تبليغاتX
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
 
مروري بر سينماي لرستان
 

با سلام

فردا عصر ۲۳ آبانماه در ادامه سلسله جلسات پخش فیلم فریم به فریم حوزه هنری لرستان با حضور جناب آقای منزوی به بحث و تبادل نظر راجع به فیلم بدو لولا بدو ساخته تام تیکور خواهیم پرداخت . در همینجا از کلیه فیلمسازان هم استانی دعوت میشود تا در این جلسه حضور یابند. لازم به ذکر است برنامه فریم به فریم به دلیل محدودیت فضا مختص فیلمسازان می باشد و برای عموم آزاد نیست .

 

نقد فیلم بدو لولا بدو ساخته تام تیکور 
 

 

تام تيکور، کارگردان آلمانی

بدو لولا بدو "فيلميه كه منو كاملا جذب خودش كرده ،حالا نمي دونم اين مجذوب شدن عين سه گانه كيشلوفسكي دائميه يا كه نه، پس از چند روز فراموش مي شه.درست مثل sin city""رابرت رودريگوئز،وقتي اولين با sin city""رو ديدم شديدا مجذوب اين فيلم شدم وازش خيلي تعريف كردم ولي بعد از يك مدت اون حسه اوليه از بين رفت وبه چشم يه فيلم متوسط بهش نگاه مي كنم.در هر حال ماندگار بودن يك اثرقاعده و تكنيك نميشناسه .راستي براي پنجاهمين بار "كازابلانكا "روديدم.بگذريم......

"بدولولا بدو"فيلمي از سينماي آلمان، كه به گفته خيلي ها بهترين فيلم ده سال اخيرش است.محصول سال 1998كه تام تيكور آنرا بر اساس فيلم "شانس كور"كيشلوفسكي ساخته است.

داستان فيلم

لولابر اثر تصادفی نتوانسته است به سر قراربا دوستش مانی برسد. مانی پولهایی را که باید به رئیس گانگسترش برساند، در مترو جاگذاشته و پولها نصیب مرد ولگردی شده است. او 20 دقیقه وقت دارد تا خود را از مرگ برهاند یا 100 هزار مارک یا مرگ.لولاشروع به دویدن می کند و ما در سه سناریوی مختلف، شاهد تقلای او برای رهایی مانی هستیم. در سناریوی اول، لولاپولی بدست نمی آورد وکشته می شود. در سناریوی دوم،لولا پولها را از بانک پدرش می رباید،آنها را به مانی میرساند و بعد ماني كشته مي شود و در سناريوی سوم که به زعم کارگردان واقعيت اثر را تشکيل می دهد لولابا پولی که در کازينو برنده می شود به مانی می رسد. از سويی مانی هم پولش را از مرد ولگرد گرفته است و در پايان لولا و مانی می مانند و ۱۰۰ هزار مارک.

افتتاحيه

حرف اصلي اين فيلم تاثير زمان و ثانيه ها در سرنوشت و زندگي انسانها ست.به نوعي تقدم و تاخر رويدادها وزمان وقوع آنها باعث تغييرات غير قابل باور ووحشتناكي مي شود.

تيترا‍‍ژابتداي فيلم با حركت پاندول ساعتي شروع مي شودكه بعد از چند ثانيه مي ايستدوسر دوربين به بالا مي رود و صفحه ساعت را مي بينيم كه با وجود ايستادن پاندول كار مي كند نوع ساعت و شكل آن بي رحمي و خشونت زمان و ثانيه ها را در مناسبات ما نشان نمي دهد .

پس از اينكه با شخصيتهاي فيلم آشنا شديم توپي به هوا پرتاب مي شود و بازي آغاز مي گردد .تدوين اين قسمت همانند بازيهاي ورزشي انجام شده است كه ابتدا بازيكنان ( بازيگران ) را معرفي مي كند و بعد نمايي از زمين و بعد ضربه اول و... بازي شروع مي شود .

 

لولا

كاراكتر اصلي فيلم است كه در طول فيلم شاهد تحول شخصيت و مصمم شدن او ( به تدريج ) براي رسيدن به هدف خود- كمك به ماني- مي باشد.اين اراده باعث عوض شدن سرنوشت ديگران مي شود كه به ترتيب سرانجام كساني كه لولا با آنها آشنا ست را در طول هر اپيزود مي بينیم وسرنوشت بقيه كساني كه به صورت گزينشي در خيابان انتخاب شده اندرا به صورت عكسهاي پشت سر هم مشاهده مي كنيم . در هر اپيزود هر كدام از شخصيتها اتفاقات مختلفي را پشت سر مي گذارند .

نماد اراده و ميل و خواستن لولا جيغ هايي است كه چند باري مي كشد. زماني كه ديگران را سدي براي رسيدن به هدفش ميبيند ديگر حاضر به كوتاه آمدن نيست .اولين باري كه لولا جيغ مي زند هنگام صحبت با ماني از پشت تلفن است بعد از جيغ صداي موسيقي قطع مي شود ونماهايي ازعروسكهاي لولا ،  پنجره اتاق ، عكس آن دو و لاك پشتي كه از كنار پاي او به سرعت فرار مي كند - با فرض اينكه كند و سريع رفتن لاك پشت خيلي با هم فرق داره - گويا وجهه اي غريب و ناآشنا از او ديده اند و لولا همان لولاي هميشگي نيست. البته اين مصمم بودن براي رسيدن به هدف در طي سه اپيزود افزايش مي يابد. براي مثال لولا از همسايه پاييني و سگش مي ترسد ولي در اپيزودآخر چنان مصمم شده است كه از روي آنها مي پردو وجواب پارس سگ را با پارس كردن مي دهد .لولا براي رسيدن به هدف آنقدر جدي است كه به چهره اي آشوب طلب تبديل مي شود و مناسبات و اخلاقيات اجتماع را زير پا مي گذارد . در جايي سوپر ماركت و در جايي بانك پدرش را مي زند و ....

نمايي از فيلم از بالاي ميدان بزرگي است كه لولا در اپيزود اول و دوم از آن مي گذرد ولي در اپيزود آخر اين نماي از بالا حذف مي شود و دوربين در حال تراولينگ با لولا همراه مي شود. در واقع در اپيزود اول و دوم ضعف و ناتوان بودن لولا را در تغيير سرنوشت نشان مي دهد ولي در اپيزود آخر به نهايت عزت نفس مي رسد و آن مي شود كه مي خواهد .

مسئله ديگر كه مي توان پايان هر اپيزود را حدس زد دو گروه از راهبه هايي كه در پياده رو به موازات هم مي روند بار اول و دوم لولا از بين آن دو گروه مي دود ولي بار سوم مسيرش را كج مي كند و آنها را دور مي زند .نمود اين مسئله در فيلم با مرگ لولا و ماني در اپيزود اول و دوم همرا ه است ولي در اپيزود آخر هر دو زنده مي مانند .

نكته ديگري كه در اپيزود سوم مشاهده مي شود نمايي از بالاي سر لولاست كه در حال دويدن است .لولا چشمانش را بسته و صداي ذهن او را مي شنويم كه مي گويد :

من چي كار مي تونم بكنم ، زود باش ، كمكم كن، لطفا ٌ، فقط همين يك بار، من فقط مي دوم ، منتظرم ، منتظرم ...

خوب با توجه به اين ديالوگ و آن نماي از بالا احساس مي شود كه لولا در حال کمک خواستن از خداوند ( ماوراء الطبيعه ) است ولي در آخر ميبينيم كه دوربين حركت مي كند و در مقابل او قرار مي گيرد- لولا همچنان مي دود- گويا اين حركت دوربين به معناي آن است كه آن قدرتي كه باعث تغيير سرنوشت مي شود خود انسان است و غير او و ميل و اراده او چيز ديگري نيست .در واقع نوعي اعتقاد به انسان محوري در فيلم مشاهده مي شود. البته هر كسي مي تواند با توجه به چارچوب فكري خود برداشتي متفاوت از اين سكانس داشته باشد .

اداي احترام به "كازابلانكا"

در كتاب" كيمياگر"پائلوكوئيلو آمده است :

(اگر انسان چيزي رو واقعا بخواد،اونوقت تمام هستي بهش كمك مي كنه تا به خواستش برسه) عين جمله كتاب نيست ولي يه چيزي تواين مايه هاست.

در اپيزود سوم لولا بر حسب تصادف تابلوي كازينورامي بيندووارد مي شود.نكته اي كه در سكانس كازينو و سر ميز" رولت "جالب است،مردي است كه در كنارميز"رولت ايستاده - صاحب كازينو- وبه بازي نگاه مي كند.درانتخاب بازيگراين نقش سعي شده تا بيشترين شباهت را به همفري بوگارد(ريك كازابلانكا)داشته باشد،همانطور كه ريك در كازابلانكا با كلك باعث برنده شدن زن وشوهر لهستاني مي شود،در اينجانيز به نظر مي رسد صاحب كازينو به لولا كمك كرده است.ميل واراده لولا - جيغ - باكمك صاحب كازينو همراه مي شود واو صدهزار مارك برنده مي شود.

نگهبان بانك

لولا با آن چنان اطمينان و عزت نفسي رسيده است كه مي تواند جان يك انسان را از مرگ نجات دهد .

