.
به گزارش اسوشيتدپرس سفيدبرفي و هفت كوتوله، جادوگر شهر زمرد، پدرخوانده، يك اديسه فضايي، جويندگان، گاو خشمگين و سرگيجه از آثار برتر 10 ژانر سينما به انتخاب موسسه فيلم آمريكا هستند. اين ژانرها عبارتند از انيميشن، فانتزي، گانگستري، افسانهاي علمي، وسترن، ورزشي، معمايي، كمدي رومانتيك، درام دادگاهي و حماسي. اما هستند فيلمهايي كه غيبتشان در اين ميان به چشم ميخورد.
انيميشن

در بخش انيميشن به ترتيب فيلمهاي <سفيد برفي و هفت كوتوله> 1937، <پينوكيو> 1940، <بامبي> 1942، <شيرشاه> 1994، <فانتازيا> 1940، <داستان اسباببازي> 1995، <ديو و دلبر> 1991، <شرك> 2001، <سيندرلا> 1950و <در جستوجوي نيمو> 2003 جزو بهترينها انتخاب شدند. جاي خالي فيلمهايي مانند <رژه پنگوئنها>، <كمپاني هيولاها> يا <عصر يخ> و حتي چندگانههاي پرطرفداري مانند <هالك> و <شكستناپذيرها> جاي تعجب دارد. حتي فيلم <قطار سريعالسير كريسمس> يا فيلم <سرود كريسمس> كه جزو بهترينها در زمينه فيلمهاي كريسمس انتخاب شدند در اين ليست جايي ندارند. به نظر ميرسد افراد سلايقي كلاسيك در اين زمينه داشتند و آثار جديد مورد استقبال كودكان در اين باره چندان مورد علاقهشان قرار نگرفته است.
فانتزي و علمي - تخيلي

در بخش <فانتزي> به ترتيب <جادوگر شهر زمزد> 1939، <ارباب حلقهها: ياران حلقه> 2001، <زندگي شگفتانگيزي است> 1946، <كينگكنگ> 1933، <معجزه در خيابان سيوچهارم> 1947، <ميدان روياها> 1989، <هاروي> 1950، <افسانه روز دوم ماه فوريه> 1993، <دزد بغداد> 1924 و <بزرگ> 1988 انتخاب شدند. از همه عجيبتر ميتوان به غيبت <هريپاتر>ها و يا كارخانه شكلاتسازي چارلي در اين زمينه اشاره كرد اما عجيبتر اينكه با توجه به پيشرفت كامل تكنولوژي در سينما به خصوص در زمينه فانتزي و امكانات زياد در اين باره طي چند سال گذشته تمام آثار برگزيده در اين بخش تا قبل از سال 2001 است. اين عدم حضور فيلمهاي جديد بهخصوص در اين زمينه به چشم ميخورد. اين رويكرد در زمينه فيلمهاي علمي - تخيلي نيز به چشم ميخورد. در اين بخش 20011: يك اوديسه فضايي> 1968، <جنگهاي ستارهاي: اپيزود چهار- يك اميد تازه> 1977، <ئيتي، موجود ماوراي زميني> 1982، <پرتقال كوكي> 1971، <روزي كه زمين از حركت ايستاد> 1951، <بليد رانر> 1982، <بيگانه> 1979، <نابودگر 2: روز داوري> 1991، <حمله ربايندگان جسم> 1956 و <بازگشت به آينده> 1985به چشم مي خورند. در حالي كه علم در جهان واقعي هم كاملا پيشرفت كرده خارج از تخيل و تفكر انسانها در بين اسامي فيلمهاي اعلام شده در اين زمينه انگار انتخاب كنندگان در سالهاي قبل از 1991 ماندهاند. حتي 10 سال قبل از انتخاب فيلمهاي فانتزي. غير از در نظر گرفتن پيشرفت علم در اين زمينه حتي دغدغهها و رويكردها و ترسهاي انسان مدرن در انتخاب اين فيلم در نظر گرفته نشده است.
گانگستري

فيلمهاي گانگستري كه در اين زمينه انتخاب شدهاند هر چند نام بهترين فيلمهاي تاريخ سينما را در خود دارد، اما بازهم جاي خالي فيلمهايي مانند <دارو دسته نيويوركي> يا <مردگان> در آن به چشم ميخورد. در اين بخش <پدرخوانده>، 1972، <رفقاي خوب>، 1990، <پدرخوانده قسمت 2> 1974، <التهاب شديد> 1949، <باني و كلايد> 1967، <صورت زخمي: شرم يك ملت> 1932، <داستان عامهپسند> 1994، <دشمن مردم> 1931، <سزار كوچك> 1930و <صورت زخمي> 1983 انتخاب شدند.
وسترن

در بين فيلمهاي وسترن هم خبري از فيلمهاي جديدي كه در اين زمينه ساخته شده نيست، مثلا 3:100 به يوما> يا <قول شرقي> و يا <رقص با گرگها.> در اين ليست به ترتيب فيلمهاي <جويندگان> 1956، <ماجراي نيمروز> 1952، <شين> 1953، <نابخشوده> 1992، <روز سرخ> 1948، <اين گروه خشن> 1969، <بوچ كسيدي و ساندنس كيد> 1969، <مككيب و خانم ميلر> 1971، <دليجان> 1939و <كت بالو> 1965 قرار دارند. حتي نام فيلمي همچون <خوب، بد، زشت> هم در اين ليست نيست.
ورزشي

چندي پيش نيز بهترين فيلمهاي ورزشي انتخاب شدند. در يك نظرسنجي اينترنتي اين فيلمها انتخاب شدند كه بهترين آنها <راكي > بود كه در اين ليست مقام دوم را دارد. مقام اول اين ليست از آن <گاو خشمگين> 1980 است. فيلمهاي <غرور يانكيها> 1942، Hoosiers 1986، <بول درهام> 1988، <بيلياردباز> 1961، Caddyshack1980 ، <رهايي از بند> 1979، <ولوت در مسابقه گراند نشنال> 1944و <جري مگواير> 1996 هم در اين ليست هستند.
فيلمهايي كه مردم در اين نظرسنجي پسنديدند فيلمهايي همچون<عزيز ميليون دلاري> كلينت ايستوودو <سفيدپوستان نميتوانند بپرند> ران شلتن باز هم با موضوع بسكتبال و <فرار به سوي پيروزي> جان هيوستن با موضوع فوتبال بودند.
معمايي

نام <آلفرد هيچكاك> در بين آثار معمايي خودنمايي ميكند با فيلمهايي مانند <سرگيجه> 1958، <شمال از شمال غربي> 1959 و <ام را براي قتل بگير> 1954. بقيه فيلمهاي اين ليست عبارتند از <محله چينيها> 1974، <پنجره عقبي> 1954، <لورا> 1944، <مرد سوم> 1949، <شاهين مالت> 1941، <مخمل آبي> 1986و <مظنونين هميشگي> 1995.
كمدي رمانتيك
فيلمهايي كه در بخش كمدي رمانتيك انتخاب شدند عبارتند از <روشناييهاي شهر> 1931، <آنيهال> 1977، <يك شب اتفاق افتاد> 1934، <تعطيلات رمي> 1953، <داستان فيلادلفيا> 1940، <وقتي هري سلي را ملاقات كرد> 1989، <دنده آدم> 1949، <ماهزده> 1987، <هارولد و مود> 1971و <بيخوابي در سياتل> 1993.
