تبليغاتX
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
 
مروري بر سينماي لرستان
 

محسن آزادی فیلمساز

محسن آزادی فیلمساز جوان خرم آبادی مدتهاست که مشغول فیلمسازی است . او دارای مدرک کارشناسی ادبیات است . محسن تازگیها فیلم کوتاهی با نام (( مه روی شیشه )) ساخته است .

نام فیلم : مه روی شیشه

نویسنده : محمد بکرانی

کارگردان : محسن آزادی

تصویربرداران : محسن آزادی - سعید همتی وند

تدوین : سعید همتی وند

بازیگران : محمد بکرانی ـ نگار باقری

زمان : ۱۱ دقیقه

تهیه کننده : معاونت اجتماعی استان خراسان شمالی

خلاصه داستان : دختری در میان پارک در حال وقت گذرانی است سپس از پارک خارج می شود و سوار اتومبیل فرد غریبه ای می شود . غریبه و دختر با همدیگر به گفتگو می پردازند و تصمیم می گیرند چند روزی با هم باشند . غریبه رفته رفته هویت واقعی خودرا که پلیس بودن است را برملا میکند و با این ترفند دختر فراری را دستگیر میکند.

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
Image and video hosting by TinyPic

 

با سلام به دوستان عزیز

گالری عکسهای من (خاطرات یخزده )به روز شد .  اگه سربزنید ونظر بدید خوشحال میشم.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 6:59 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

برگرفته از سایت سرزمین سینما

اسکات، کرو و دی کاپریو از مجموعه دروغ ها میگویند
نویسنده: فرید عباسی

اسکات، کرو و دی کاپریو از مجموعه دروغ ها میگویند

همبازی شدن دوباره با لئو بعد از چند سال چطور بود؟
کرو: همانطوری که در سال ۱۹۹۳ بود، راحتِ راحت و بسیار لذت بخش.

در بسیاری از صحنه های شما در این فیلم، الزاما با تلفن همراه دیده می شوید. آیا این کار مثل صداگذاری روی یک کارتون بود؟
کرو: نمی دونم، من هیچ وقت روی کارتون صدا گذاری نکرده ام. مثل این میمونه که مشغول ساختن یک فیلم CGI باشی و باید نقش یک کلاغ را با صدایت اجرا کنی. در حقیقت، بیشتر اوقات آن چیزهایی که بینده بر روی پرده سینما می بینید اصلا با تجربه بازیگر در سر صحنه همخوانی ندارد و بسیار متفاوت است. پس همیشه مجبور هستید چیزهایی که مانع تمرکز شما در لحظه برداشت می شود را کنار بزنید. این همین کاریست که با یک تلفن باید انجام داد. بعضی از بازیگرا سعی میکنند در یک زمان هنگام تلفن کردن نقش دو طرف را بازی کنند و مطلقا هدر دادن زمان است. بهتر این است که اول نقش خودت را ایفا کنی بعد دیگری را. (لئو وارد می شود، به لئو) تو هم لباساتو عوض کردی؟
دی کاپریو: آره عوض کردم
کرو: رسمی ترش کردی.

آیا کاراکترهای فیلم به کاراکتر های کتاب نزدیک هستند؟
دی کاپریو: من کاراکتر خودم را به عنان یک اپراتو در خاورمیانه دیدم که سعی دارد شغلش رابهتر از چیزی که رئیس اش میخواهد، انجام دهد. این کشاکش عالی در کتاب وجود دارد که بیل مونهان آن را به فیلم نامه تبدیل کرد و قسمت جالبش اینجاست از فریس (کاراکتر دی کاپریو) کارهایی خواسته می شود که او خودش اعتقادی به آنها ندارد و فکر میکند به صلاح کشور و این جنگ نیست. و همزمان به خاورمیانه و فرهنگ آنها خو میگیرد. او با یک افسر باهوش اردنی آشنا می شود، برای او احترام قائل است و می خواهد تا جایی که امکانش هست بهتر ماموریتش را انجام دهد.
کرو: جواب فوق العاده ای دادی لئو، تشکر.
دی کاپریو: ممنون، ممنون.
کرو: من همیشه اعتقاد دارم که در کنفرانس مطبوعاتی فیلم باید مودب بود. اولین چیزی که دریافت کردم تلفنی بود از طرف ریدلی که به من گفت”چطوره اگه یه چند کیلو به وزنت اضافه کنی؟” و این درخواست بیشتر اوقات از من می شود. اما یکی از خواسته های دیگرش این بود که کاراکتر من حس یک بازیکن سابق فوتبال را داشته باشد که اکنون از درد زانوهایش رنج می برد. اینم جالب بود. بقیه اتفاقات از کتاب می آید، طوری که هم کاراکتر و هم دیالوگ هایش شبیه کتاب است.

شما رابطه طول و درازی با ریدلی دارید آیا میل داشتید هر کاری که او از شما خواست را انجام دهید؟
کرو: بعد از ساختن گلادیاتور رابطه ما به طوری تحت تاثیر اسم آن فیلم قرار گرفت. آن فیلم موقعیت منحصر بفردی واسه من بود که روی زندگی بازیگری ام بسیار تاثیر گذاشت. بعد از آن از من خواست که “سقوط شاهین سیاه” را بازی کنم اما من تازه یک فیلم را تمام کرده بودم که در پس زمینه آن یک هلکوپتر وجود داشت و به یک فیلم دیگر در این مایه علاقه ای نداشتم. بعد ازم خواست که قلمرو بهشت را بازی کنم که در آن موقع مشغول بازی در فیلم دیگری بودم و بهش گفتم که باید یک سال صبر کند. بهم گفت”برو بابا، تو دیگه کی هستی؟”

لئو بیشت شیرین کاری های فیلم مال تو بود.
لئو: بله بیشترش.