به نظر شما مرد داخل آمبولانس كيست ؟

او نگهبان بانك پدر لولا است ، با شخصيتی متفاوت از ديگران كه گويا از همه چيز آگاه است و مي داند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد، شايد در خواب ديده است كه پس از ديدن لولا سكته قلبي مي كند و كارش به بيمارستان مي كشد. به ديالوگهاي بين او ولولا توجه كنيد :

اپيزود دوم

نگهبان ( روبه لولا ) : تو كه نمي خواي به كسي صدمه بزني ؟

لولا : مطمئن نيستم .

در ظاهر نگهبان از اين گفته نگران شده و عقب عقب مي رود ولي در واقع او حمله قلبي كرده است .

اپيزود سوم  

نگهبان براي سيگار كشيدن به دم در مي آيد و لولا را ميبيند .

نگهبان (رو به لولا ) : بالاخره اومدي عزيزم

آن دو به هم نگاه مي كنند گويا نگهبان از نگاه جدي و خشن لولا نگران شده است ولي اين طور نيست .صداي ضربان قلب مي آيد و لولا مي رود ، نگهبان دوباره سكته قلبي كرده است.

مادرلولا

اورا فقط در يك سكانس از هر اپيزود مي بينيم كه يك ديالوگ ثابت را تكرار مي كند.دوربين متحرك (استيدي كم)وارد اتاق مادر مي شود .اورا در حال صحبت كردن با تلفن مي بينيم.دوربين يك مسير دايره ای دور مادرمی زند كه دنياي كوچك اورا نشان مي دهد.دردنياي كوچك او يك تلفن وليواني آبجوقرار دارد.اينچنين شخصيت پردازي نمايانگر زني است كه دچار روزمرگي شده است و بودن يا نبودنش تاثيري ندارد.دوربين او را رها مي كندوبه سمت صفحه تلويزيون كه لولا را نشان مي دهد ،ميرود.

شخصيت هاي جانبي

براي مثال زن كالسكه دار:

دراپيزود اول (پس از برخورد با لولا)به علت فقر فرزندش را از دست ميدهد(پليس فرزندش را مي گيرد)زن ديوانه مي شود و در پارك بچه اي را مي دزددوفرارمي كند.

در اپيزود دوم زن پس از برنده شدن در لوتاري(بخت آزمايي)ثروتمند مي شودوباشوهر وفرزندش زندگي خوبي دارد.

ودر اپيزود آخرزن وارد كليسا مي شودودر انتها مبلغ مذهبي مي شود.

در مورد بقيه شخصيت هاي جانبي نيز همين تغيير سرنوشت را داريم.اما مرد ولگرد شخصيت جالبي است.در ابتدا ثروتمند مي شودودر انتها پول باد آورده را از دست مي دهد.ماني تفنگش را به او مي دهدبه خاطر آنكه مرد ولگردسعي كندباكوشش وخواسته خود به آنچه مي خواهد برسدحتي به قيمت اينكه از تفنگ استفاده كند.در غير اين صورت آدمي كه هر كارش كنيد،بازهم بدبخت مي ماند،شديدا به تفنگ احتياج دارد(خودكشي).

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
TEST1.gif



در حالي‌كه تنها چند هفته تا آغاز مبارزات انتخاباتي در آمريكا و مبارزه باراك اوباما، نماينده دمكرات‌ها و جان مك‌كين، نماينده جمهوريخواه‌ها باقي مانده است، كساني كه مي‌خواهند خود را از فضاي انتخابات دور كنند و به سينما پناه ببرند شانسي ندارند.همانند انتخابات چهار سال گذشته، هاليوود اكنون در آستانه انتخابات، فيلم‌هاي سياسي را به روي پرده سينما‌ها فرستاده است؛ فيلم‌هايي كه برخي با محوريت مذهب، ميهن‌پرستي، جنگ، ترور و به چالش كشيدن سياست‌هاي جورج بوش ساخته شده و به روي پرده رفته‌اند. داستان‌هاي اين فيلم‌هاي سياسي برخي واقعي و برخي غيرواقعي هستند و شايد پيام آنها اين باشد كه آمريكايي‌ها بايد خود را براي انتخاب يكي از دو نامزد دمكرات و جمهوريخواه آماده كنند. البته برخلاف رويه هميشگي هاليوود اين‌بار قرار نيست تمام فيلم‌ها منتقد سياست‌هاي دولت حاكم باشند و از راي‌دهندگان بخواهند تا جمهوريخواهان را از قدرت كنار بزنند.
مخاطبان مي‌توانند فيلم شرح حال جورج بوش ساخته اليور استون را انتخاب كنند يا بيننده فيلم ديويد زوكر باشند كه به ضد‌ آمريكايي‌ها حمله كرده است. رابرت تامپسون، استاد ارتباطات و فرهنگ عامه در دانشگاه سيراكاس در اين خصوص به واشنگتن پست مي‌گويد: اين احساس وجود دارد كه در شرايط كنوني فيلم‌هاي سياسي مي‌توانند موفق باشند. هر يك از آنها به‌گونه‌اي ‌ از يك طيف از احزاب سياسي شركت‌كننده در انتخابات حمايت مي‌كنند.
روز جمعه گذشته فيلم« مجموعه دروغ‌ها» اكران خود را آغاز كرد. در اين ساخته جديد رايدلي اسكات كه لئوناردو دي‌كاپريو و راسل كرو بازي مي‌كنند جنگ عليه ترور دولت بوش به چالش كشيده شده است.
فيلم بر مبناي كتابي به همين نام نوشته ديويد ايگناتيوس، يادداشت نويس معروف روزنامه
واشنگتن پست ساخته شده است. اين كتاب آوريل سال 2007 به بازار آمد و بلافاصله حقوق سينمايي آن توسط كمپاني معروف برادران وارنر خريداري شد. رمان «مجموعه دروغ‌ها» مضموني در ارتباط با مبارزه با تروريسم دارد و داستان يك مامور سيا به نام راجر فريس است كه براي پيدا كردن يك تروريست مهم از سران القاعده به نام «سليمان» به اردن مي‌رود. كتاب تا حدودي به نقد سياست‌هاي مداخله‌گرايانه آمريكا مي‌پردازد و در مجموع اثر منتقدانه‌اي محسوب مي‌شود. ورايتي اين فيلم را بيانيه‌اي بي‌رحمانه عليه اشتباهات سازمان جاسوسي آمريكا در خاورميانه مي‌داند.
هفته آينده قرار است فيلم W ساخته اليور استون به نمايش درآيد. اين فيلم تلاش مي‌كند تا ايمان، زندگي خانوادگي و تصميم جورج بوش براي حمله به عراق را به چالش بكشد.
در اين فيلم كه جاش برولين در آن در نقش چهل و سومين رئيس‌جمهور آمريكا - جورج بوش- بازي كرده است نشان داده شده كه چگونه بوش كه يك فرد الكلي بوده به كاخ سفيد راه پيدا كرده و ظاهرا يك مسيحي معتقد و اهل خانواده مي‌شود.
تام ارتنبرگ، مجري طرح فيلم جديد استون مي‌گويد كه مي‌توان به فيلم استون اتهام سياسي بودن زد اما فيلمسازان بايد آيينه جامعه باشند. ‌وي در ادامه مي‌گويد:ما نمي‌خواهيم جامعه را شكل بدهيم فقط آنچه در آن اتفاق مي‌افتد منعكس مي‌كنيم. اين فيلم نشان مي‌هد كه چگونه شخصيتي چون جورج بوش به رياست‌جمهوري آمريكا رسيده است و صراحتا بگويم كه چگونه هر كسي مي‌تواند رئيس‌جمهور آمريكا شود.
خود استون تاكيد دارد كه اين فيلم نگاهي منصفانه به زندگي جورج بوش است و با اين وجود از او چهره يك متجاوز و مهاجم را ساخته است.
هم‌اكنون نيز دو فيلم سياسي با موضوع سياست‌هاي داخلي آمريكا روي پرده هستند: «يك سرود كريسمس آمريكايي» ديويد زوكر و مستند Religulous ساخته لري چارلز.
يك سرود كريسمس آمريكايي هجويه‌اي بر سياست‌هاي ليبرال هاليوود است كه كوين پي. فارلي، كلسي گرمر و لسلي نيلسن در اين فيلم بازي مي‌كنند و داستان درباره فيلمسازي ضد‌آمريكايي است كه مي‌كوشد تعطيلي روز چهارم ژوئيه را لغو كند اما سه روح سراغ او مي‌آيند و تلاش مي‌كنند ديدگاه ‌او را نسبت به كشورش تغيير بدهند. فيلم چارلز نيز برمبناي داستان واقعي يك مهندس اهل ديترويت ساخته شده كه مدعي شد صنعت خودروسازي ايده او را درباره برف‌پاك‌كن متناوب دزديده است.
زوكر كارگردان يك سرودكريسمس آمريكايي سازنده فيلم‌هاي كمدي‌اي چون اسلحه برهنه‌‌ است كه اكنون به محافظه‌كاران تمايل دارد. به گفته زوكر فيلم يك سرود كريسمس آمريكايي در اصل نگاهي به زندگي مايكل مور از مخالفان معروف سياست‌هاي آمريكا‌ست. فيلم حس مايكل مور و علاقه او به كشورش را همانند علاقه اسكروچ به كريسمس مي‌داند.
زوكر زمان اكران فيلم خود را زمان مناسبي مي‌داند و مي‌گويد: در آمريكا تنها هر چهار سال يك‌بار مردم در مورد سياست صحبت مي‌كنند. خود مايكل مور نيز اخيرا مستند جديد خود را از طريق اينترنت به رايگان در اختيار علاقه‌مندان آثار خود قرار داده است.
اين فيلم ۹۷ دقيقه‌اي كه Slacker Uprising نام دارد، در سال ۲۰۰۴ و در جريان فعاليت‌هاي مايكل مور براي انتخابات رياست‌جمهوري آمريكا و سفر او به ۶۲ شهر در ايالت‌هايي ساخته شد كه نامزدهاي هيچ‌يك از دو حزب اصلي، دمكرات و جمهوريخواه، در آنها از اكثريت آرا برخوردار نبودند.
تنها 2 ميليون نفر در سه روز اول اين فيلم را از طريق اينترنت مشاهده كردند.
فيلم Slacker Uprising كه پيشتر «كاپيتان مايك از اين سر تا آن سر آمريكا» نام داشت؛ در جشنواره بين‌المللي فيلم تورنتوي كانادا در سال ۲۰۰۷ به نمايش درآمد. اين فيلم با هدف آشنا كردن جوان‌ها با مسائل سياسي آمريكا و تشويق آنها به شركت در انتخابات رياست‌جمهوري كشور ساخته شده است. مور ابراز اميدواري كرده كه در انتخابات پيش رو در ماه نوامبر تعداد جوانان شركت‌كننده در راي‌گيري از هميشه بيشتر باشد. فيلم مور با اين شعار به نمايش در آمده است: با راي خود كشور را از چهار سال ديگر سلطه جمهوريخواه‌ها نجات دهيد.
سال گذشته فيلم‌هاي سينمايي با محوريت جنگ عراق در گيشه شكست خوردند؛ فيلم‌هايي چون در «دردره الاه» و «تسليم» نتوانستند در گيشه موفقيتي به دست بياورند. حال بايد ديد آيا مردم از فيلم‌هاي سياسي استقبال خواهند كرد و با همان اشتياق و علاقه در انتخابات رياست‌جمهوري 2008 شركت مي‌كنند؟
ديويدتامپسون،منتقد مي‌گويد كه با وجود اكران نه چندان دلگرم‌كننده فيلم‌هاي سياسي در گذشته، قطعا مشوق ساخت فيلم‌هاي بيشتري از اين نوع در آينده خواهد بود. وي در ادامه مي‌گويد: واقعا دلپذير است كه شما ‌ وارد مغازه‌اي شويد و در آنجا چيزي به جز فيلم‌هاي با موضوع كتاب‌هاي كميك استريپ، عاشق شدن جوليا رابرتز‌يا مثلا فيلمي سرشار از صحنه‌هاي سقوط هلي‌كوپتر ببينيد. واقعيت اين است كه ما فيلم‌هاي خوب و ماندني‌تري در مورد كشور مي‌توانيم بسازيم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