درام دادگاهي
در بخش درام دادگاهي آثاري همچون <كشتن مرغ مقلد> 1962، <دوازده مرد خشمگين> 1957، <كريمر عليه كريمر> 1979، <حكم دادگاه> 1982، <چند مرد خوب> 1992، <شاهد براي تعقيب كيفري> 1957، <تشريح يك قتل> 1959، <در كمال خونسردي> 1967، <فرياد در تاريكي> 1988و <محاكمه در نورمبرگ> 1961 آثار برگزيده در اين بخش هستند.
حماسي
در بخش فيلمهاي حماسي نيز مجموعهاي از فيلمهاي مطرح به چشم ميخورند فيلمهايي همچون <لورنس عربستان> 1962، <بن هور> 1959، <فهرست شيندلر> 1993، <بربادرفته> 1939، <اسپارتاكوس> 1960، <تايتانيك> 1997، <در جبهه غرب خبري نيست> 1930، <نجات سرباز رايان> 1998، <سرخها> 1981 و <ده فرمان> 1956. فيلمهايي در اين بخش انتخاب شدند كه خودشان هر بار در يكي از نظرسنجيها به عنوان بهترينها برگزيده شدهاند، فيلمهايي مثل تايتانيك و بربادرفته.
بازيگران
در ميان بازيگران <جيمز استوارت>،<تام هنكس> با چهار فيلم و <ديانا كيتون> با سه فيلم در ژانرهاي مختلف بيشترين حضور را دارد.
كارگردانان
اين موسسه چند روز پيش كوئنتين تارانتينو را در ژانر آثار <گانگستري> و كلينت ايستوود را در گونه آثار <وسترن> به عنوان برترينها انتخاب كرد. در ديگر ژانرها <جسيكا آلبا> در بخش آثار كمدي رمانتيك، شين آستين در گونه آثار فانتزي، كرك داگلاس در گونه فيلمهاي حماسي و <كوبا گودينگ> در بخش فيلمهاي ورزشي، در گونه فيلمهاي انيميشن <جنيفر لاو هويت> و در بخش آثار علمي - تخيلي <سيگورني ويور> به عنوان برترينها اعلام شدهاند.
در تاريخ هنر منطقه بالكان شايد هيچ كس به اندازه امير كاستاريكا نتوانست كه تصويري واقعي از فرهنگ و جامعه اين خطه از اروپا را به دنيا معرفي كند. جامعه اي كه با توجه به وجود بسياري از معضلات فرهنگي، مذهبي، سياسي، هنري، ورزشي و ...، بستر مناسبي براي خلق آثار يگانه فراهم مي آورد و براستي كه آثار كاستاريكا در زمره اين يگانه ها قرار مي گيرند.
اين فيلمساز برجسته يوگوسلاو، در بيست و چهارم نوامبر سال 1954 در شهر سارايوو، در منطقه بوسنی و هرزگوين كه آن زمان بخشی از يوگوسلاوی بود، متولد شد. در آن زمان با اينكه اكثريت منطقه بوسنی را مسلمانان تشكيل می دادند، اما اِمير در خانواده اي با مذهب "ارتدوكس" رشد كرد. پدرش، مورات، همانند عده بسياري از صربهای يوگوسلاوی يك كمونيست افراط گرا بود و در وزارت كشور كار می كرد. اِمير جوان كه از همان نوجوانی طبعی سركش و عصيانگر داشت، بر خلاف محيط نامتعارف و كمونيستی خانوادهاش گرايشات ضد كمونيستی پيدا كرد و با افرادی معاشرت كرد كه از نظر خانواده موجه و مناسب نبودند. همين امر باعث شد تا خانواده اِمير او را در سن 18 سالگی براي تحصيل در رشته سينما (كه البته مورد علاقه اِمير هم بود) به مدرسه سينمايی FAMU در شهر پراگ بفرستند، جايي كه او تحت تعليم بزرگانی چون "ميلوش فورمن" و يا "گورمان پاسكاليوويچ" قرار می گرفت.
پس از فارغ التحصيلی از دانشگاه در سال 1978، اِمير به كار در تلويزيون يوگوسلاوی مشغول شد و براي آن فيلمهاي تلويزيوني و كليپ هاي تصويري مي ساخت كه از جمله آنها مي توان به "عروس ها می آيند" و يا "قفسه های تايتانيك" اشاره كرد. اما سرانجام در سال 1981 اِمير كاستاريكا به كمك نويسنده اي به نام "عبدالله سيدران" فيلمي با عنوان "آيا دالی بل را به خاطر مي آوری؟" را كارگرداني كرد. اين اثر كه به عنوان نخستين فيلم بلند كاستاريكا محسوب مي شد، اشاره مستقيمي به مشكلات جوانان و همچنين درگيري ها و سرگشتگيهاي مذهبي موجود در ميان مردم ساريوو داشت و موفق به اخذ جايزه معتبري چون "شير طلايی ونيز" در همان سال شد و همه نگاه هاي منتقدان را به طرف اِمير جوان جلب كرد. اما نكته قابل توجه در اين اثر، اهميتي بود كه كاستاريكا به هنر مورد علاقه خودش يعني موسيقي در آن داده بود. اِمير، موسيقي را تنها به منزله يك هنر قلمداد نمي كرد، بلكه آنرا به عنوان راهي مي دانست كه مي تواند انسان را از انحرافات اخلاقي دور كند و او را در مسير درستي بيندازد. استفاده از موسيقي در اين اثر، سرآغاز راهي بود كه كاستاريكا از آن در آثار بعدي خود نيز استفاده كرد و به بخش لاينفكي از فيلم هاي او بدل شد. اما پس موفقيت نخستين اثر بلند كاستاريكا، آكادمي هنرهاي سينمايي سارايوو از او دعوت كرد تا به عنوان سخنران در آنجا جلسات آموزشي برپا كند و اِمير با قبول اين پيشنهاد به مدت 7 سال در اين آكادمي جلسات سخنراني برگزار كرد.