آیا در میان آنها چیزی بود که چالش برانگیز و یا رنج آور باشد. تو مجبور بودی که عربی یاد بگیری، آیا چیزی از آن را بخاطر داری؟
دی کاپریو: مطلقا هیچی، حتی یک کلمه هم یادم نمیاد که به شما بگویم. اما ما یک مربی زبان عربی داشتیم که واقعا موثر بود به این خاطر که لهجه بسیار سختی دارند. شما باید بسیار دقیق باشید چون یک کشور عرب زبان با کشور عرب زبان دیگری گویش های متفاوتی دارند. پس این واقعا واقعا سخت است که به شما بفهمانم. و یکی از سخت ترین چیزهایی که در طول عمرم مجبور به انجامش شده ام، طریقه ادای این کلمات است. چون این عمل از راه گلو انجام می شود. و همچنین یادگیری فرهنگ ها، لباس ها و تما این چیزها و ما برای تمام این کارها مشاور داشتیم. پس شیرین کاری واقعا سخت بود. اما این طبیعت کارکردن با ریدلی اسکات است و مجبوری باهاش کنار بیای. شیوه ی کارکردن او بسیار سریع است و شما از قبل باید آمادگی انجام هر کاری را در هر لحظه ای داشته باشید. برداشت ها بسیار سریع اتفاق می افتد. من تازه فیلم دیگری به اسم”جاده انقلابی” را تمام کرده بودم. فیلمی که هماننند نمایشنامه های دهه ۵۰ است و جایی است که ما درباره احساسات و سلایق همدیگر صحبت می کنیم و بیشتر اتفاقات در یک اتاق کوچک رخ می دهد. اما بعد خودم را در وسط مراکش در میان چندین هلکوپتر و تانک نظامی می دیدم و فورا هم باید کارم را شروع می کردم. زود با آن منطقه آشنایی پیدا کردم و این برای من بسیار لذت بخش بود.

آیا آن ساختمان واقعا در پشت سرت منفجر شد؟
کرو: لحظه ای که به عقب برگشتی دیگه ساختمانی اونجا نبود.
دی کاپریو: من حتی فیلم را هم ندیده ام. نمی دونم درباره چی حرف میزنین، کدوم ساختمان؟
اسکات: خانه سنگی چوپان. آره، اونو منفجر کردیم.
دی کاپریو: اوه، آره آره انفجار بزرگی بود (همه میخندندند)
کرو: یک نصیحت برای بازیگران جوانی که میخواهند با ریدلی اسکات کار کنند این است که در هرلحظه باید منتظر خونریزی باشند. به همین سادگی.

یکی از مشخصه های ریدلی اسکات، حس مکان است. چقدر برای شما مهم است که به فیلم هایی اینچنین که بازیگران را در چنین لوکیشن هایی قرار می دهد، نزدیک شوید؟
اسکات: لوکیشن همیشه به مانند بازیگر دیگر است. این به من مربوط است لوکیشنی را انتخاب کنم که بسیار واقعی است و وقتی که بازیگر به آن فضا قدم می گذارد، کاملا تحت تاثیر آن قرار بگیرد. ما در تمام آن منطقه قدم زدیم و کل منطقه بسیار روی ما تاثیر گذاشت، اینطور نبود؟ لوکیشن ها باید تاثیر گذار باشند.
دی کاپریو: داشتن یک لوکیشن واقعی به طور مرتب بسیار عالی است. ما مراکش را به تصویر کشیدیم که با بسیاری از دیگر نقاط مختلف همخوانی دارد. این بیشتر کار کارگردانی است که شما با او کار می کنید و محیطی که او میخواهد شما را در آن احاطه کند. این همان چیزی است که کار کردن با ریدلی را جذاب می کند. او مرتبا به خودش می گوید “آیا اینو باور می کنم؟ آیا اینو باور نمی کنم؟ آیا به مردمی که بایگران اصلی را احاطه کرده اند باور دارم؟ آیا چیزی را که می گویند باور میکنم؟ آیا چیز هایی را که میبینم باور میکنم؟” او این فیلتر را دارد و به غرایز خودش اعتماد دارد. خیلی عالی است با کسی کار کنی که می آید و می گوید “خیلی خب، تمام این صحنه اشتباه بود. سه صفحه از دیالگو ها را پاک کنید و این قسمت را بیرون ببریم، هرچیزی که باشه اما من بهش باور ندارم” من همیشه در این باره صحبت می کنم اما شگفت انگیز است که او را پشت مانیتور ببینی یا در چادری پشت شش مانیتور ببینی که دوربین هایش از شش طرف مختلف صحنه را زیر نظر دارند و او تمام مانیتور ها را زیر نظر دارد. تصاویر را عوض می کند و وقتی به مورد علاقه اش رسید می گوید “همینه، این دقیقا همون چیزی که میخواستم در فیلم ازش استفاده کنم و بقیه فقط تلف کردن وقته.” این روش کاری است که او دارد.