                                 

 

 

مکعب غواصی و پروانه(The Diving Bell & the Butterfly)

کارگردان: جولیان اشنایبل / فیلمنامه: رونالد هاروود / مدیر فیلمبرداری: ژانوس کامینسکی / تدوین: ژولیت ولفلینگ / موسیقی متن: پل کنتلون / بازیگران: متیو آمالریک، امانوئل سینگر، ماریا خوزه کروز، ماکس فون سیدو / محصول: فرانسه، آمریکا / مدت زمان: 112 دقیقه

 

خلاصه داستان

مکعب غواصی و پروانه داستان اعجاب برانگیزی درباره مردی موفق در کار و زندگی است. مردی که همه او را می شناسند و محبوبیت بسیاری بین مردم دارد. ولی ناگهان روزی تقدیر از او روی بر می گرداند و در سن 43 سالگی سکته مرگباری را می کند، که موجب می شود تا تمام اجزای بدنش از حرکت باز می ایستد و قادر به ارتباط با دنیای اطرافش نیست.  ژآن دومنیک که فقط پلک چشم چپش هنوز از کار نیافتاده است، به وسیله آن و با روشی پیشنهادی به وسیله پزشکان قادر می شود که ارتباط برقرار کند. او با همین پلک کتابی به نام قفس غواصی و پروانه می نویسد و تنها مدتی قبل از مرگ او در سن 45 سالگی انتشار می یابد. فیلم قفس غواصی و پروانه اقتباسی است از آن کتاب و زندگی ژان دومنیک بابی که به طور بسیار هنرمندانه ای ساخته شده است.

مکعب قواصی و پروانه ها                                                                             

                     (( ژان دومنیکو بابی )) در حادثه ای کاملا فلج شده و بعد از هفته ها به طرز معجزه آسایی از کما خارج میشود و به سختی چشم می گشاید . چشم گشودنی که شبیه تولد نوزاد است . پزشکان و پرستاران سخت نگران وضع جسمانی جین هستند. او به شدت آسیب دیده و قدرت تکلم و شنوایی اش را از دست داده . جین بی هیچ حرکتی روی تخت بیمارستان دراز کشیده است و جز حرکت مردمکهای چشمش هیچ حرکتی را توانا نیست . انسانی که پس از بستن یکی دیگر از چشمانش دنیا را فقط از یک روزنه چشمش میتواند نظاره کند. جین جسدی است که نفس میکشد و صدای فریادش را هیچ یک از اطرافیانش نمی شنوند . او شبیه کوه یخی است که از هم فرو پاشیده و صلابتش را از دست داده است . پرستاران راه ارتباطی تازه ای را به او می آموزند . آنان حروف الفبا را تلفظ میکنند و جین با تایید پلکش حروف را جان  می بخشد و کلمه میسازد . او را خالق کلمات میتوان نامید . روزنه امیدی شکل میگیرد و کلمات دست به دست هم میدهند تا دنیای درون او را به مخاطبش نشان دهد . دنیایی که بزرگتر از هر اقیانوس است . امید به زندگی در او جان می گیرد . جین جسدی است که از تمام زنده ها شوق بیشتری به زندگی دارد . 

              
او میخواهد به تعهدش عمل کند و آن به پایان رساندن یک کتاب است. کتابی که ناشرش بی صبرانه در انتظار چاپش به سر میبرد . کتابی که بهانه ایست برای نابودی نا امیدی .           
داستان (( مکعب قواصی و پروانه ها )) داستان امید است و جین چه زیبا دوست داشتن را می سراید او برای بیان درونیاتش صبوری و تحمل پرستاری را می ستاید که فرشته وار در کنار اوست . حروف الفبا در کنا هم و با تلفظ پرستار و تایید پلک  جین به صف می ایستند و جملات را پدید می آورند و طبع لطیف و شاعرانه جین را به جوش و خروش در می آورد . 

                           
(( مکعب قواصی و پروانه ها )) فیلمی است در ستایش عشق و زندگی و امید . تلاشی است برای بیان طبع بزرگ انسان ، تقدیس مهرورزی و ایثار . (( ژان دمنیکو بابی )) مسیر حرکتش را یافته ، مسیری که پیمودنش شاید بدون وجود پرستارش ناممکن باشد . او به جمع خانواده اش باز می گردد . خانواده ای که وجودشان پس از این حادثه لذت بخش تر از گذشته است . خانواده ای که لحظه به لحظه پر امید تر به سلامت او فکر میکنند . یکسال با تمام مشقاتش میگذرد . یکسال بی هیچ حرکتی، الی حرکت مردمک چشمان و پلکهایش .یکسالی که بر تخت بیمارستان و ویلچرمی گذرد و هر لحظه اش برای جین غنیمتی است برای رسیدن به هدف . یکسال میگذرد ، خانواده جین ، پرستاران و پزشکان تولد یک سالگی اش را با تک شمعی که بر کیک تولدش گذاشته اند جشن میگیرند .  تولدی که همانند از پیله در آمدن پروانه ای سرخوش و شاد و زیبا ست در علفزار و پایان کرمینگی پروانه . ژان خالق کلماتی است که سطر سطر کتاب را با خاطراتش به زیبایی هر چه تمام تر پر کرده است . او کتابش را به پایان می رساند و چند روز پس از انتشار آن به خواب ابدی فرو میرود . خوابی که غم سنگینی را بر دوش دوستانش می نشاند.مرگی که تولد دوباره است . کوه یخی که صلابتش را باز یافته و فرو ریختنش را به فراموشی سپرده است . مرگ جین ، آغاز زندگی است .                                                                              


نگارنده :   
غلامرضا نعمت پور

                                                         

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
بازگشت متفاوت رویاپرداز:درباره آخرین اثر هایوئو میازاکی
 نویسنده : هادی علی پناه

بازگشت متفاوت رویاپرداز:درباره آخرین اثر هایوئو میازاکی

«پونیو» آخرین ساخته ی «هایوئو میازاکی» یک سنت شکنی ست. میازاکی از طرف بعضی از منتقدان سینمایی همیشه مورد انتقاد قرار گرفته است که در انیمیشن هایی که می سازد به خانواده نمی پردازد و یا نقش آن بسیار کم رنگ است. این مسئله که بخش اعظم مخاطبان انیمیشن ها، کودکان و نوجوانان هستند و باید برای آنها از خانواده و اهمیت آن صحبت کرد تا بحران کم رنگ شدن خانواده در جامعه ی امروز از بین برود، از دل مشغولی های سینمای روز جهان است تا حداقل کودکانی که چشم به پرده ی نقره ای می دوزند تا در دنیای رویایی سینما غوطه ور شوند در رویایی که می بینند شاهد پدر و مادر های مهربانی باشند که به کودکانشان اهمیت می دهند و برای نجات آنها هر کاری می کنند و به عنوان اصلی ترین حامیان آنها محسوب می شوند. این موضوع بیش از پیش باعث می شود تا کودکان در این طوفان رسانه های مختلف بیشتر به والدین خود اعتماد کنند. البته نمی توان میازاکی را محکوم به کم رنگ کردن خانواده دانست چون در هیچ یک از آثارش خانواده را نفی نمی کند. تنها در داستان هایی که او برای مخاطب تعریف می کند، شاهد کودکانی هستیم که به تنهایی زندگی خود و دیگران را نجات می دهند و به مخاطب خود می گویند که حتی در اوج تنهایی امید می تواند رهایی بخش همیشگی باشد و فداکاری می تواند سعادت را برای همگان حاصل کند.