اِمير كاستاريكا كه اكنون ديگر تنها يك جوان مشتاق سينما و فيلمسازي نبود، و بسياري از منتقدين تراز اول سينماي دنيا به روي او حساب ويژه اي باز كرده بودند، در انديشه ساخت اثر دومش بسر مي برد. او حال ديگر بايد با دقت بيشتري فيلم مي ساخت تا نه تنها موفقيت گذشتهاش را تكرار كند، بلكه نگاه هاي ساير داوران جشنواره ها را هم به سوي خود معطوف كند. براي همين مجدداً به سراغ دوست قديمياش "عبدالله سيدران" رفت تا همكاري موفق ديگري را با او تجربه كند. اين فيلم كه "وقتی كه پدر به ماموريت می رود." نام داشت، در سال 1985 روانه جشنواره ها و سالن هاي سينما شد. اين درام سياسي-اجتماعي، نه تنها موفقيت اثر قبلي را تكرار كرد، بلكه در آن سال تمامي جوايز معتبر سينمايي از جمله "نخل طلايی كن" را درو كرد و همچنين نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي شد. كاستاريكا حالا ديگر در سن 31 سالگي در اوج به سر مي برد و همه جا نام او بر سر زبان ها بود. اما اين شهرت و محبوبيت براي اِمير كه روحي عصيانگر داشت، كافي نبود و او همچنان در انديشه به تصوير كشيدن ايده هاي بديع و البته تاثيرگذار خودش بود و مي خواست متفاوت تر و بهتر از گذشته فيلم بسازد. اما ساخته و پرداخته كردن ايده اي نو و تازه احتياج به زمان كافي و آرامش روان داشت. براي همين اِمير براي مدت سه سال فيلمي نساخت و به جاي آن در فاصله سالهاي 88-1986 در يك گروه موسيقي بوسنيايي به نام Zabranjeno pušenje به نوازدنگي گيتار بيس پرداخت. تا اينكه سرانجام در سال 1988 به كمك يك يوگوسلاو ديگر به نام "گوردون ميهيك" فيلمنامه اي تحت عنوان "دوران كولی ها" را نوشت و خود آنرا كارگرداني كرد. اين داستان درخشان درباره زندگي دردناك كولي هاي اطراف يوگوسلاوي و استثمار جوانان كولي بود. اين فيلم نيز موفقيت هاي بسياري را براي اِمير به ارمغان آورد و او را علاوه بر نامزدي براي دريافت نخل طلايي بهترين فيلم، برنده جايزه بهترين كارگرداني از فستيوال فيلم كن كرد. اما يك سال پس از موفقيت "دوران كولی ها"، همزمان شد با آغاز جنگ هاي داخلي شبه جزيره بالكان و در پي آن فروپاشي يوگوسلاوي. اين حادثه تلخ و دردناك كه در پي آن هزاران هزار صرب كشته و يا بي خانمان شدند، موجب شد تا سينماي رئاليستي كاستاريكا به يكباره دچار تحول عظيمي شود. نگاه اجتماعي او در فيلمهاي اوليه اش، پس از جنگ به نگاهي تلخ و زننده و متكي بر سياست ضد جنگ تبديل شد. چهره آرامي كه كاستاريكا در سه فيلم نخست خود از سرزمينش ارائه داده بود، پس از جنگ به تصويري مملو از ناامني تبديل شد، سرزميني كه هر لحظه آبستن حادثه اي تلخ و ناگوار است.
اين اتفاق كاستاريكا را به مدت پنج سال از سينما دور كرد، كه شايد دليل عمده آن فضاي ناامني بود كه منطقه بالكان و بويژه شهر سارايوو در آن بسر مي برد. اما كاستاريكا كه نمي توانست خود را از سينما دور ببيند به آمريكا رفت و در سال 1993، چهارمين فيلم بلندش را كارگرداني كرد. اين سورئاليسم متفاوت كه "رؤيای آريزونا" نام داشت، به نقطه عطفي از سينماي رئال به سينماي سورئال براي كاستاريكا تبديل شد، نقطه عطفي كه از آن به بعد سينماي كاستاريكا را در مسير تازه اي انداخت. "رؤيای آريزونا" تصويرگر رؤياهاي جواني سركش و عصيانگر است، كه شايد بتوان آنرا جلوه اي از دوران جواني خود كاستاريكا نيز قلمداد كرد. اين فيلم با اينكه از حضور سه هنرپيشه مطرح آن زمان، "جری لوئيس"، "جانی دپ" و "فی داناوی"، بهره مي برد، اما نتوانست موفقيت كارهاي قبلي را براي اِمير به همراه داشته باشد، ولي با اين حال به عنوان اولين اثر انگليسي زبان او توانست در چند جشنواره، كه معتبرترين آنها "فستيوال فيلم برلين" بود بدرخشد و جايزه خرس نقره اي اين جشنواره را از آن خود كند.
اما سال 1995، بدون ترديد پر فروغ ترين سال اِمير كاستاريكا در عرصه فيلمسازي بود. او در اين سال شاهكار بلامنازع طول دوران فيلمسازي اش را كارگرداني كرد. يك سورئاليسم ديگر به نام "زيرزمين"، كه البته نه به شيريني "رؤيای آريزونا"، بلكه بسيار تلخ و متاثر كننده. "زيرزمين" تصويري از نگاه سرشار از خشم كاستاريكا در مقابله با دروغ، و مملو از نفرت او به خوش باوري است كه با توسل به تخيل فراوان توانسته به زيبايي آنرا به تصوير بكشد. "زيرزمين"، در واقع با شور و قدرت غريبي روح آزرده و ملتهب كاستاريكا را در قالب افكار بديع و نكته بينانه اش منعكس مي كند. اين فيلم بار ديگر كاستاريكا را به اوج رساند بطوريكه اكثر منتقدان فيلم او را يكي از درخشان ترين آثار سينمايي دهه نود ناميدند و همچنين باعث شد تا نام اِمير كاستاريكا به فهرست انگشت شماري از كارگردانان، كه دو بار موفق به دريافت نخل طلاي كن شده اند، اضافه شود.
در سال 1997 كاستاريكا فيلم كوتاهي تحت عنوان "اتوبوس جادويی" را ساخت و يك سال بعد از آن به سراغ سورئال ديگري تحت عنوان "گربه سياه، گربه سفيد" رفت، كه اين فيلم او را برنده سه جايزه ديگر از جشنواره فيلم ونيز كرد. "گربه سياه، گربه سفيد" به نوعي بازگشت كاستاريكا، البته با ديدي متفاوت و پخته تر، به آثار دوران جواني اش بود. اين اثر كمدي-سورئال با اينكه به عقيده بسياري از منتقدين، ضعيفترين اثر او تلقي مي شود، اما با اين حال سرشار از نمادهاي متضادي از جمله عشق و نفرت، عروسي و عزا، فقر و غنا، ساده لوحي و زرنگي و غيره، است كه در زندگي طبيعي جريان دارد و كاستاريكا تمامي آنها را در قالب اصطلاح سمبليك "گربه سياه، گربه سفيد" جاي داده است.
پس از "گربه سياه، گربه سفيد" اِمير كاستاريكا فيلمي متفاوت با كارهاي گذشته اش را كارگرداني كرد. "هشت داستان جذاب" عنوان پروژه مستند و يا به بيان بهتر، شبه مستندي بود كه كاستاريكا آنرا در سال 2001 روانه پردههاي سينما كرد. اين فيلم به نوعي يك بازنگري به كارهاي گذشته او هم محسوب مي شد. پرداخت مستقيم به هنر موسيقي كه همواره در زمره دغدغه هاي كاستاريكا قرار گرفته بود، در اين اثر تا جايي بالا گرفت كه خود او هم در آن به عنوان يك گيتاريست ايفاي نقش كرد.