لحظه ای در فیلم وجود دارد جایی که کاراکتر شما به فریس (کاراکتر دی کاپریو) می گوید که هرگز بچه دار نشود. افکار خود شما درباره پدر بودن چیه؟
کرو: که حال بچه هام چطور است؟

شما درباره پدر بودن چه نظری دارید؟
کرو: این فوق العاده ترین چیزی است که تو عمرم تجربه کرده ام. داشتن بچه هم به جمع خانواده اضافه میکنه و هم بیشتر سرگرم می شوی. حقیقتا ما درباره طرز برخورد فریس در رابطه با بچه یه مناظره ی کوچکی داشتیم. من فکر میکنم شیوه هافمن آنطور است که او دارد به مردی تبدیل می شود که میخواهد در راهی معین از آن استفاده کند. پس شاید این در لحظه منفی به نظر برسد اما چیزی که واقعا او در صدد انجام آن است پایمال کردن آرزویش که همان انجام دادن شغلش است و هر کار دیگری را بغیر از آن انجام دهد. لحظه ی دیگری در فیلم وجود دارد جایی که او مشغول حرف زدن با تلفن است و ما بچه هایش را می بینیم که به حمام می روند. فکر می کنم یک صورت تحقیر آمیزی در فیلم نامه وجود دارد و من هم به ریدلی گفتم که این وظیفه پدر بودن است که هنوز میتواند کارهایش را انجام بدهد درحالی که شورت بچه هایش را از پا در می آورد. چیزهایی از این قبیل. کاراکتر هافمن احتیاج به فاصله ای میان او و واقعیتی که او در حال انجام ان هست، دارد. او در حال انجام یک بازی کامپیوتری است.

شما با داستانی روبرو هستید که یک داشتان عاشقانه هم در آن وجود دارد و هنوز کاراکترها نمی توانند همدیگر را لمس کنند. این چه حقه ای بود؟
اسکات: فیلم با عایشه شروع می شود که وابسه به یک قوم است. در حقیقت او یک دختر فرانسوی در سفارت بود. من از دیوید پرسیدم که چطور است این کاراکتر را با یک دختر بومی عوض کنیم چون من احساس می کردم که مهم نبود که او از چه شاخه ای باشد. از آنجایی شروع شد که فریس به منطقه و فضایی که در آن بود و فرهنگ آنها وابستگی پیدا میکند و از آنجا خوشش می آید. پس او به آن نهار کوچکی که با عایشه دارد می آید در حالی که عایشه مجبور است کس دیگری را که خواهرش با دو بچه است را با خودش بیاورد. بعد از آن عایشه می گوید”خواهرم می خواهد که به آمریکا برود” فریس می گوید “خب، اگه میخوای، میتونم واسش پاسپورت جور کنم” عایشه می گوید”درباره اینجور چیزا شوخی نکن” فریس می گوید “نه، جدی گفتم.” پس شما وابستگی او را به آن مکان ویژه احساس میکنید و بعد چیزی که بسیار جالب است او طوری بار آمده است که بعضی ها ممکن است آن را مسخره و یک جنایت بدانند اما من فکر میکنم که این بیشتر از ظاهر قرآن است که او نمی تواند لمس کند و با کسی دست بدهد. پس شما باید یک همراه داشته باشید و نمی توانید با نامحرم دست بدهید تا وقتی که شما کاملا نامزد کرده اید و رابطه ای تصدیق شده دارید. پس ما میبینیم که جامعه ای که آنها در آن زندگی میکنند با جامعه امروزی خودمان بسیار تفاوت دارد. نکته مثبتی که هست ارزیابی کردن این دو جامعه است و اینکه چطور آنها محتاط تر عمل میکنند.

این سوال برای راسل و ریدلی است. یکی از بهترین فیلم هایی که شما باهم کار کردید، “یک سال خوب” بود. آیا فیلم دیگری در ذهن دارید که در آن سرها از بدن جدا نشود؟
کرو: بله، یکی دیگه در ذهن داریم که اسمش “یک سال خوبتر” است.
اسکات: فکر کنم چیزی که واقعیته، مردم از راسل انتظار فیلمی را ندارد. بلکه از من انتظار دارند. همیشه باید منتقد خودمان باشیم و زود قضاوت نکنیم. “یک سال خوب” تجربه بسیار نشاط آوری بود که همه ما را به وجد آورده بود. پروسه کاری ما در طول ساختن فیلم بسیار سریع گذشت و خاطرات خوبی از آن داریم. خوشحالم که شما از آن خوشتان آمده است. و فعلا هم چیزی در ذهن برای ساختن چنین فیلمی ندارم.

لئو می تونی درباره کارکردن با مارک استرانگ توضیح بدی؟ بازی خیلی خوبی داشت.
دی کاپریو: کاملا درسته. بازی فوق العاده ای داشت. او یکی از آخرین نفراتی بود که به جمع فیلم اضافه شد. او در انگلستان کارهای تئاتری بسیاری انجام داده است. کاملا به درون نقش رفته بود و بسیار واقعی آن را انجام داد. او کاملا با کاراکتر یکی شده است و آن را در آغوش گرفته است. تقریبا آخرین هفته فیلمبرداری او به جمع ما اضافه شد اما فوق العاده ظاهر شد.