«پونیو» داستان یک پری دریایی کوچک و دوست داشتنی ست که روزی از محل زندگی خود دور می شود و بر اثر حادثه ای تا سرحد مرگ می رود ولی در آخرین لحظات توسط پسر کوچکی که مشغول بازی در ساحل است نجات پیدا می کند. این دو در همان اولین برخورد پیوندی قوی با یکدیگر برقرار می کنند. اما پونیو توسط نگهبان دریاها به محل زندگیش در اعماق دریا که هنوز از آلودگی زباله های انسانی در امان مانده است برگردانده می شود. پونیو که لذت محبت را چشیده است زمانی که علت ممنوعیت ورود به دنیای انسان ها را در این می بیند که آنها به طبیعت احترام نمی گذارند و آن را از بین می برند، تلاش می کند تا با استفاده از نیرویی باستانی که در طبیعت وجود دارد آلودگی را از بین ببرد. او در نهایت نیروی عظیمی را رها می کند که باعث می شود تمام شهر انسان ها به زیر آب برود و تمام آلودگی ها و حتی کینه و نفرت انسان ها از بین برود. پونیو که اکنون چهره ای انسانی پیدا کرده است در نهایت به نزد پسر و مادرش باز می گردد و این بار بیشتر لذت کانون گرم خانواده را می چشد. اما نگهبان دریاها که سعی می کند قوانین هزاران ساله ی طبیعت را اجرا بکند سعی می کند تا او را بازگرداند. این بار پری دریایی بزرگ که حامی دریاهاست به پونیو اجازه می دهد تا در جایی که دوست دارد زندگی بکند.

باز هم میازاکی داستانی تعریف می کند که در آن انسان ها به طبیعت احترام نمی گذارند و آن را از بین می برند. مسئله ی محیط زیست و حفظ آن را می توان مهمترین دل مشغولی میازاکی دانست. او تقریبا در تمام آثارش محوریت را به موضوع طبیعت و نیروی زندگی بخش آن داده است که انسان ها با طمع خود آن را از بین می برند. در آخرین ساخته اش جهان اثرش شهریست ساحلی که دریا زباله دانی شهر بزرگ به حساب می آید. نیرو های طبیعت که هر روز ضعیف تر می شوند در نهایت با تلاش موجودی کوچک امیدی دوباره می یابند و زشتی ها را از بین می برند و به انسان می فهمانند که باید به طبیعت احترام بگذارند چون که زندگیش و خوشبختیش به آن بستگی دارد.

فیلم اشاره ای استعاری به طوفان نوح دارد. همچنان که طوفان نوح باعث شد که گناهکاران و زشتی ها از روی زمین پاک شوند، در اینجا هم دریا طغیان می کند و تمام شهر را در بر می گیرد تا آب که مظهر پاکی و زیباییست تمام زشتی ها را از روی شهر پاک کند. اما همان طور که از میازاکی انتظار داریم این طغیان طبیعت باعث مرگ هیچ انسانی نمی شود و تنها به آن ها می آموزد که طبیعت زیباست و باید به آن احترام بگذارند.

پونیو در این میان فرشته ی امید انسان هاست و با قایق کوچکی در میان انسان ها گشت می زند و به آنها که خانه هایشان در زیر آب مانده است امید زندگی دوباره و زیبا را می دهد. او که یک موجود دریایی کوچک و دوست داشتنی است، با وجود جثه ی کوچکش منجی انسان ها می شود و در نهایت هم خود و هم اطرافیانش را به سعادت می رساند. این موضوع و روند داستان به نوعی امضای میازاکی محسوب می شود. او که خودش هم بارها به این مسئله اشاره کرده است، دوست دارد تا شخصیت های داستانش که همیشه کودکانی کوچک و به ظاهر ناتوان هستند با نیروی امید و معصومیت خود جهان خود را مکانی بهتر برای زندگی بسازند.

شخصیت پردازی های میازاکی از اولین فیلمش تا اکنون همیشه مورد تحسین بوده اند. تمام شخصیت هایی که او تا کنون خلق کرده است همگی بدون استثنا دوست داشتنی ترین شخصیت های انیمیشنی محسوب می شوند. فیلم های او کمتر شخصیت منفی دارند و این بار هم هیچ شخصیت بدی در داستان او وجود ندارد و همگی خوب هستند. این مسئله نه تنها باعث یک نواخت شدن فیلم او نمی شود بلکه با مهارتی که او در کارش دارد دنیایی دوست داشتنی و زیبا را به وجود می آورد که می تواند مدتها در خاطرات مخاطبانش باقی بماند.

سبک بصری فیلم میازاکی تا حد زیادی با آثار قبلیش فرق می کند. این بار طراحی های محیط و شخصیت های داستان بیشتر به نقاشی های کودکانه می ماند. همه چیز ساده است اما در همین سادگی چنان محیطی درگیر کنند خلق شده است که به جرات می توان آنرا بهترین کار میازاکی و تیم انیماتورش در استودیوی «گیبلی» دانست. آثار میازاکی همیشه چنان شاداب و سرزنده رنگ آمیزی می شوند که به نوعی می توان گفت زنگی در تمام اشیای طراحی شده ی آن جریان دارد. آخرین کار او پا را یک قدم جلو تر می گذارد و چنان هارمونی قویی از رنگ های به وجود می آورد که تماشای آن می تواند حتی بزرگترین ناراحتی ها را هم برای مدتی طولانی از بین ببرد.

اما بی شک قوی ترین مشخصه ی پونیو موسیقی قوی، تاثیر گذار و متفاوت آن می باشد. با شروع فیلم موسیقی اپرایی آن توجه را به خود جلب می کند. این روند در تمام صحنه های فیلم با یک سمفونی قوی ادامه پیدا می کند. استفاده از چنین موسیقی سنگینی برای یک فیلم انیمیشنی که بیشتر مخاطبش کودکان هستند کار جسورانه ای است. اما این کار نه تنها صدمه ای به فیلم نمی زند بلکه تاثیر آن را صد چندان می کند.

در پایان آثار میازاکی درست است که در قالب انیمیشن ساخته می شوند ولی برای تمام سنین زیبا و تماشایی هستند. با تماشای فیلم های او لذت و آرامشی در درون هر شخصی به وجود می آید که به جرات می توان گفت که در هیچ فیلم دیگری وجود ندارد.

 |+| نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

نگاهی به فیلم روز هشتم

به مناسبت پخش فیلم در برنامه صد فیلم ( شبکه ۳ )

روز هشتم فیلم دلنشین ژاك وون دورمل حكایت غرق شدگی بشر در مرداب تصنع و خودفریبی است كه باعث می شود از اصل زندگی دور شود.

 

 

 

 

 