سه سال بعد از اكران "هشت داستان جذاب" و در سال 2004، كاستاريكا شاهكار ديگري در همان حال و هواي "زيرزمين" را به فستيوال كن فرستاد. "زنگي يك معجزه است" نه يك سورئاليست به مانند "زيرزمين"، بلكه يك رئاليست بي عيب و نقص از زندگي بود. او در اين فيلم نشان داد كه چگونه مي شود كه از لطافت زندگي به خشونت جنگ رسيد و از مكاني امن به محلي پر از وحشت و نا امني راه پوييد و تنها دليل ايجاد اين همه تضاد در فاصله اي كوتاه از زندگي، چيزي به جز جنگ نيست. نگاه پر از خشمي كه كاستاريكا در "زيرزمين" به مسئله جنگ داشت در اين فيلم به نوعي به باده تمسخر هم گرفته شده بود، هجويه اي تلخ از زندگي همراه با جنگ، كه از ديد كاستاريكا تنها به مثابه يك معجزه مي ماند. در سال 2005، اِمير كاستاريكا در تجربه اي تازه، تصميم گرفت تا فيلمي بر اساس زندگي پر فراز و نشيب اسطوره جاودانه تاريخ فوتبال جهان، ديگو آرماندو مارادونا، بسازد. زندگي كه با توجه به افت و خيزهاي فراوانش، بستر بسيار مناسبي براي اين فيلمساز باهوش فراهم مي آورد تا جايي كه حتي مي توان آنرا نگاهي تازه در باب فيلم هاي زندگي نامه اي نيز قلمداد كرد. پروژه "مارادونا" كه هنوز كار توليد آن به پايان نرسيده است، با اتكا به هنر كاستاريكا در به تصوير كشيدن حقايق و همچنين حضور مستقيم مارادونا در تمامي طول فيلم، قطعاً خواهد توانست كه پرده از بسياري از ابهامات زندگي پر رمز و راز اين چهره برجسته فوتبال جهان بر دارد.
فیلم شناسی (كارگردان)
عروسها می آیند (1978) فیلم تلویزیونی / گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسههای تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / وقتی كه پدر به ماموریت می رود (1985) / دوران كولیها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / اتوبوس جادویی (1997) فیلم كوتاه / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / هشت داستان جذاب (2001) مستند / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند
فیلم شناسی (نویسنده)
گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسههای تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / (1987) Zivot Randnika / استراتژی كلاغ (1987) / دوران كولیها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / زندگی یك معجزه است (2004) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند
فیلم شناسی (بازیگر)
والتر برانی سارایوو (1972) / 13. یول (1982) / زیرزمین (1995) / بیوه سنت پیری (2000) / دزد خوب (2002) / توت فرنگی ها در سوپرماركت (2003) / هیئت منصفه مخفی (2006) / هرمونا (2007)
فیلم شناسی (تهیه كننده)
هشت داستان جذاب (2001) مستند / توت فرنگی ها در سوپرماركت (2003) / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / ماموروش (2007)
فیلم شناسی (آهنگساز)
زندگی یك معجزه است (2004)
کوتاه و خواندنی
- هر لحظه از من فیلمی شلیك می شود. من می خواهم خودكشی كنم، زیرا نمی توانم روشنی انتهای تونل را ببینم.
- شهرها مكان های تحقیر آمیزی برای زندگی هستند به خصوص در دنیای امروز.
- همه چیز باید فروخته شود. همه چیز باید به حراج گذاشته شود. همه مردم باید خرید كنند. همه باید یك اتوموبیل جیپ داشته باشند.
- هدفم این است، فیلمی بسازم كه با دیدنش احساس گرما كنید. زیرا دنیا تبدیل به مكانی شده كه تنها چیزهای سرد در آن خوشایند است.
- من سرشار از دموكراسی هستم. در دموكراسی مردم می توانند شهردار انتخاب كنند.
- من دلم می خواهد شهری بسازم كه شهروندانش را خود انتخاب كرده باشم.
- سینمای من در فاصله میان دو تپش قلبم اتفاق می افتد و قلب من همواره كند می تپد.
جوایز و افتخارات
نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)
نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)
نامزد دریافت نخل طلا (این را به من قول بده / 2007)
نامزد دریافت نخل طلا (زندگی یك معجزه است / 2004)
برنده جایزه ملی آموزشی فرانسه از فستیوال كن (زندگی یك معجزه است / 2004)
برنده نخل طلا (زیرزمین / 1995)
نامزد دریافت نخل طلا (دوران كولیها / 1989)
برنده جایزه بهترین كارگردانی (دوران كولیها / 1989 )
برنده نخل طلا (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)
برنده جایزه FIPRESCI (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)
برنده خرس نقره ای (رؤیای آریزونا / 1993)
نامزد خرس طلایی (رؤیای آریزونا / 1993)
نامزد دریافت شیر طلایی (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر نقره ای (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر طلایی كوچك (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده جایزه Laterna Magica (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر طلایی (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)
برنده جایزه FIPRESCI (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از فستیوال برادران لومی یر (زیرزمین / 1995)
برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم های اروپایی (هشت داستان جذاب / 2001)
برنده پلاك نقره ای بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم شیكاگو (هشت داستان جذاب / 2001)
نویسنده
آرش سیاوش
آنتونیونی، سرآغاز
میکل آنجلو آنتونیونی در 29 سپتامبر 1912 در شهر فراره واقع در منطقه ای میان امیلی و ونه تی دیده به جهان گشود. از همان آغازین سالهای کودکی به موسیقی و نقاشی علاقه فراوان داشت و ویولون می نواخت. میکل کوچک در نقاشی هایش توجه بسیار زیادی به نحوه معماری شهری می نمود و پیوسته موضوع نقاشی های خود را کشیدن تصاویری از خانه ها، خیابان ها و شهرک ها قرار می داد. پس از گذاندن دوران کودکی و نوجوانی، آنتونیونی در رشته علوم اقتصاد و بازرگانی دانشگاه بولونیا پذیرفته شد. او در دوران دانشجویی به تدریج به سمت تئاتر کشیده شد تا جایی که با همراهی عده ای دیگر از دانشجویان توانست چند نمایش را به روی صحنه ببرد. آنتونیونی همچنین در این دوران در یک روزنامه محلی به نام "کوری یره پادانو" به نوشتن مقالات هنری و نقد فیلم می پرداخت. اما پس از مدتی به دلیل جهت گیری تندی که در نوشته هایش نسبت به فاشیسم و سیاست های دولت موسولینی می گرفت با مسئولان مجله میانه اش به هم خورد و از آنجا بیرون آمد. در سال 1939 و پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، آنتونیونی راهی رم شد و در آنجا به عضویت هیئت تحریریه مجله "چینما" که توسط پسر موسولینی، ویتوریو موسلینی، اداره می شد. میکل در چینما نیز چند ماهی بیش دوام نیاورد و به دلیل اختلافات سیاسی از آنجا اخراج شد. در سال 1943 آنتونیونی در مجله دیگری به نام "لوسکرمو" مشغول به کار شد و در آنجا مقاله ای با موضوع دفاع از حق هنرمند در کنار نگه داشتن خود از وقایع سیاسی و اجتماعی را نوشت که موجب شگفتی بسیاری از مخاطبان شد و توجه بسیاری از سینمانویسان را به خود معطوف کرد. آنتونیونی در این مقاله بیان داشت که سینما ارزش های خاص خود را دارد که جدا از الزامات جنگ، بحران های اجتماعی و شرایط سیاسی است و در ادامه می افزاید که نخستین تعهد سینماگر به سینماست و نه چیز دیگر. پس از این، میکل آنجلو تا سال 1949 پیوسته نقد فیلم نوشت و در این میان توانست تا چند فیلم کوتاه و مستند را با دوربین 16 میلیمتری بسازد. نخستین این فیلم ها، اثر مستندی در مورد زندگی ماهیگران درۀ پو واقع در شمال ایتالیا به نام "اهالی پو" بود. او پس از یک ماه فیلمبرداری در آن منطقه به رم بازگشت و این زمان مصادف شد با سقوط حکومت فاشیستی موسولینی و امضای قرارداد آتش بس میان ایتالیا و ارتش متفقین. آنتونیونی پس از این واقعه به پو بازگشت تا حلقه های مونتاژ نشده فیلم خود را پیدا کند اما تنها با نگاتیوهایی نیمه سوخته روبرو شد که بخش اعظم آن نیز از بین رفته بود. آنتونیونی به هر شکل بازمانده های فیلم را در سال 1947 مونتاژ کرد. پس از این سال آنتونیونی تعدادی فیلم کوتاه و مستند دیگر را نیز ساخت که از جمله مهمترین آنها می توان به "نظافت شهری" و "دروغ عاشقانه" اشاره نمود. "نظافت شهری" درباره عده ای از رفتگران شهر رم است که از صبح زود تا پایان شب به نظافت خیابانها مشغولند، بی آنکه این کار آنها هرگز مورد توجه قرار گیرد و "دروغ عاشقانه" مستندی است با موضوع داستان های مصور مجلات و خوانندگان آنها که اغلب از دختران فقیر شهر هستند. این فیلم در سال 1951 دست مایه فدریکو فلینی برای ساخت "شیخ سفید" شد و از این جهت در میان کارهای کوتاه و مستند آنتونیونی اهمیتی ویژه یافت.