ریدلی میتونی درباره صحنه شکنجه توضیح بدی؟ چطور میدونی که آن صحنه چقدر باید طول بکشه؟ چطور میدونی که آن صحنه برای بیننده ها که فیلم را می بینند زیاد نیست؟
اسکات: تجربه. بعضی اوقات استودیو به من می گوید که “این زمخته” منم میگم”صبرکن، به من پول میدن که زمخت باشم، باشه؟” چون آن یک فیلم وحشتناک بود. در این مثال، صحنه همیشه حقه ای بود بخاطرا ینکه ما یک کلیشه وحشتناک را اجرا می کردیم اما آن کلیشه واقعی و ترسناک بود. من میل ندارم که تحقیفات زیادی انجام بدم و همین که یک صحنه سربریدن رو ببینم، برام کافیه. هر چند که آن بسیار قابل وصول بود اما میلی به نشان دادنش نداشتم. باور کنید، من تهوع آور نیستم و با دیدن این صحنه ها خودم هم حالم بهم میخوره. اما من سعی کردم که این صحنه به بهترین شکل ممکنه اجرا شود و طوری که بیننده را آزار ندهد.

رابین هود را تمام کردید؟
کرو: نه هنوز شروع نکردیم. این کار از اون کارهای است که میخواهیم مدتی زمان بگذرد تا بهتر بتوانم اجرایش کنم چون نمی خوام آن را انجام بدهم تا وقتی که احساس کنم آن را به بهترین شکل بازی کنم.

 |+| نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
با سلام

فتوبلاگ من به روز شد . لطفا از فتوبلاگ خاطرات یخزده دیدن فرمایید . لطفا نظر هم بدید .چون باعث پیشرفت کار و شناسایی معایب کار میشه.

عکس از : غلامرضا نعمت پور - فتوبلاگ خاطرات یخزده

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
به بهانه پخش فیلم الکساندر در برنامه ((فریم به فریم ))حوزه هنری لرستان
 
 

کارگردان: الکساندر سوکوروف / فیلمنامه: الکساندر سوکوروف / مدیر فیلمبرداری: الکساندر بوروف / تدوین: سرگئی ایوانف / موسیقی متن: آندری سیگل / بازیگران: گالینا ویشنفسکایا، واسلی شفتسوف، ریسا گیچئووا، آندری بوگدانوف، الکساندر کلادو / محصول: 2008، روسیه، فرانسه / مدت زمان: 95 دقیقه / جوایز: نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن، نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین فیلم از بخش بین الملل فستیوال فیلم فجر

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان

الكساندرا نیكولایونا (گالینا ویشنفسکایا) مادربزرگ پیری است كه برای دیدن نوه اش به اردوگاه سربازان روس در چچن می رود. این تمام آنچه است كه درباره روایت داستان فیلم الكساندرا می توان گفت، فیلم روایت جزئیات این دیدار است و از فراز و فرودهای روایی در آن خبری نیست. البته فیلم چندان هم ضد داستان عمل نمی كند ولی شیوه روایت كلاسیك را نیز ندارد.

 

تلاشی ساده، برای القای یک نگاه انسانی

"الكساندرا" تازه ترین ساخته الكساندر سوكورف، کارگردان روسی است، كه پیش از این آثاری چون "صداهای معنوی"، "مادر و پسر" و "اعتراف" را از او دیده ایم. فیلم به تهیه كنندگی اندری سیكل و حمایت و پشتیبانی آكادمی سینمایی روسیه و فرانسه ساخته شده است.

الكساندرا فیلم ساده ای است. اثری كه حتی در سطح وسیعی سادگی خود را به قاب های تصویری نیز سرایت می دهد. تعدد نماهای كلوزآپ و ایجاد یك محدوده تصویری كنترل شده در فیلم اگرچه آگاهانه است و به جهت تاكید بر جزئیات منظور شده است اما گاهی موجب  آزار مخاطب می شود. به بیان دیگر مخاطب توسط كارگردان در برابر انبوهی از اطلاعات جرئی قرار می گیرد.

الكساندرا بر خلاف آنچه كه به ظاهر می نماید فیلمی سیاسی نیست، هوشمندی سوکوروف در این است كه سعی كرده در دام صدور بیانیه های سیاسی كه اغلب در این گونه فیلمها رایج است گرفتار نشود. فیلم با حفظ فاصله خود از موضوع و مخاطب كه خاصه سینمای بدون روایت است تنها به یك جستجو می پردازد. جستجویی كه توسط الكساندرا نیكولایونا صورت می گیرد. الكساندرا تلاشی ساده است برای القای یك نگاه ساده و انسانی، حتی كشتن و كشته شدن حساسیتی را بر نمی انگیزد.

سادگی فرم بصری در فیلم نیز در القای حس جهانی كه كارگردان سعی در به تصویر كشیدن آن دارد بسیار كمك می كند، قاب های ساده و یك دست، روایت آدمهایی است كه قرار است بكشند یا كشته شوند، حتی الكساندرا نیز به گونه ای هیچ چیز برایش داری اهمیت خاصی نیست. پوچی كه در نگاه فیلم جاریست، با هوشمندی سوكوروف به تلخی تن نمی دهد. بدین معنی که این پوچی در نگاه نخست اصلا حتی به چشم هم نمی آید. در محلی كه جنگ یك امر طبیعی است و مرگ و زندگی فاصله چندانی با هم ندارند به نمایش درآوردن یك خلا خود نمایندن بنیان های هیچ مدار جهان است.

هگل در جایی می گوید: "پوچی و ملالی كه نظم های نهادین را بر می آشوبد و پیش بینی مبهم و بدشگون رویدادی ناشناخته، منادیان دگرگونی هایی هستند كه در راه است." الكساندرا در پوچی و خلا بعد از این بر آشفتگی نظم در یك منطقه مرزی برای یافتن یك دگرگونی در زندگی خود گام می گذارد. دیدن نوه شاید بهانه ای است برای او كه در پایان زندگی فضایی دگرگون را تجربه كند، یك اردوگاه سربازان روسی در چچن كه محلی كاملا مردانه و خشن است برای الكساندرا از تبار یك تحول ویژه است.