روز هشتم فیلم دلنشین ژاك وون دورمل حكایت غرق شدگی بشر در مرداب
 تصنع و خودفریبی است كه باعث می شود از اصل زندگی دور شود. هری
 نمونه ای از اینجور آدم ها است كه طوری گیر كرده كه خودش هم نمی داند
 از این دام چگونه رها گردد و اگر جراتش را داشت ترجیح می داد تفنگ
 پلاستیكی فرزندش واقعی می بود تا بلكه در آن لحظه كه آن را بر مغزش
 می چكاند همه چیز تمام شود و از دست این زندگی راحت آزاد شود. زندگی
 كه در زنگ ساعت و نان تست و ترافیك هفت كیلومتری و تكرار جملات تكراری
 كه خود نیز به آن اعتقاد ندارد خلاصه شده و هیچ چیز دیگری حتی زن و
 فرزند و عشق هم در آن جایی ندارد و این یعنی انفجار، كه بر سر دستگاه
 قهوه ساز خالی می شود. هری را حتی دیگر فرزندانش هم قبول ندارند،
به عبارتی آنقدر انحراف او از زندگی زیاد شده كه كودكانش هم این نكته
 را می بینند ولی تكنولوژی به قدری هری را كور كرده كه متوجه این امر
 نمی شود. ژولی با وجودی كه در این محیط و جامعه زندگی می كند و از
این عوارض مصون نیست اما زودتر پی به بی هویتی خویش می برد و برای
 یافتن خود واقعی اش (نه خودی كه زندگی ماشینی برایش ایجاد كرده) خانه
 را به همراه بچه ها ترك می كند تا بلكه لااقل بچه ها را نجات دهد. فیلم
دعوتی به بازگشت به دوران كودكی و منزه بودن از تكنولوژی و بلایای آن است.
 هری بالاخره تصمیم می گیرد به مرخصی برود ولی خانواده اش او را
 نمی پذیرند، او تا حدی در منجلاب فرو رفته كه بدون پالایش روحی امكان
 بازگشت ندارد و باید تحولی اساسی در خود به وجود آورد و معنای حیات را
 درك كند بنابراین تنها مرخصی دیگر دردی از او دوا نمی كند. در اوج فشارها
 خداوند یكی از فرشتگانش را به كمك او می فرستد. نگرش جدید دورمل به
 بیماری سندرم داون در این فیلم تحسین برانگیز است. چهره فرشته گونه ای
 كه او از این دست بیماران ارائه می دهد كمك شایانی به تغییر نگاه مردم نسبت
 به این بیماران می كند.
هنگامی كه هری و جورج همدیگر را منگول خطاب می كنند، جورج خنده اش
 می گیرد چرا كه هری او را به دلیل دور انداختن گوشی تلفنش منگول می خواند
 در حالی كه او هم بسته شكلات جورج را بیرون انداخته است، پس از چند
لحظه هری متوجه قضیه می شود و او هم به خنده می افتد. جورج نماینده
 دنیای معصومیت است كه وقتی در برابر هری كه تمامی استرس ها و پس
 مانده های جوامع شهری در او رسوب كرده قرار می گیرد تازه متوجه این
 پلیدی ها می شویم. هری برای درمان و یافتن راه درست و معیار زندگی
و بازگشت به دنیای پاكی ها نیاز به ملاك سنجشی دارد كه روح بی آلایش
 جورج بهترین معیار آن است. جورج عقب مانده ذهنی است اما او از چه چیز
 عقب مانده است؟ اینكه كسی حاضر نیست با او ازدواج كند یا اینكه كار و
 شغلی ندارد؟ سنگ محك عقب ماندگی چیست؟ اینكه كسی با دوز و كلك های
گرگ صفتانه شهری آمیخته نشده باشد و یا اینكه آداب زندگی در شهر
را بلد نباشد؟ اینها همه پرسش های اساسی فیلم هستند؟ آیا با ملاك دیگری
 هری و امثال او عقب مانده نیستند كه حتی فرزندشان هم آنها را می راند؟
جورج مانند موهبتی به هری كمك می كند تا عقب ماندگی اش را جبران كند.
 از اقدام عملی او كه مانع كتك زدن همسرش می شود تا آموزش های مختلفی
 كه در این دو روز مرخصی به او می دهد. صحنه خداحافظی با ماشین ها، تاكیدی
 بر دوری از زندگی ماشینی و بدون احساس است. بارها شاهد تعجب و
 عصبانیت هری از دست جورج هستیم، از ورود او به مغازه كفش فروشی
 تا خواستن غذا و... در حالی كه هری توجه ندارد كه قراردادهای بشری
 نظیر پول برای جورج بی معناست و همین معاملات و دادوستد ها است كه
بشر را مجبور به دست و پا زدن برای پول بیشتر جهت رسیدن به امكانات
 رفاهی كرده و نتیجه آن می شود كه در عوض كسب رفاه جسمی، آرامش
خاطر و آسایش روحی از انسان دور می گردد. روز هشتم نشان می دهد كه
 در واقع این معامله ارزشمندی برای انسان نیست. هری به عنوان یك آدم
 مدرن امروزی از هیچكدام از موارد هفتگانه ای كه خدا در ابتدای پیدایش
 جهان آفریده(آب، رنگ، درخت، چمن، حیوان، كودك، باد) بهره ای نمی برد،
 پس در واقع از بیشترین عقب ماندگی و خسارت برخوردار است، جورج بسان
 پیغام آوری این موارد را برایش توضیح می دهد و هری غریبه را با آنها آشنا
 می سازد. جورج كودكی مرده هری را زنده می كند و این بزرگترین هدیه اوست.
 یك دقیقه سكوت و شنیدن صدای پرندگان همان گمشده هری است كه
 ذهن پریشانش به شدت به آن نیاز دارد. تاثیر شگرف جورج بر هری را در
 همایش بزرگ بانك شاهدیم، آنجا كه هری هم آداب را به یكسو می نهد و
همایش را ترك می كند و با دسته منگول ها یكی می شود تا سفری به
 كودكی اش داشته باشد و نتیجه این مسئله هم زدودن كثافت های
 روحی اش و پذیرفته شدن دوباره توسط خانواده اش است. جورج كه
 رسالت و ماموریت خود را تمام شده می بیند دیگر طاقت دوری مادرش را
 ندارد و در پایان فیلم به او می پیوندد. صحنه های سوررئال و خیالی نوازش
 جورج توسط مادرش زیباترین صحنه های فیلم است كه از تصاویر واقعی
 تاثیرگذارتر درآمده است. روح مادر در غیاب جسمش وظیفه مراقبت از
 فرزند را به خوبی انجام می دهد. لحظات انتظار جورج برای آمدن مادر
به دنبالش و سپس اشتیاقی كه موقع رسیدن به خانه مادری نشان می دهد
و بعد سرخوردگی و ناراحتی از اشتباهی كه در مورد فراموشی مرگ مادر
 كرده، به خوبی تنهایی انسان در كره خاكی را انتقال می دهد. روز هشتم
یك شعر ناب است كه دیدنش برای همه ضروری است تا حداقل لحظاتی
 از دنیای خالی از محبت و عشق كنده شویم و زندگی واقعی را تجربه كنیم
 و متوجه باشیم كه در چه منجلابی دست و پا می زنیم. به یاد بیاوریم
لبخندهای زوركی و مصنوعی هری برای آموزش بیزینس را و مقایسه كنیم
 آن را با قهقهه های از ته دل او بعد از آشنایی اش با جورج، تا به عمق تحول
روحی اش پی ببریم. فیلمبرداری خلاقانه فیلم هم به تاثیر لحظات آن
افزوده است. در پایان دوربین در حالی كه از نگاه پینه دوز به جورج می نگرد،
از او دور می شود تا به آسمان صعود كند و ما شاهدیم صعود و بازگشت روح
 پاك جورج نزد مادر / خدا هستیم. هری اصول كار و معامله را در زندگی هم
به كار می برد و نمی تواند مرز بین كار و روابط دوستانه را تشخیص دهد، او
 خانواده و دوستانش را هم با پول می سنجد. هری در حالی به مسری بودن
شور و اشتیاق و اعتماد به نفس اشاره دارد كه اصلاً چنین چیزی برای بشر ا
مروزی باقی نمانده و آنچه در دنیای مدرن در حال سرایت است، تنهایی و
 افسردگی و استرس است.
 
 
 
 |+| نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 5:37 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

سرزمینی برای پیرمردها نیست

سرزمینی برای پیرمردها نیست

کارگردان: جوئل و ایتن کوئن / فیلمنامه: جوئل و ایتن کوئن (بر اساس رمانی به همین نام، نوشته کورماک مک کارتی) / مدیر فیلمبرداری: راجر دیکنز / تدوین: جوئل و ایتن کوئن / موسیقی متن: کارتر بولول  / بازیگران: خاویر باردم، تامی لی جونز، جاش برولین، کلی مک دونالد، وودی هارلسون / محصول: 2007، آمریکا / مدت زمان: 122 دقیقه / جوایز: برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش دوم مرد / نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال کن / برنده جایزه گلدن گلاب بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و نامزد گلدن گلاب بهترین فیلم درام و بهترین کارگردانی / برنده جایزه بافتا برای بهترین کارگردانی، بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمبرداری

سایت رسمی فیلم

 

 

خلاصه داستان:

لاولین ماوس (جاش برولین) جوشکار یک شرکت خدماتی است که همراه همسرش، کارلاجین (کلی مک دونالد) در یک خانه کاروانی زندگی می کند.  روزی لاولین برای شکار به دشت های اطراف شهر می رود اما در آنجا با صحنه عجیب و هولناکی روبرو می شود. او تعدادی جنازه به گلوله بسته شده و همچنین تعدادی اتوموبیل می بیند که در بار یکی از آنها محموله زیادی از مواد مخدر جاسازی شده است. لاولین متوجه می شود که معامله نافرجامی در کار بوده و باید پول یک طرف معامله نیز در همان حوالی باشد. با اندکی جستجو لاولین موفق به یافتن دو میلیون دلار پول نقد می شود. در همین حال دو نفر از صاحبان اصلی پولها که در واقع یک پای معامله بوده اند، قاتل بی رحمی به نام آنتوان چیگور (خاویر باردم) را که به تازگی از چنگ پلیس محلی فرار کرده، مامور یافتن پول ها می کنند. همچنین کلانتر محلی، تام بل (تامی لی جونز)، که این اتفاق در حوزه استحفاظی او روی داده در تلاش برای یافتن لاولین و چیگور است و ...