شروع فعالیت حرفه ای
در سال 1950، آنتونیونی نخستین اثر بلندش را با عنوان "سرگذشت یک عشق" پیش روی دوربین برد. این فیلم روایت زن و مرد جوانی است که در پی احیای رابطه ای که در گذشته داشته اند تصمیم به قتل شوهر کنونی زن می گیرند. آنتونیونی در این فیلم به ترسیم عقیم بودن روابط احساسی و بی تفاوتی اخلاقی در زندگی طبقه متمول جامعه دست می زند و بدین طریق زندگی خالی از معیارهای اخلاقی افرادی را نشان می دهد که تنها به خودشان فکر می کنند. "سرگذشت یک عشق" علیرغم اینکه در دوره افول جنبش نئورئالیسم در ایتالیا باب تازه ای را در موضوع سینمای آن کشور باز نمود، اما با برخورد سرد اغلب منتقدین مواجه گردید، تا حدی که عده ای از نقد نویسان فیلم نخست آنتونیونی را اثری سرد و عاری از پیام عنوان کردند. پس از این فیلم، آنتونیونی مدتی بیکار ماند تا اینکه در سال 1952 فیلمی سه اپیزودی تحت عنوان "شکست خوردگان" را کارگردانی کرد. این فیلم که در زمره آثار مهم آنتونیونی جای نمی گیرد، بر اساس برخی وقایع پس از جنگ در کشورهای اروپای غربی ساخته شده است و در سه بخش جداگانه تصویرگر قتل انسانی به دلایل مختلف توسط افراد دیگر است. "شکست خوردگان" برای مدتی طولانی توقیف ماند و تنها در سال 1963 توانست اکران محدودی را در فرانسه تجربه کند. "خانمی بدون گلهای کاملیا" فیلم بعدی آنتونیونی بود که در سال 1953 ساخته شد. فیلم روایت چند ماه از زندگی دختر جوانی به نام کلارا است که توسط یک تهیه کننده سینما کشف و پس از بازی در چند فیلم مهم، مجبور به ایفای نقش های حاشیه ای در سینما می شود. آنتونیونی می خواست تا جینالیو برجیدا ستاره آن زمان سینمای ایتالیا نقش کلارا را بازی کند اما پس از مخالفت برجیدا، او به دیگر ستاره زن آن دوره یعنی سوفیا لورن این پیشنهاد را داد و هنگامی که با مخالفت لورن نیز مواجه شد، لوچیا بوزه را که در "سرگذشت یک عشق" نیز ایفاگر نقش اصلی بود، برای بازی در نقش کلارا فرا خواند. "خانمی بدون گلهای کاملیا" را می توان تصویر نگاه تلخ آنتونیونی به سیستم صنعت آن دوره سینمای ایتالیا قلمداد کرد. آنتونیونی همچنین در همین سال در پروژه ای چند اپیزودی به نام "عشق در شهر"، ساختن یکی از قسمت ها را بر عهده گرفت و فیلمی کوتاه به نام "تلاش برای خودکشی" را با موضوع تلاش چند زن جوان برای خودکشی به سبب شکست عشقی که داشته اند را عرضه نمود.
در سال 1955، آنتونیونی "رفیقه ها" را بر اساس رمان "سه زن تنها" نوشته چزاره پاوزه، نویسنده و مترجم سرشناس ایتالیایی، کارگردانی کرد. فیلم قصه زن جوانی به نام کله لیا را دنبال می کند که پس از خودکشی نافرجام زنی در اتاق بغلی هتلش، با دوستان او آشنا می شود و سپس وارد محافل آنها می شود. "رفیقه ها" سرشار از مایه های مورد علاقه دنیای آنتونیونی، بویژه برتری زن های فیلم های او نسبت به مردان است. آنتونیونی خود درباره درون مایه فیلمش چنین می گوید: «باید توجه داشت که در این فیلم مسئلۀ عشق نافرجام به منزله انگیزه خودکشی، در واقع آخرین فشاری است که در یک زندگی بی حوصله و بی هدف به انسان وارد می شود.» دو سال پس از "رفیقه ها" و در سال 1957، آنتونیونی فیلمی به نام "فریاد" را با شرکت هنرپیشه مطرح فیلم های وسترن آمریکایی آن زمان، استیو کاکران ساخت و برای نخستین بار بستر تعریف فیلمش را به میان قشر فقیر و کارگر جامعه برد. "فریاد" داستان مردی به نام آلدو است که به قصد ترک خانه همراه با دختر کوچکش راهی جاده ها می شود و پس از مدت ها سرگردانی در نهایت به دهکده محل سکونتش باز می گردد و با سرنوشت تلخش رو در رو می شود. "فریاد" همچون آینه ای است که دنیایی را منعکس می کند که در آن رؤیاها، آمال و آروزها مرتباً به بن بست می خورند. دنیایی که در آن، به رغم اشتیاق عمیق و انسانی افراد برای عوض کردن شرایط، هیچ چیز تغییر نمی کند. "فریاد" اثری است که سازنده اش در آن به منتهای یأس و نومیدی می رسد.