دشت اطراف پادگان مالامال از سكوتی غریب است، سربازانی كه گویی جمع شده اند تا مدتی در كنار هم وقت تلف كنند. آدمهای هم كه در بازار روز هستند ساكنند، مثل آن پسر چچنی كه می داند الكساندرا قصد دارد برای سربازان روس سیگار بخرد و در مقابل سوال او سكوت می كند و سیگار نمی فروشد. زندگی یكنواخت تمام این آدمها كه همه منتظر یك دگرگونی هستند، دگرگونی كه از جنسی دیگر است. شاید یكی از جالب ترین صحنه های فیلم صحنه ای است كه پسر مسلمان چچنی الكساندرا را به مقر سربازان روسی می رساند، نه پسر در برابر آن محل كه به هر حال محل دشمن به شمار می آید واكنش نشان می دهد و نه حتی سربازان روس در برابر او ذوق زده می شوند.

"الكساندرا" فیلمی است كه به طور عمدی در چهره بازیگرانش نشان از حالت یا یك میمیك خاص نمی بینیم، چهره های سرد و بی واكنش كه در میان یك لبخند كوتاه و یك غم ناچیز سرگردانند. قهرمان پیر داستان درست همچون یك عامل خنثی عمل می كند، به همه جا سرك می كشد، با همه زندگی می كند، از سربازان روسی گرفته تا مردمان چچنی كه فرزندانشان به دست روسها كشته شده اند، اما هیچگاه هیچ حسی را بر نمی انگیزد.

فضای فیلم با تمام سادگی اش اصلا شبیه به سینمای رئالیستی نیست، فیلم بیشتر در یك فضای سورئال پیش می رود. این فیلم كه در بخش مسابقه سینمای بین الملل جشنواره فجر امسال نیز پخش شد، سعی در جستجوی انسانیت در میانه یك مرز ویران دارد.

بازی خوب گالینا ویشنفسکایا در نقش مادربزرگ، به خوبی روابط مجهول در این میانه را به نمایش می گذارد. مادربزرگ سعی دارد كه با تمام لایه های اجتماعی كه در طول و عرض اجتماع چنگی و نا امیدانه در پیرامون او وجود دارد ارتباطی فارغ از نگاه جانبدارانه برقرار كند، رابطه میان او و آن زن چچنی نیز از این نوع تلقی وی سرچشمه می گیرد.

البته شایان ذكر است که بر خلاف گروهی كه به هر عنوان فیلم را محكوم به دفاع از سربازان روسی یا نیروهای چچنی كرده اند، معتقدم فیلم با یك پرداخت كاملا خنثی در برابر مسائل سیاسی حاكم در آن میان به زیبایی خود را از این دام رهانیده است.

اما یك نكته مهم كه زمان دیدن فیلم كاملا مرا غافل گیر كرد، اشتباه فاحشی بود كه در باب عدم رعایت راكورد صورت گرفته بود. چندبار فیلم را به عقب برگرداندم تا مطمئن شوم. زمانی كه الكساندرا همراه با زن چچنی به خانه او می روند، الكساندرا روی كاناپه می نشیند و كتش را تن می كند. در یك كات به زن چچنی داخل آشپزخانه و بازگشت دوباره تصویر به الكساندرا كت همچنان تن اوست و در یك رفت و برگشت دیگر الكساندرا كتی به تن ندارد. در درجه نخست روی دادن چنین اشتباه فاحشی در اثری در این سطح چای بسی تامل دارد. حتی فكر كردم كه شاید اشكال از نسخه فیلمی كه من تهیه كرده ام باشد ولی حتی زمانی از چند دوست كه نسخه های دیگری داشتند پرس جو كردم آنها نیز این اشتباه راكوردی را تایید كردند. در هر صورت الكساندرا را نمی توان یك شاهكار قلمداد كرد، فیلم در حد خود قابل توجه است و می تواند به نوعی با مخاطبانی كه تاب تحمل دیدن فیلم های بدون روایت را دارند به خوبی ارتباط برقرار كند.

از سویی موسیقی خوب فیلم كه توسط آندره سیگل ساخته شده است، در ایجاد فضای مورد نظر كارگردان به كمك او می شتابد. همیشه شنیده ایم كه می گویند بهترین موسیقی فیلم آن است كه در طول دیدن فیلم خود را به رخ نكشد، موسیقی كه سیگل بر روی الكساندرا گذاشته از همین نوع است.

 

 

نویسنده

مصطفی سیفی

برگرفته از وبلاگ سلام سینما                                                                                          

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
با سلام به دوستان عزیز

به بهانه پخش فیلم (( باشو غریبه ای کوچک )) به نویسندگی و کارگردانی استاد بهرام بیضایی

در برنامه فریم به فریم واحد فیلم و عکس حوزه هنری لرستان مطالبی در خصوص این فیلم به

استحضار میرسد.

      

سوسن تسلیمی                                           عدنان عفراویان،                                         استاد  بهرام بیضایی

اينك مي خواهم در باره فيلم موثر"باشو، غريبه كوچك" ساخته بهرام بيضائي برايتان بنويسم. باشو،

پسر بچه اي است كه خانواده اش را در جريان جنگ ايران و عراق از دست داده است. او جنوبي است.