 

موج کوئن ها:

اگر در اواخر دهه پنجاه میلادی بزرگانی چون فرانسوا تروفو، کلود شابرول، آلن رنه، ژان لوک گدار گرد یکدیگر آمدند  تا بنیان قواعد ساخت کلاسیک آثار سینمایی را اندکی دگرگون کنند و جنبشی موسوم به "موج نو" را بنا بنهند آنگاه باید گفت که جوئل و ایتن کوئن در اواخر دهه هشتاد خود به تنهایی آغازگر موج تازه ای در سینما شدند، که البته نه چون موج نو فرانسه که مقلدان و پیروان بسیاری را به دنبال خود کشاند، بلکه موجی منحصر بفرد که پدید آمدنش تنها و تنها نیازمند نبوغ و بلاغت دو اندیشه متحد و هم سو چون برادران کوئن است. این دو برادر تا کنون نشان داده اند که قصد دارند حرف و سخن دیگری را در باب سینما مطرح کنند، گویی که آمده اند تا هرچه را که در گذشته به عنوان اصول و مبانی ژانر و سبک به ثبت رسیده در هم بریزند و بنای این قواعد را دوباره از سر نو پایه گذاری کنند. مدعای این سخن را میتوان براحتی در بطن آثاری یافت که کوئن ها تا به اینک خلق کرده اند. فیلمهایی که هریک بی گمان نمونه بدیع و متفاوتی در گونه سینمایی مربوط به خود به شمار می رود. خواه چون "بارتون فینک" جوایز فستیوال کن را درو کند و یا چون "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بر تارک اسکار بایستد و خواه چون "گذرگاه میلر" با بی اعتنایی منتقدان مواجه شود. آری، براستی تک تک این آثار مبین حرف تازه ای در گونه های متفاوت سینمایی است و ساده گذشتن از کنار هریک از آنها از دید نگارنده حقیر خطای بزرگی است.

از سوی دیگر باید توجه داشت که سینمای متعالی کوئن ها در طول عمر بیست ساله خود، در درون دارای افت و خیزهایی نیز بوده است. افت و خیزهایی که نه به معنای برتری اثری نسبت به دیگری، بلکه به مفهوم بالغ تر بودن اثری از حیث به انتزاع کشیده شدن مبانی ژانر، نسبت به اثر دیگر است. به عنوان نمونه کوئن ها در "بارتون فینک" به خلق نوع کاملاً بدیع و متمایزی از سینمای سورئال دست یافته اند حال آنکه در یک اثر پیش از آن، یعنی "گذرگاه میلر" این بلوغ کمال یافته در ارائه تصویر تازه ای از سینمای گنگستری مشاهده نمی شود. باری، حال اگر بر اساس این پیش فرض  آثار کوئن ها را ارزش گذاری کنیم،  یقیناً "سرزمینی برای پیرمردها نیست" حائز جایگاه رفیعی است. بلاغت و فصاحت بیان کوئن ها در این فیلم در چنان مرحله ای از نبوغ و بلوغ قرار دارد که نتیجه اش شکل گیری اثری شده که در آن واحد چند ژانر سینمایی را با بیانی کاملا انتزاعی و بدیع به تصویر درآورده است بی آنکه هیچ یک از آنها باشد. به عبارت ساده تر کوئن ها اثری خلق کرده اند که میتواند در حیطه سینمای وسترن، گنگستری، درام، جنایی و یا حتی در پاره ای کمدی به نظر برسد حال آنکه در کلیت هیچ یک از آنها نباشد.

 

مرثیه ای برای دنیای نو

کسی که از سینما و به خصوص سینمای کوئن ها پیش زمینه ذهنی داشته باشد، مسلماً پس از تماشای "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به این نتیجه نمی رسد که اثری در ژانر جنایی و یا وسترن دیده که تنها جاذبه آن صحنه های کشتار چیگور و یا تعقیب و گریز میان لاولین و چیگور است. ساخته اخیر برادران کوئن از آن دست فیلمهایی است که خود به خود بیننده را وادار به تماشای چندباره اش می کند بی آنکه در تکرار دوباره و چندباره ملال و خستگی به همراه آورد. در واقع با هرچه بیشتر تماشا کردن این فیلم (نه تنها این فیلم، بلکه کلیه آثار کوئن ها) زوایا و ظرایف بیشتری از آن آشکار می شود که اگر تماشاگر تنها به یک بار دیدن اکتفا کند به یقین آنها را از دست خواهد داد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بیش از هر چیز و پیش از آنکه بخواهد خود را در قالب ژانری خاص مطرح کند، یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء است که با وفاداری کامل به اصالت رمان کورماک مک کارتی عنوان شاهکار را برازنده خویش کرده است. مقصود از یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء این است که کوئن ها موفق شده اند با هرس هنرمندانه رمان مک کارتی به خوبی تقابل هر یک از شخصیت های اصلی را با خود و محیط و دیگران به همان مقصود و هدف که در رمان بوده، تصویر کنند و از این روست که می توان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را اثر اصیل جوئل و ایتن کوئن نامید. فیلم در مجموع دارای سه کاراکتر محوری است که در تقابل با یکدیگر و چند شخصیت فرعی، قصه ای می سازند که انسجام و استحکامش قادر به میخکوب کردن هر بیننده ای در روبروی خود است. قدرت و بداعت رمان مک کارتی در این است که در تعریف خصوصیات درونی و روانی شخصیت هایش به هیچ عنوان به مطلق گرایی روی نیاورده و کاراکترها را آنگونه که هستند و نه آنگونه که قصه به آنها تحمیل میکند، پرورانده است. کوئن ها نیز با پیروی از همین اصل، نسبی گرایی را مبنای تحلیل کاراکترهای فیلمشان قرار داده اند. البته پی بردن دقیق به این نکته در همان راز تماشای چندباره فیلم نهفته است به ترتیبی که در هر بازبینی به نتیجه ای متفاوت از آنچه در قبل به آن رسیده بودیم، دست خواهیم یافت.

"سرزمینی برای پیرمردها نیست" را می توان استعاره ای از پایان منظومه غرب (آمریکا) در نظر گرفت. استعاره ای که در عمق معنای آن می توان دریافت که آن جامعه آرام و بکر قرن گذشته آمریکا تبدیل به محیطی خشن و پر تنش گشته که در سرتاسر آن می توان رنگ خشونت و ناامنی را به شکل های متفاوت یافت. مک کارتی در رمانش با تیزبینی دلایل این تحول را از یک سو در گسترش تجارت مواد مخدر می داند (با اشاره به معامله نافرجام قاچاقچیان) و از سوی دیگر در فروپاشی آداب و اخلاق اجتماعی بر می شمرد. در این دیدگاه میتوان چیگور را به نوعی ثمره خشونت دنیای جدید نامید. کسی که بی هیچ ابایی آدم می کشد و خلاصه هرکه را بر سر راهش قرار گیرد از بین می برد، مگر اینکه سکه بخت به یاری قربانی بیاید. چیگور یک بیمار روانی است که البته برای خودش خط مشخصی دارد و به سبب همین خط ثابت و بلا تغییر است که در پاره ای حتی حس احترام تماشاگر را نسبت به خویش تحریک می کند. او خونسرد، رک، باهوش و خلاصه در یک کلام همه فن حریف است. حرفش را در لفافه نمی گوید بلکه در عمل نشان می دهد. چیگور زن نمی کشد. به قربانیانی که گناهی ندارند فرصتی می دهد تا در یک بازی شیر یا خط بخت زندگی دوباره را بیابند. این بازی میتواند برای قربانیان به منزله تولدی دوباره تلقی شود. اما اگر کسی بخواهد بر سر راهش بایستد بی درنگ او را محکوم به مرگ می کند. چیگور یک بدمن است اما نه مانند هم نوعان کلاسیک خود که تنها احساس تنفر و دلزدگی تماشاگر را نسبت به خود برانگیزند. همین جنبه از شخصیت اوست که موجب می شود تا آنتوان چیگور از قالب یک کارکتر تک خطی بیرون آید و به عبارتی به عنوان تعریف تازه ای از شخصیت منفی یا همان بدمن شناخته شود. چیگور به دنبال لاولین می افتد. جوشکار فقیری که با یافتن پول هنگفتی زندگی اش را در مسیر تازه ای می بیند. یافتن کیف پر از اسکناس به عنوان عنصری است که آشکار کننده شخصیت لاولین می شود. حقارت و عقده های موجود در روح و روان او با یافتن کیف بیرون می ریزد و طمع که نتیجه همان حقارت است او را به ورطه بازی مرگباری می کشاند. لاولین شخصیتی است که علیرغم پایبندی به اصولی محترم، بسیار متزلزل است. اگر چیگور به آدمکشی معتاد است، روان لاولین نیز آلوده به بیماری مزمن حرص و عقده است، تا جایی که حتی صیانت از پولها را از حفظ جان همسرش در قبال تهدید چیگور بر خود واجب تر می داند. هر دو این نابسامانی های روحی را می توان در نتیجه نوع دنیای خشن و وابسته به پول امروزی دانست. دنیایی که دیگر جایی برای بازماندگان گذشته غرب در خود ندارد. اما کاراکتر محوری در "سرزمینی برای پیرمردها نیست"، کلانتر پیر منطقه، تام بل است. فیلم با تک گویی کلانتر آغاز و در نهایت با منولوگ های او خاتمه می یابد و آنچه که در این دو منولوگ با فاصله، حائز توجه است ترادف میان معنای آنهاست. به بیان بهتر کوئن ها با این تکنیک در انتهای فیلم به همان چیزی می رسند که در ابتدا بوده، بدون اینکه تغییری در اوضاع حاصل شود و یا تلاش های کلانتر به ثمر بنشیند. کلانتر بل به عنوان نمادی از گذشته آرام و خالی از تنش غرب معرفی می شود. گذشته ای که بنا به گفته های او در ابتدای فیلم، برخی از کلانترهایش حتی یک اسلحه هم حمل نمی کردند. گذشته ای که شکوه و وقارش به نسبت دنیای امرزو چنان است که حتی سخن گفتن از آن هم موجب خشنوی کلانتر را فراهم می کند. چنانکه در ابتدای فیلم، با لحنی بغض  آلود از زبان کلانتر می شنویم: حالا از هر چیزی که درباره گذشته می شنوم خوشم می یاد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را میتوان در یک عبارت مرثیه ای برای دنیای نو نامید. دنیایی که دیگر جایی برای پیرمردها در خود ندارد...