ماجرا و بلوغ سینمایی
سه سال پس از "فریاد"، میکل آنجلو آنتونیونی بر اساس فیلمنامه ای از الیو بارتولینی و تونینوگوئرا، فیلمی تحسین برانگیز به نام "ماجرا" را کارگردانی کرد. اثری که در ادامه با پیوستن به دو فیلم ارزشمند دیگر او یعنی "شب" و "کسوف"، یکی از بی بدیل ترین تریلوژی یا سه گانه های تاریخ سینما را پدید آورد. "ماجرا" قصه سفر تعدای دوست با قایقی به سوی جزیره ای تفریحی است که در جریان آن، یکی از دختران به نام آنا به ناگاه ناپدید می شود. سایر افراد ساعاتی را بیهوده به دنبال او می گردند و پس از گذشت مدتی، اتفاقاتی در میان آنها روی می دهد که مسئله گم شدن آنا کم کم فراموش می شود. "ماجرا" تراژدی تلخ و دردآور عواطف به پایان رسیدۀ بشر است. آنتونیونی در "ماجرا" چون سایر آثارش از سویی به ترسیم بی رحمانه و در عین حال دقیق شخصیت ها و از سوی دیگر به تمسخر تکبر جامعه رو به زوال آنها دست می زند. "ماجرا" در سال 1960، جایزه ویژه هیئت داوران فستیوال کن را از آن خود کرد و داوران جشنواره رامجبور به صدور بیانیه ای مبنی بر خلق یک زبان نوین سینمایی در این فیلم نمود. بلافاصله پس از "ماجرا"، آنتونیونی "شب" را با شرکت مارچلو ماستریانی و ژن مورو ساخت. "شب" که از حیث درون مایه اثری در تداوم "ماجرا" بود، درباره رابطه زوجی به نام های لیدیا (با بازی ژن مورو) و جووانی (با بازی مارچلو ماستریانی) است که پس از ده سال زندگی مشترک اکنون رابطه شان به مرحله حساسی رسیده است. در این هنگام آنها به میهمانی شبانه ای می روند که تا صبح به طول می انجامد و اتفاقاتی در جریان این مهمانی روی می دهد که لیدیا و جووانی را به پایان یافتن عشق شان آگاه می سازد. "شب" را از حیث ساختار روایی می توان تا اندازه ای با فیلم "زندگی شیرین" ساخته فدریکو فلینی مقایسه نمود با این تفاوت که "شب" به تشریح رابطه یک زوج در خلال یک مهمانی طولانی شبانه می پردازد در حالی که "زندگی شیرین" ترسیم گر تعارض میان یک فرد با محیط فاسد و روبه زوال اطرافش است. "شب"، تصویر نگران کننده ای از گسست رابطه میان انسان مدرن و محیط پیرامونش ارائه می دهد. در این فیلم همانند "ماجرا"، آنتونیونی بلوغی را که در بیان تحلیلی ارتباط های ذهنی میان پرسوناژها بدان رسیده، تکرار می کند. "شب" در سال 1961، جایزه خرس طلایی و جایزه منتقدین بین الملل را از فستیوال برلین گرفت. یک سال بعد، آنتونیونی هشتمین فیلم بلندش به نام "کسوف" را با بازی آلن دلون و مونیکا ویتی کارگردانی کرد. "کسوف" در کنار "ماجرا" و "شب" تبدیل به یکی از جاودانه ترین تریلوژی های تاریخ سینما شد، سه گانه ای با موضوع زندگی، عشق و مرگ. "کسوف" را می توان در یک جمله یکی از اصیل ترین و پالوده شده ترین آثار آنتونیونی نامید. اگر سرنوشت لیدیا و جووانی در "شب" را حدس محتوم عاقبت ساندرو و کلودیا در "ماجرا" بدانیم، آنگاه می توان سرنوشت ویتوریا در "کسوف" را ترکیبی انتزاعی و شاعرانه از سرگذشت کلودیا و لیدیا در نظر گرفت. به بیان بهتر، ویتوریا از سویی درگیر رابطه ای به پایان رسیده از نوع آنچه که در "شب" میان لیدیا و جووانی وجود داشت، است و از سوی دیگر در دام عشق شکننده ای با پیرو است که نمونه اش را پیش از این، در رابطۀ ساندرو و کلودیا در "ماجرا" دیده بودیم. آنتونیونی پس از نمایش بصری و تقریبا عاری از کلام این نوع رابطه سرانجام تیر خلاص را در سکانسی هشت دقیقه ای با قاب هایی درشت که با موسیقی مینیمال جووانی فوسکو آمیخته شده، می زند. او در این سکانس طولانی که یکی از نگران کننده ترین سکانس های تاریخ سینما نیز به حساب می آید، بیننده را به انتظار قرار ملاقات پیرو و ویتوریا می نشاند و دست آخر به نوعی به نقطه اول باز می گردد، زیراکه پیرو و ویتوریا هیچ یک بر سر قرار نمی آیند. ایتالو کالوینو، منتقد مطرح ایتالیایی، در توصیف "کسوف" می نویسد: «در کسوف، تز آنتونیونی مبنی بر اینکه زنان حامل حقیقی اند در تضاد مستقیم با تمدن معاصر، آشکارتر و قطعی تر می شود.» "کسوف" به بخش مسابقه فستیوال کن رفت و توانست جایزه ویژه هیئت داوران را از آن خود کند.
تثبیت سبک و تحکیم ساختار روایی
در سال 1964، آنتونیونی فیلم "صحرای سرخ" را با تأثر از مشاهده چگونگی از بین رفتن جنگل های اطراف راونا بر اثر پیشرفت کارخانجات صنعتی و تلفیق این حس با ساختار آشنای خود مبنی بر به بن بست رسیدن روابط انسانی، ساخت. "صحرای سرخ" روایت زنی روان پریش به نام جولیانا است که همراه با کودکش در اطراف شهر و در میان کارخانه های صنعتی آن پرسه می زند و این در حالی است که همسر کارخانه دارش نسبت به او و فرزندشان بی اعتناست. "صحرای سرخ" را می توان به منزله تلاش بی ثمر جولیانا به قصد یافتن مکانی در میان محیط شلوغ و پر سر و صدای صنعتی دنیای مدرن برای خود و فرزندش، قلمداد کرد. آنتونیونی در "صحرای سرخ" برای نخستین بار در سینما، موضوع روان پریشی را در ارتباط مستقیم با محیط زیست و آلودگی های ناشی از تشکیلات صنعتی قرار داد و بیماری جولیانا را در نتیجه گسترش تکنولوژی افسار گسیخته و ازدیاد مراکز صنعتی بر شمرد. "صحرای سرخ" در ایتالیا با برخورد تند منتقدین مواجه گشت بطوریکه بسیاری این فیلم را اثری پیش پا افتاده، تصنعی و به طرز احمقانه ای حزن انگیز عنوان کردند، با این حال فیلم به فستیوال ونیز رفت و جایزه شیر طلایی و نیز جایزه منتقدین بین الملل را از آن خود نمود.