فيلم هم با صحنه جنگ و توپ باران آغاز مي شود. باشو، بيزار از جنگ، خود را پشت يك كاميون پنهان مي كند؛ بي آنكه بداند كاميون راهي كجا است. ساعتها مي گذرد و سرانجام باشو خود را در يكي از روستاهاي شمال ايران مي يابد. در آنجا زن جواني كه نائي نام دارد و با ده بچه اش مشغول كار است، باشو را مي بينند. اول از تيرگي پوستش متعجب مي شوند، بعد سعي مي كنند با او حرف بزنند، ولي باشو فرار مي كند. راه دوري نمي رود ـ در واقع همان اطراف پرسه مي زند. نائي سعي مي كند به او آب و نان بدهد. باشو دوباره فرار مي كند ولي در خفا بر مي گردد و نان و آب را برمي دارد. اين قضيه ادامه مي يابد. باشو مذاق جنوبي دارد و از غذاهاي شمالي خوشش نمي آيد ولي چاره اي نيست. بالاخره يك روز نائي او را گير مي اندازد و پيش خودشان نگهش مي دارد. پسرك كم كم به آنها عادت مي كند،

 اما دائما خانواده اش را در خاطر مجسم مي كند.

همسر نائي براي كار به شهر رفته و اهالي ده بطور يكپارچه به او اعتراض ميكنند كه چرا اين غريبه را پيش خودت نگه داشته اي. يكي مي گويد: اين پسرك كيست؟ ديگري مي گويد: چرا نانخور آورده اي؟ سومي مي گويد: شوهرت كار ميكند و تو نانخور اضافي مي آوري؟ كاسب ده اعتراض ميكند كه اول

 قرض هايت را بده، بعد از اين كارها بكن. يكي هم هست كه براي نائي دلسوزي ميكند كه تو اينهمه زحمت ميكشي كه اين نره خر بخورد. خلاصه سيل مخالفت با باشو در ده براه افتاده. بچه هاي همسن

 و سال پسرك هم او را مسخره ميكنند. رنگ پوست، زبان غريبه و فرهنگ متفاوتش مايه دلخوري اهالي است. اما در اينجا نقش نائي تعيين كننده ميشود. او به مخالفت ها اعتنائي نميكند و خلاف جريان ميرود. نائي بر نگهداري از باشو پافشاري مي كند. ميكوشد راهي براي صحبت با او بيابد، كم كم به وي علاقمند ميشود. باشو هم رابطه بهتري با اين خانواده برقرار ميكند و گوشه اي از بار كارهاي روزمره را به دوش ميگيرد. از نگهداري مزرعه گرفته تا مقابله با شغالها و گراز دشمن محصول. نائي تصميم گرفته كه باشو را عضوي از خانواده خود كند. تنها نگراني وي نظر شوهرش است. بنابراين براي او نامه اي

 مينويسد و مسئله را با وي در ميان ميگذارد. شوهر نظر مساعدي نشان نمي دهد، اما نائي اين مخالفت را در نظر نمي گيرد. باشو با تصميم نائي و بواسطه حركت خلاف جريان اين زن در آنجا ميماند. مناسبات و آداب و سنن و عقيده رايج و ناعادلانه موجود در اين حيطه در مقابل اراده و مبارزه اين زن شكست ميخورد، نابود نميشود و حتي ممكن است دوباره تهاجم كند و پيروز شود (البته اين را بيضائي در فيلمش نشان نداده) ـ اما مسئله آن است كه پايداريش زير سوال ميرود؛ و اين مهمترين پيام فيلم "باشو، غريبه كوچك" است. البته فيلم ريزه كاري هاي ديگري هم دارد كه حول حركت و تصميم

زن قهرمان داستان معنا مي يابد. مثلا اينكه براي نائي، غريبه بودن يا باصطلاح غيرعادي بودن فرهنگ، زبان و رنگ باشو اهميتي ندارد. او حاضر است عليرغم همه اينها با اهالي ده و با شوهرش به مقابله برخيزد ـ نائي اين ظرفيت را دارد كه دست به هر كاري در جهت تحقق هدفش بزند. با وجود اينكه در "باشو، غريبه كوچك" همچنان حيطه كار و تفكر زن، سنتي باقي مي ماند و رئاليسم فيلمنامه اجازه پا فراگذاشتن نائي از دايره خانه و كار خانگي و بچه داري را نمي دهد، اما شك نيست كه اين فيلم، تصوي

ر و نقشي متفاوت از زن را نسبت به ساير آثار سينمائي رايج به جامعه عرضه ميكند. البته "باشو،