بازیگران فیلم همگی در نقش خود بسیار محکم و با ثبات ظاهر شده اند و هرگز صرفاً در قالب یک تیپ تکراری فرو نرفته اند. بازی جاش برولین در نقش لاولین ماوس بسیار درخشان است و تامی لی جونز توانسته به خوبی خستگی، افسردگی و یاس کلانتری پیر را که روزگاری فکر میکرده مغرور است را به تصویر بکشد. اما بی گمان درخشان ترین بازی فیلم را بازیگر اسپانیایی، خاویر باردم، انجام داده است. نگاه سرد و عاری از روح باردم در نقش آدمکشی بی رحم در چنان سطحی انجام شده که هرچه جایزه معتبر و غیر معتبر سینمایی در سال گذشته بوده را از آن خود کرده است. از سوی دیگر نباید براحتی از کنار فیلمبرداری بی نقص راجر دیکنز گذشت. دوربین دیکنز موفق به خلق مناظری زیبا و چشم نواز و البته سرد و خشک از منطقه تگزاس شده که این خود در القای حس نوستالزی اثر کمک شایانی به بیننده کرده است.

 

نویسنده

آرش سیاوش

برگرفته از وبلاگ سلام سینما                                                                                          

 |+| نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
نقد و بررسی فيلم زندگی زيباست به بهانه پخش از برنامه فریم به فریم حوزه هنری لرستان
 

La Vita è bella

زندگی زيباست

کارگردان: روبرتو بنینی
بازیگران: روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی، جورجيو کانتارینی
فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی
موزیک: نیکولا پیوانی
محصول 1997

شخص یهودی شوخی به نام گوئیدو(بنينی) همراه با دوستش برای کار به شهر میروند. وی در آنجا با دختری آشنا میشود که قصد ازدواج با شخص دیگری دارد. اما او تمام سعی خود را میکند که قلب دخترک را تسخیرکند. سرانجام آنها ازدواج میکنند .
اما این زوج و پسرشان به یک اردوگاه کار اجباری یهودیان تبعید میشوند. گوئیدو تما م سعیش را میکند تا این اوضاع را برای پسرش تحمل پذیر کند و سختیهای جنگ را از وی پنهان کند، بدین صورت که چنان وانمود میکند که همه این کارها فقط یک بازی است برای بدست اوردن یک جایزه. فیلم به دنبال نمایش کشتارهای جمعی نیست بلکه فقط نشان میدهد یک پدرچگونه از فرزند خود محافظت میکند تا زیر بار حقیقت تلخ از پا در نیاید.
در پایان تراژدی همانطور که باید به وقوع میپیوندد. ما مردی را میبینیم که با هرچه که دارد میجنگد و به تنها طریقی که میدانسته پیروز میشود و هیچگاه زیبایی زندگی را منکر نمیشود.

 

«ببر و برف» آخرین ساخته روبرتوبنینی تمی مشابه با فیلم «زندگی زیباست» دارد و توانایی جاری کردن اشک تماشاگران را در یک فیلم کمدی دارد، اما فیلم «زندگی زیباست» پس ازگذشت هشت سال از زمان ساخت، هنوز بهترین فیلم وی محسوب میشود. در مورد این فیلم نظرات مختلفی وجود دارد که اغلب مثبت و بعضا منفی است. نظرات مخالفین بیشتر در مورد ساختار و غیرقابل باور بودن داستان فیلم میباشد، اما بعضی پا را از این فراتر گذاشته اند و بنینی را متهم به همکاری با صهیونیست و مظلوم نمایی یهودیان کرده اند. برای نمونه نقدی را که در سایت خبری مهر در مورد این فیلم نوشته شده است را در آدرس زیر بخوانید:


http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=162619

 

 

- میخواهیم در مورد فیلم «زندگی زیباست» صحبت کنیم. این پنجمین فیلمی است که شما کارگردانی کرده اید و بسیار متفاوت تر از دیگر فیلمهای شما به عنوان بازیگر و کارگردان میباشد. یک موضوع قوی دارد، یک کمدی است یا در آن کمدی دارد. چه چیز باعث شد فیلمی در مورد هولوکاست (کشتار و آدم سوزی دسته جمعی یهودیان در جنگ جهانی دوم) به این شیوه بسازید؟... انگیزه شما چه بود؟


- من فکر میکنم هولوکاست به همه مربوط است. وقتی شما درباره آن مطالعه میکنید دیگر همان شخص سابق نیستید. انگیزه ساختن این فیلم از کتاب یا شخص خاصی به من القا نشد.
در ایتالیا، کشوری که فاشیسم در آن متولد شد، ما با هولوکاست رابطه بخصوصی داریم، اما این واقعه تاریخی به هرکسی مربوط میشود. آن بخشی از انسانیت است.

من در باره فیلم بعدیم همراه با فیلمنامه نویسم فکر میکردم. وقتی شما درباره فیلم بعدیتان فکر میکنید مانند این است سعی میکنید یه ملودی بسازید. ما درباره  چیزهایی مانند رم باستان، زن روسی، چه میدانم سگ اسپانیایی... فکر میکردیم و ناگهان ما نوع دیگر از فیلم را تالیف کردیم، بسیار جالب و سرگرم کننده. قصه مردی در یک اردوگاه کار اجباری، گفتن چیزی شبیه این به یک کودک :" آیا خوشحالی، پدرت رو میبینی، اون به توفکر میکنه!"  قصه جالب و قابل لمسی بود. فیلمنامه نویسم گفت که ما باید روی این ایده کار کنیم. ایده قراگرفتن من به عنوان کمدین در یک موقعیت غریب. من عاشق این ایده شدم. سینما احساس است و وظیفه من تلاش برای دسترسی به زیبایی است. هدف این بود، اما من میترسیدم.

پس از رسیدن به این ایده، نمیتوانستم بخوابم، به خود میگفتم که باید شجاع باشم. مثل اینکه وقتی شما عاشقید، باید شجاع باشید و من فکر میکنم  آنقدر شجاع هستم که این مصاحبه را با شما به زبان انگلیسی انجام میدهم! اینطور نیست؟ من این بارقه روشن را دنبال کردم. یک ستاره در آسمانی که تماشا میکردم.


- چه اتفاقی افتاد وقتی فیلمنامه را به تهیه کنندگان خود نشان دادید و گفتید میخواهم یک فیلم در این مورد بسازم؟ عکس العملشان چگونه بود؟  مردم چه گفتند؟ بله، این ایده خیلی خوبیه!؟  آیا شما حمایت خوبی در ایتالیا بابت ساخت این فیلم داشتید، یا خیر؟


خوب من در ایتالیا به علت موفقیت فیلمهای قبلیم ، کم و بیش آنچه را که میخواهم انجام میدهم. گرچه بعضی میگفتند که چرا میخواهم فیلمی در این مورد بسازم؟ موضوع این است که یک بازیگر در جلوی مردم بازی میکند نه پشت سر آنها. اگر مردم بتوانند اعمال شما را پیشگویی کنند شما باخته اید! در هر صورت من با خودم صادق بودم. من عاشق این ایده بودم و نمیتوانستم بایستم. من میخواستم دینم را به هولوکاست ادا کنم. خوشبختانه یک فیلم نمیتواند دنیا را عوض کند، با این حال من هنوز میخواستم همه چیزم را روی این فیلم بگذارم. من همیشه این کار را میکنم، علی الخصوص در اینجا، من همه چیزم را روی این فیلم گذاشتم.

البته من ترسیده بودم، زیرا یک پیش داوری علیه کمدین هایی که کارهایی شبیه این انجام میدهند، وجود دارد. هولوکاست یک تراژدی غمناک است، بنابراین عکس العملها قابل فهم است. بعضی از مردم فکر میکنند با این موضوع نمیتوان به صورت کمدی برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدینها میتوانند به اوج یک تراژدی برسند. این مانند دوزخ دانته است ( کتاب کمدی الهی دانته، در مورد دانته و بنینی در جای خودش صحبت خواهم نوشت.) جایی که میگوید : "هیچ غمی بزرگتر از این نیست که در بیچارگی به یاد اوقات خوش بیافتید."

به همین دلیل است که نیمه دوم این فیلم بسیار تاثرانگیز است، زیرا ما در باره نیمه اول که پر از  خوشی و خنده بود فکر میکنیم.