در سال 1966 آنتونیونی با کمپانی مترو گلدوین مه یر قراردادی برای ساخت سه فیلم امضا کرد و بدین ترتیب توانست تا بر مشکلات مالی جهت فیلمسازی در خارج از ایتالیا فائق بیاید. "آگراندیسمان"، محصول 1966 نخستین محصول این همکاری و اولین فیلم آنتونیونی در خارج از ایتالیا بود. فیلمی که بی گمان می توان آنرا کامل ترین اثر او آنتونیونی نام نهاد. فیلم ماجرای عکاسی به نام تامس (با بازی دیوید همینگز) است که روزی در هنگام ظهور عکسی که در پارک گرفته، متوجه چیز عجیبی در عکس می شود. تامس با بزرگنمایی (آگراندیسمان) نگاتیو، پی می برد که آنچه در عکس او جلب توجه می کرده، جسد مرد مسنی است که در گوشه ای از پارک افتاده است و ... . "آگراندیسمان" را می توان اثر نئورئالیستی آنتونیونی با موضوع مواجه انسان بر سر دو راهی واقعیت و خیال دانست که بیننده را همراه با خود به رادیکال ترین سطح پژوهش در زمینه هستی شناختی می برد. تامس در "آگراندیسمان" می خواهد با بزرگنمایی تصویر به واقعیت پی ببرد اما هرچه جلوتر می رود به جای نزدیک شدن به حقیقت، از آن فاصله می گیرد و در نهایت به اوج نگاه عینی همراه با تیرگی و ناشناختگی می رسد. آنتونیونی خود درباره این فیلم گفته: "من نمی دانم واقعیت چیست. واقعیت همیشه از ما می گریزد و بی وقفه تغییر شکل می دهد بنابراین ما تنها در لحظه ای آنرا به چنگ می آوریم، اما پس از مدت کوتاهی باز از ما فرار می کند." "آگراندیسمان" در جشنواره کن 1967 نخل طلا را از آن خود کرد و در بسیاری از کشورها از جمله فرانسه و ایتالیا با استقبال تماشاگران و منتقدان روبرو شد.
"قله زابریسکی" به عنوان دومین همکاری مشترک میان آنتونیونی و کمپانی مترو گلدوین مه یر در سال 1969 جلوی دوربین رفت. فیلم ترسیم گر دوره ای از تظاهرات دانشجویی در آمریکاست که به گفته آنتونیونی وابسته به یک نظام ایدئولوژیک نیست بلکه جنبشی آنارشیستی است. "قله زابریسکی" را می توان اثری درباره آمریکا قلمداد کرد. قهرمان واقعی فیلم آمریکاست و پرسوناژها جملگی بهانه اند. آنتونیونی درباره این فیلم گفته: «رابطه من و آمریکا در تجربه بهترین و بدترین چیزهایی که در آنجا وجود دارد، خلاصه می شود. آمریکا کشوری است که می توان هر چیزی را در آن به بدترین و بهترین شکل ممکن تجربه کرد و از این روست که فیلم من، مانند نبرد با زیباترین و تلخ ترین حقیقتی است که در دنیا وجود دارد.» "قله زابریسکی"، در اروپا و به خصوص در آمریکا مورد حمله شدید منتقدین قرار گرفت بطوریکه اکثر آنها فیلم را به طرزی ناآگاه نخبه پسند نامیدند.
در سال 1972، انتونیونی به پیشنهاد دولت چین و تلویزیون ایتالیا اثر مستندی درباره کشور چین به نام "چین" ساخت و سه سال بعد فیلمی تحت عنوان "حرفه: خبرنگار" را کارگردانی کرد. "حرفه: خبرنگار"، روایت پیچیده ای از وقایع اتفاق افتاده بر خبرنگاری به نام دیوید (با بازی جک نیکلسون) است که برای مصاحبه با یکی از رهبران یک گروهک چریکی به آفریقا آمده است. او در هتل محل اقامتش اوراق هویت خود را با مردی به نام رابرتسون که بر اثر سکته قلبی در گذشته، عوض می کند و پی آمد این عمل وقایعی است که بر دیوید می گذرد. دیوید از خود گریزان، با خود بیگانه و در خود سرگردان است. از این رو می خواهد یک قسمت از وجود و هویت خودش را از بین ببرد تا بدین وسیله تبدیل به آدم دیگری شود و بدین سان به رویای یک تمایل مبهم در لحظه ای بحرانی، عینیت ببخشد. آنتونیونی در این فیلم از زاویه ای دیگر پرسوناژ اصلی خود را نسبت به عادات و روزمرگی سرخورده می کند و تمایل او را برای رسیدن به افق های دوردست برجسته می سازد. قهرمان "حرفه: خبرنگار" به مانند ویتوریا در "کسوف"، لیدیا در "شب"، آلدو در "فریاد" و یا جولیانا در "صحرای سرخ" به دنبال ساختن زندگی شخصی تری برای خود است و برایش تنها دور شدن از هویت و مکانی که در آن هست، اهمیت دارد. "حرفه: خبرنگار" از سوی دیگر، تصویرگر انسان هایی است که خانه به دوش دائماً در راهند بی آنکه خانه و سرپناه ثابتی را طلب کنند. آنتونیونی پس از "حرفه: خبرنگار"، اثری را بر اساس نمایشنامه ای از ژان کوکتو کارگردانی کرد. این فیلم که "اسرار اوبروالد" نام گرفت، درباره آنارشیستی است که به قصد ترور ملکه ای به قصر او می رود و در حالی که پلیس به دنبالش است به خود ملکه پناه می برد و در ادامه میان آندو عشق عمیقی در می گیرد. آنتونیونی ضمن ابراز نارضایتی از این فیلم گفت: «من مؤلف این فیلم نیستم. تنها آنرا کارگردانی کردم.»
پس از "اسرار اوبروالد"، آنتونیونی در سن هفتاد سالگی بار دیگر به ایتالیا بازگشت و در سال 1982 فیلمی به نام "شناسایی یک زن" را ساخت. فیلم درباره فیلمسازی است که به دنبال پرسوناژی برای فیلم تازه اش می گردد. او در ادامه با دو زن متفاوت آشنا می شود و پس از رابطه ای کوتاه مدت با آنها، شروع به کار کردن روی فیلمنامه علمی تخیلی می کند. در این فیلم برخلاف آثار پیشین، قهرمان آنتونیونی به دنبال کشف هویت گمشده خویش نیست و به بحرانی وجودی دچار نگشته است. در واقع تفاوت "شناسایی یک زن" با آثار دیگر در این است که در این فیلم هیچ یک از پرسوناژها دچار بحران هویت نمی شوند بلکه در دام تضادهایی با یکدیگر می افتند که برای حل آنها به دنبال راه حل می گردند. پس از این فیلم آنتونیونی به مدت 12 سال کاری نکرد که دلیل عمده اش به خاطر سکته قلبی بود که او در سال 1985 دچارش شد. در 1994، آنتونیونی 82 ساله با همکاری ویم وندرس، فیلمساز مطرح آلمانی، فیلمی چهار اپیزودی به نام "از ورای ابرها" را با شرکت هنرپیشگان مطرحی چون جان مالکوویچ، ژان رنو، ایرنه ژاکوب، ژن مورو و مارچلو ماستریانی ساخت. دغدغۀ آنتونیونی در "از ورای ابرها" تصویر جلوه های متفاوتی از عشق های ناتمام است که پیش از در هم تنیده شدن، از یکدیگر پاشیده می شوند و هیچ گاه به شکل یک روح واحد در نمی آیند. اگر آنتونیونی در تریلوژی "ماجرا"، "شب" و "کسوف" تراژدی تلخ و سوزناک عشق های به انتها رسیده را ترسیم می کند، در "از ورای ابرها" با تکیه بر سینمای چند اپیزودی سه گانه ای دیگر را اینبار با تصویر دردآور عشق های در نطفه خفه شده ارئه می دهد.