غريبه كوچك" ايرادات مهمي نيز دارد. يكي از مهمترين آنها يكدست و بي تضاد نشان دادن اهالي روستاست. گرچه اين كار باعث برجسته تر شدن نقش نائي و حركت خلاف جريان او شده، اما اصولا تصويري منفي از مردم بطور كلي ـ خصوصاً آنجا كه بحث از زحمتكشان روستاست ـ ارائه ميشود: اشكال عمده در ارائه اينگونه تصوير آن است كه مردم، نماينده و حافظ نظم كهن و مناسبات غلط و ناعادلانه معرفي ميشوند. ميدانيم كه سلطه ارتجاع و تيغ سانسور امكان ربط دادن حفظ و تقويت مناسبات غالب با قدرت سياسي را از فيلمساز گرفته، اما اين واقعيت نمي تواند دليلي بر منفي جلوه دادن نقش مردم باشد. اينكار در واقع فيلمساز را به دست خود از نيروي تعيين كننده در مبارزه عليه مناسبات ارتجاعي ـ يعني نيروي توده ها ـ دور مي سازد. در "باشو، غريبه كوچك"، زن، قهرمان توده ها نيست؛ بلكه قهرماني در مقابل توده هاست و اين با حقيقت نبرد عليه ستم و استثمار در بطن جامعه خوانائي ندارد. نكته قابل توجه ديگر در اين اثر، مسئله ملي و ناسيوناليسم فارس است. بيضائي در فيلمش بروي تضاد واقعي ميان زبان و آداب و رسوم خلق هاي مختلف انگشت ميگذارد و به تفرقه و جدال مخرب و غيرمنطقي ميان توده هاي منقسم در نواحي گوناگون جغرافيائي برخورد ميكند. اما آنجا كه پاي پيام و ارائه رهنمود به تماشاگر پيش مي آيد، "باشو، غريبه كوچك" قادر به ارائه اتحاد آزادانه، داوطلبانه و برادرانه طبقات ستمديده نيست. "باشو، غريبه كوچك" از سطح اتحاد حول ناسيوناليسم ايراني ـ ناسيوناليسمي كه خواه ناخواه حول برتري ملت فارس شكل گرفته و نتيجتاً در خود مفهومي ستمگرانه را حفظ كرده ـ فراتر نمي رود. پيام بيضائي چيزي در حد "ما گل هاي خندانيم، فرزندان ايرانيم" است؛ حال آنكه مشكل

 فقط با ارائه راه حل طبقاتي براي مسئله ملي ـ يعني ارائه منافع مشترك طبقات تحت ستم و

استثمار ـ رفع خواهد شد. بهرحال، بيضائي را بخاطر "باشو، غريبه كوچك" با توجه به نقش متفاوت و خلاف جرياني كه از زن عرضه كرده، بايد ستود.

    

باشو، غریبه کوچک

نویسنده  و کارگردان: بهرام بیضایی

مدیر فیلمبرداری: فیروز ملک زاده

صدا: جهانگیر میر شکاری، اصغر شاهوردی، بهروز معاونیان

عکس: شهاب الدین عادل

جلوه های ویژه: علی اصغر میرزایی، ایرج رامین فر، محمد رحیم بختیاری

تدوین: بهرام بیضایی

موسیقی: فیروز ملک زاده

طراح صحنه: علی میرزایی، ایرج رامین فر

 چهره پرداز: فرهنگ معیری

 بازیگران: سوسن تسلیمی، عدنان عفراویان، پرویز پورحسینی، فرخ لقا هوشمند، اکبر دودکار، رضا  هوشمند، اعظم رهبر

تهیه کننده: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

محصول: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

سال ساخت: 1365

زمان: 121 دقیقه

تاریخ اکران: 1367

 

خلاصه داستان:

باشو به دنبال بمباران هوایی و کشته شدن پدر و مادرش به درون کامیونی می  پرد و از زادگاهش جنوب می گریزد. او وقتی که چادر بار کامیون را کنار می زند خود را در شمال کشور می بیند. باشو به مرزعه زنی به نام نایی پناه می برد که در غیبت شوهرش، که به جنگ رفته است، به تنهایی مرزعه را اداره میکند. با وجود آن که نایی به زبان غلیظ گیلکی و باشو به زبان عربی تکلم میکنند و هیچ یک زبان دیگری را نمی فهمد، پیوند عاطفی عمیقی میانشان برقرار می شود و نایی با نوشتن نامه ای به شوهر، برخلاف نظر همسرش باشو را به عنوان فرزندخوانده می پذیرد. پسرک در کارها به زن کمک میکند. مدتی بعد، مرد در حالیکه دست راستش قطع شده، باز می گردد و حضور باشو را در جمع خانواده می پذیرد.

 

 


جوایز:

  • کاندیدای بهترین پوستر از هشتمین جشنواره فیلم فر 1368

  • برنده جایزه بهترین فیلم در جشنواره بین المللی فیلم هنر و تجربه، اوبرویلید، فرانسه 1990

  • برنده دیپلم افتخار منتقدان حرفه ای بلژیک به خاطر انتخاب به عنوان یکی از پنج فیلم برتر سال 1992 در بلژیک

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
چه قدر تا روياهايت فاصله داري؟
رویای کاسندرارویای کاسندرا

کارگردان: وودی آلن / فیلمنامه: وودی آلن / مدیر فیلمبرداری: ویلموس سیگموند / تدوین: آلیسا لپسلتر / موسیقی متن: فیلیپ گلاس / بازیگران: ایوان مک گرگور، کالین فارل، تام ویلکینسون، سالی هاوکینز، هالی اتول / محصول: آمریکا، بریتانیا، فرانسه / مدت زمان: 108 دقیقه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان:

رویای کاساندرا درباره دوبرادر است که با هم روابط نزدیک و دوستانه ای دارند ولی هردو احتیاج مبرمی به پول برای خریدن یک قایق دارند و چون نمی توانند آن مقدار پول را راحتی به دست بیاورند با هم نقشه ای خلافکارانه می کشند که پول کافی را از جایی به دست بیاورند و...

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

فیلم رویای کاساندرا ساخته وودی آلن، درباره دو برادر است، یکی مجرد، متواضع و موفق، دیگری تند مزاج و دمدمی. ولی هردو برادر رابطه خوبی با هم دارند. هردو در پول در آوردن مشکل دارند و برای انجام نقشه ای جنایتکارانه با هم توافق می کنند. این داستان در فیلم "قبل از اینکه شیطان بفهمد مردی" از سیدنی لومت هم بود که فیلم بسیار استادانه ای از کار درآمد و بعد از دیدن آن فیلم و دیدن این یکی معلوم میشود که چطور وودی آلن راه را اشتباه رفته است.

در فیلم لومت اتان هاوک و فیلیپ سیمیور هافمن بازی می کنند که در ظاهر اصلا به برادر شبیه نیستند ولی در احساس بسیار شبیه به برادر هستند و آن را به راحتی می توانیم بفهمیم ولی بازیگران وودی آلن (ایوان مک گرگور و کالین فارل) ظاهرشان به برادر می خورد ولی هیچ حس برادرانه ای در آنها نیست. فیلم لومت شامل جنایتی است که عضو هایی از خانواده آن را انجام می دهند که به نظر منطقی می رسد ولی به صورت بسیار دیدنی نقشه شان اشتباهی پیش می رود. ولی در فیلم آلن دو عضو خانواده نقشه ای غیر منطقی را برنامه ریزی می کنند ولی نقشه درست پیش می رود. یکی از برادرها در هر دو فیلم در حین انجام جنایت تباه می شود و بقیه ماجرا که اینجا جای گفتنش نیست. لومت با اجتماع دور و برش راحت به نظر می رسد همینطور بازیگرانش ولی آن اجتماع دور و اطراف وودی آلن مناسب نیست و به درد فضای لندن و لهجه آنها نمی خورد و بازیگرانش بیشتر به توریست ها شبیه هستند تا لندنی.

مک گرگور و فارل، نقش یان و تری را بازی می کنند. یان در رستوران پدرش کار می کند و تری که یک اکلی به تمام معنا و آلوده به سیگار است، مکانیک است. تری حداقل با زندگی و دوست دخترش (سالی هاوکینز) راحت تر به نظر می رسد هرچند که رویای زود پولدار شدن را در سر می پروراند. نباید اینجا تام ویلکنسون که نقش عموی آنها را بازی می کند را فراموش کنیم. او بازیگری است که در هر فیلمی باشد فضایی آرام را دوروبرش ایجاد می کند و کلا بازیگر توانایی است.

فیلم (MATCH POINT) که دو سال پیش آلن آنرا کارگردانی کرد، اگر چه آن هم درباره اجتماع و جنایت بود ولی پایانی رضایت بخش و قابل باور را داشت.

 

اوون گلیبرمن / اینترتینمنت ویکلی

برای ستاره های سینما بودن در لیست بازیگران فیلم های وودی آلن ارزش بسیاری دارد به خاطر آن درخشندگی و برتری اش و فرقی نمی کند که نقش آنها کوچک باشد یا بزرگ. بازی کردن برای وودی آلن به منزله بالارفتن اعتبار آن بازیگر است. آخرین کار وودی آلن کاری کوچک ولی سرگرم کننده است. فیلمی که او را بیشتر به ژانر تریلر نزدیک کرده است. نکته بسیار جالب درباره آن وجود بازیگران آن یعنی ایوان مک گرگور و کالین فارل هستند، برادرانی که اهل جنوب لندن هستند و برای به دست آوردن پول نقشه یک قتل را طراحی می کنند. اولین بار که ما آنها را می بینم در حال خریدن یک قایق بادبانی هستند که آن را به نام رویای کاساندرا صدا می زنند، یک همکاری جالب میان دو برادر که به اندازه کافی به یکدیگر همانند دوست نزدیک هستند اگر چه هیچ کدام نمی توانند آن قایق را بخرند. آلن داستانی جالب را برای روایت فیلم برگزیده است و با بودن بازیگرانی درجه یکی مانند مک گرگور و فارل انسان از تماشای فیلم خسته نمی شود.

 

ری بنت / هالیوود ریپورتر

"رویای کاساندرا" ی وودی آلن، فیلمی بی معنی است که استعداد چند بازیگر خوب را شامل ایوان مک گرگور، کالین فارل و تام ویلکینسون را به هدر داده است. وودی آلن به عنوان نویسنده داستانی سست، توصیف شخصیت هایی ضعیف، صحنه هایی کند و دیالوگ هایی سطحی را تقدیم می کند. و به عنوان کارگردان هیچ استفاده ای از فیلم بردار با استعداد "ویلموس زیگموند" و آهنگ ساز "فیلیپ گلاس" نمی برد. او از داستانی قابل پیش بینی و غیر منطقی در حومه لندن استفاده کرده است و بازیگران را به حال خودشان رها کرده است که به طور بداهه در هنگام اجرا هر کاری را خواستند انجام دهند.  فیلم در فستیوال فیلم بین المللی ونیز نمایش داده شد و پیش بینی می شود که در گیشه ناموفق باشد و شاید فقط مک گرگور و آلن آن را برای قفسه dvd  هایشان بخواهند. مک گرگور و فارل به طور غیر محتملی نقش دو برادر را بازی می کنند که درگیر نقشه عموی ثروتمندشان برای قتل یک کارگر می شوند که می تواند با شهادتش در دادگاه او را برای ابد به زندان بفرستد. آلن هیچ چیزی را برای شبیه به واقعیت نشان دادن نقشه آنها که در این گونه فیلم ها رایج است را انجام نمی دهد و هیچ توضیحی درباره زندگی دو برادر و دختر رفیقشان به نام ات ول ندارد. فیلم شکست بزرگی در کارنامه آلن که کارهی بزرگی همانند آنی هال را در پرونده دارد است.

ترجمه

فرید عباسی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  |