آنتونیونی پس از این فیلم به دلیل کهولت سن و بیماری دیگر توان ساختن فیلمی را نداشت اما با این حال همچنان خود را از سینما جدا احساس نمی کرد. در سال 2004 پروژه ای سه اپیزودی به نام "اروس" شکل گرفت که آنتونیونی در آن یک اپیزود را تحت عنوان "اروس: رشته خطرناک چیزها" ساخت و دو اپیزود دیگر را استیون سودربرگ و وانگ کار وای کارگردانی کردند. آنتونیونی در این فیلم کوتاه به مانند "شناسایی یک زن" مردی را بر سر دوراهی میان دو رابطه عشقی سردرگم می کند و از این حیث می توان آنرا فیلمی در امتداد "شناسایی یک زن" تصور کرد. از جهتی دیگر، آنتونیونی در "اروس: رشته خطرناک چیزها"، کلکسیونی از عناصر مورد علاقه دوران فیلمسازی اش را گرد می آورد و بدین ترتیب مروری ولو مختصر و کوتاهی بر کارنامۀ طول دوران هنری اش می کند.
میکل آنجلو آنتونیونی سرانجام در سی ام جولای سال 2007 و در سن 95 سالگی در شهر رم ایتالیا دیده از جهان فرو بست تا بدین ترتیب دنیای سینما یکی دیگر از نوابغ طول تاریخش را از دست بدهد. آنتونیونی بی گمان یکی از تاثیر گذارترین فیلمسازان ایتالیا در دوره پس از جنگ جهانی دوم و در زمان افول جنبش نئورئالیسم بود. سینمای یکپارچه او در طول مسیرش همواره در حال رشد و تکامل بود و در هر مقطع به سطح بالاتری از بلوغ فکری و زیبایی شناختی می رسید. آنتونیونی تصویرگر انسان های دل شکسته و نومیدی بود که سرخورده از عشق و زندگی به بحران هویت مبتلا می شوند و برای رهایی از آن نگاه خود را خیره به دوردست ها می کنند و دست آخر به ماحصلی جز ناکامی و مرگ نمی رسند. آنتونیونی فیلمساز بزرگ عصر ما بود ...
فیلم شناسی (کارگردان)
اروس: اپیزود رشته خطرناک چیزها (2004) / نگاه خیره میکل آنجلو (2004) مستند کوتاه / سیسیلیا (1997) فیلم کوتاه / از ورای ابرها (1994) / نوتو، ماندورلی، وولکانو، استرومبولی، کارناوال (1993) مستند کوتاه / Kumbha Mela (1989) مستند کوتاه / شناسایی یک زن (1982) / اسرار اوبروالد (1981) / حرفه: خبرنگار (1975) / چین (1972) مستند / قله زابریسکی (1970) / آگراندیسمان (1966) / سه چهره از یک زن: یک اپیزود (1965) / صحرای سرخ (1964) / کسوف (1962) / شب (1961) / ماجرا (1960) / فریاد (1957) / رفیقه ها (1955) / عشق در شهر: اپیزود تلاش برای خودکشی (1953) / جوانی و شهوت (1953) / خانمی بدون گلهای کاملیا (1953) / شکست خوردگان (1952) / سرگذشت یک عشق (1950) / خانه هیولاها (1950) مستند کوتاه / دروغ های عاشقانه (1949) فیلم کوتاه / نظافت شهری (1949) مستند کوتاه / بومارزو (1949) فیلم کوتاه / هفت نی، یک دست لباس (1949) فیلم کوتاه / خرافات (1949) فیلم کوتاه / N.U (1947) فیلم کوتاه / رم - مونته ویدئو (1948) فیلم کوتاه / اهالی پو (1947) مستند کوتاه
فیلم شناسی (نویسنده)
اروس: اپیزود رشته خطرناک چیزها (2004) / نگاه خیره میکل آنجلو (2004) مستند کوتاه / از ورای ابرها (1994) / شناسایی یک زن (1982) / اسرار اوبروالد (1981) / حرفه: خبرنگار (1975) / چین (1972) مستند / قله زابریسکی (1970) / آگراندیسمان (1966) / صحرای سرخ (1964) / کسوف (1962) / شب (1961) / ماجرا (1960) / فریاد (1957) / رفیقه ها (1955) / عشق در شهر: اپیزود تلاش برای خودکشی (1953) / جوانی و شهوت (1953) / خانمی بدون گلهای کاملیا (1953) / شیخ سفید (1952) / شکست خوردگان (1952) / سرگذشت یک عشق (1950) / زنجیرهای مونت فالوریا (1950) مستند کوتاه / خانه هیولاها (1950) مستند کوتاه / دروغ های عاشقانه (1949) فیلم کوتاه / نظافت شهری (1949) مستند کوتاه / هفت نی، یک دست لباس (1949) فیلم کوتاه / خرافات (1949) فیلم کوتاه / شکار غم انگیز (1947) فیلم کوتاه / اهالی پو (1947) مستند کوتاه / بازگشت خلبان (1946) فیلم کوتاه
فیلم شناسی (تدوین گر)
از ورای ابرها (1994) / نوتو، ماندورلی، وولکانو، استرومبولی، کارناوال (1993) مستند کوتاه / Kumbha Mela (1989) مستند کوتاه / شناسایی یک زن (1982) / اسرار اوبروالد (1981) / حرفه: خبرنگار (1975) / قله زابریسکی (1970) / سرگذشت یک عشق (1950)
فیلم شناسی (تهیه کننده)
لیو (1998) / سیسیلیا (1997) فیلم کوتاه
جوایز و افتخارات
برنده جایزه اسکار افتخاری برای یک عمر دست آورد هنری (1995)
نامزد جایزه اسکار بهترین کارگردانی (آگراندیسمان / 1966)
نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه ارژینال (آگراندیسمان / 1966)
نامزد جایزه بافتا برای بهترین فیلم (آگراندیسمان / 1966)
نامزد جایزه بافتا برای بهترین فیلم (ماجرا / 1960)
برنده جایزه ویژه جشن سی و پنج سالگی فستیوال کن (شناسایی یک زن / 1982)
نامزد جایزه نخل طلا از فستیوال کن (شناسایی یک زن / 1982)
نامزد جایزه نخل طلا از فستیوال کن (حرفه: خبرنگار / 1975)
برنده جایزه نخل طلا از فستیوال کن (آگراندیسمان / 1966)
نامزد جایزه نخل طلا از فستیوال کن (کسوف / 1962)
برنده جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال کن (کسوف / 1962)
نامزد جایزه نخل طلا از فستیوال کن (ماجرا / 1960)
برنده جایزه هیئت داوران از فستیوال کن (ماجرا / 1960)
برنده جایزه خرس طلایی از فستیوال برلین (شب / 1961)
برنده جایزه منتقدین بین الملل از فستیوال برلین (شب / 1961)
برنده جایزه افتخاری پیترو برانچی از فستیوال ونیز (1998)
برنده جایزه منتقدین بین الملل از فستیوال ونیز (از ورای ابرها / 1995)
برنده جایزه شیر طلایی از فستیوال ونیز (صحرای سرخ / 1964)
برنده جایزه منتقدین بین الملل از فستیوال ونیز (صحرای سرخ / 1964)
نامزد جایزه شیر طلایی از فستیوال ونیز (رفیقه ها / 1955)
برنده جایزه شیر نقره ای از فستیوال ونیز (رفیقه ها / 1955)
برنده جایزه اصلی از فستیوال لوکارنو (فریاد / 1957)
نویسنده
آرش سیاوش