در نیمه دوم من یک شیرین کاری میکنم، پایینترین نوع شیرین کاری در کمدی این است که یک مرد شبیه زنان لباس بپوشد، اما پوشش زنانه من کسی را نمیخنداند! این پوشش جهت نجات زندگی پسرم استفاده میشود، این نهایت تراژدی و وحشت  است. به همین علت است که شما نمیتوانید بخندید. شما میخندید، اما قلب شما شکسته و صد تکه میشود!

نیازی به احساساتی کردن فیلم نبوده است. شاعر میگوید: " فراموشی عمیق ترین قسمت حافظه است." هیچکس نمیتواند این را فراموش کند. ما عمیقا میدانیم که چه اتفاقی میافتد، بنابراین من از احساس گرایی دوری کردم. در ازا علائم های کوچکی ساخته ام که نشان دهد، چه اتفاقی میافتد.

در ایتالیا از من میپرسیدند، چرا میخواهی این فیلم را بسازی؟ و من گفتم، ابسيار خوب،  ممکن است من تعدادی از بینندگانم را از دست بدهم، اما من مجبورم کاری را که دوستش دارم و به آن ایمان دارم، انجام دهم. گرچه خودم هم میترسیدم. من فیلمنامه را به کمیته یهودیان در میلان فرستادم  و آنها به من گفتند: "  این نمیشه، غیر ممکنه، از نظر دینی درست نیست!" اما من یک بازیگرم نه یک مستند ساز و مورخ. من میدانم که چیزهایی در نیمه اول وجود دارد که کاملا ساختگی است. در آن زمان یک مرد یهودی نمیتوانست با یک دختر غیر یهودی  ازدواج کند، کاملا غیر ممکن بود. همچنین اجرای اپرای فرانسوی میسر نبود، زیرا موسولینی   آن را ممنوع کرده بود. بنابراین من میدانستم که این وقایع از نظر تاریخی درست نیست اما آنها را عمدا انجام دادم، همان کاری را که در نیمه دوم نیز کردم. مثلا مشخص نیست که اردوگاه در کجاست. ایتالیا یا آلمان؟ فرض کنیم آلمان چون بازیگران آلمانی صحبت میکنند. من نمیخواستم بگویم اینجا آشویتس یا برکناو (نام دو اردوگاه معروف) است، زیر هرکسی میتواند به من بگوید که شبیه آنها نیست. من میخواستم کاملا آزاد باشم، ما میدانیم که هیچکدام از اردوگاهها در کوهستان نبوده اند، به همبن علت من این نقطه کوهستانی را پیدا کردم تا نشان دهم که همه چیز ساخته ذهن من است. این یک مستند  و روایتی از هولوکاست نیست.

 احتمالا با این فیلم من تعدادی از بینندگانم را از دست خواهم داد، اما من نمیتوانم چیزی را که دوست دارم انجام ندهم. در کمال شگفتی من، این فیلم بالاترین درجه موفقیتی را که تا کنون در ایتالیا داشتم را به من داد و مردم نامه های فراوانی برایم نوشتند که نمیدانم چگونه از مردم به جهت این عکس العملشان تشکر کنم.

 

سوالات بیننده گان:

 

- برای یهودیان ارتدکسی که از فیلم شما به علت وارد کردن کمدی در هولوکاست انتقاد کرده اند، چه پاسخی دارید؟

 

خوب افراد کمی این عقیده را دارند. من واقعا نمی فهمم، آنها فیلمهای زیادی درباره هولوکاست داشته اند و این اولین بار است که یک کمدین فیلمی در این مورد به روشی دیگر میسازد. من نمیدانم چرا آنها مرا متهم میکنند، زیرا نیمه دوم فیلم یک تراژدی واقعی است. من واقعا نمیتوانم به این سوال جواب دهم و در این مورد خیلی متاسفم.

سادگی فیلم باید پیغام خود را رسانده باشد. قبل از همه این یک داستان عشقی است. من به پسرم واقعیت را نمی گویم، این یک بازی است، زیرا این تنها راهی است که یک پسر پنج ساله میتواند وارد تراژدی شود، بی انکه کشته شود یا مغزش متلاشی شود. فیلم حافظ بیگناهان است و انسانیت زیادی در آن نهفته است و این سادگی و صداقت است که ما را به خدا نزدیکتر میکند.

فکر میکنم تنها شهادت بازماندگان، تاریخ نویسان و بزرگی حقیقت است که میتواند آنچه را که به واقع در هولوکاست رخ داده را شرح دهد. من قادر نیستم مانند اسپیلبرگ یا اسکورسیزی خشونت را مستقیما نمایش بدهم، روش من دوری از خشونت و هراس است. من هیچگاه خشونت و وحشت را مستقیما نمایش نمیدهم، اما وجود آن همه جا احساس میشود.

میگویند شبی فرانس کافکا برای خوابیدن در خانه دوستش میماند اما چون اتاقها را نمیشناخته به اتاق خواب پدر دوستش میرود و میگوید: " ببخشید، نمیخواستم مزاحم شوم، فکر کنید مرا خواب دیده اید!"

بنابراین فیلم مرا نیز یک خواب فرض کنید. من دوست ندارم کسی با این فیلم ناراحت شود، این فقط یک رویاست.

 

- آیا کمدی در زندگی روزمره شما نقشی  دارد؟

 

من دوست دارم شبیه گوئیدو باشم، بازیگر نقش اصلی فیلم، زیرا او به عنوان یک مرد و یک پدر الگوی من است. او در زندگی همسرش یک هدیه بزرگ آسمانی است، بنابراین فکر میکنم من مرد بسیار خوشبختی هستم که در این قضیه شراکت دارم. من باید از نیکلتا براسکی تشکر کنم، زیرا او اینجاست و به عنوان یک بازیگر کمک واقعا زیادی  به من کرد. من باید از وی تشکر کنم زیرا در هنگام ساخت فیلم من به او چیزهای سخت و غمگین بسیاری تحمیل کردم که برای هرکس دیگری غیر قابل تحمل و اجرا بود، اما او اینکار را انجام داد و من از او عمیقا تشکرمیکنم. این یک  هدیه و بازیگر،  شگفتی است که خدا به من ارزانی کرده است. به همین علت است که دوست دارم شبیه گوئیدو فیلم باشم. سعی میکنم اما مطمئن نیستم که بتوانم مانند گوئیدو معجزه کنم.

 

- آیا رابطه ای بین فیلم دیکتاتور بزرگ و زندگی زیباست وجود دارد؟

 

بله، البته. هر چیزی که کمدینها انجام میدهند، به طور مسقیم یا غیر مستقیم،  وام گرفته از چارلی چاپلین است، زیرا او سلطان کمدی است. این فیلم علاوه بر دیکتاتور بزرگ به فیلم بچه (چارلی و پسر) نیز ارتباط دارد. زیرا این داستان محافظت از یک بچه است. یک بیعت مستقیم در اینجا با فیلم دیکتاتور بزرگ وجود دارد. شماره من مانند چارلی چاپلین در دیکتاتور بزرگ 3797 است.

 

- به نظر میرسد شما در کمدی خود روی صحبت کردن خیلی تاکید میکنید، چه میکردید اگر نمیتوانستید صحبت کنید؟

 

سوال بسیار جالبی است. من یک داستان گوی واقعی هستم، من عاشق داستان سرایی ام. این قدیمیترین پیشه در دنیاست... بنابراین به سختی میتوانم تصور کنم که داستانی تعریف نکنم. موضوعات زیادی برای داستان سرایی پیش میآید اما ... واقعا سوال سختی است و نمیتوان پاسخ دهم.

 

- فیلم «زندگی زیباست» افسانه ای است که ادعای قصه زیبای عشق گوئیدو( بنینی ) را دارد. یک پیشخدمت خودمانی از شهر آرزو توسکان، و دورا ( نیکلتا براسکی) یک معلم اشراف زاده مدرسه. گوئیدو او را شاهزاده خانم خطاب میکند، دل اورا بدست میآورد و سوار بر اسب با او ازدواج میکند. از سال 1939 ما به پنج سال بعد میرویم، آنها صاحب پسری سیاه چشم به نام جاشوا (جورجیو کانتارینی)  شده اند. بازی گوئیدو و جاشوا در حقیقت تجلیل بنینی از فیلم «پسر بچه» چارلی چاپلین و جکی کوگان کوچک در سال 1921 است.


علاقه به فیلم «زندگی زیباست» بستگی به دید شما نسبت به بنینی دارد. او در ایتالیا بواسطه نمایشهای تلوزیونی و فیلمهایش به گنجینه ملی ایتالیا تبدیل شده است و بسیاری نمیتوانند خنده خود را از دیدن فیلمهای «شب روی زمین» و «مغلوب قانون» جیم جارموش کنترل کنند. امثال من که کمدی بنینی را مزاحم و سردرد آور میدانند در اقلیت هستند. من از خودشیفتگی عصبی او عذاب میکشم. هر حرکت او التماس میکند: " چشمتان را ازمن برندارید!" . " نگاه کنید، من به خاطر شما روی میز میروم!". او کپی ناشایستی از جری لوئیس و رابین ویلیامز است. ترکیب وحشتناکی از سستی و خود بینی.


چرا بنینی نتوانست با شروع فیلم زندگی زیباست مرا مجذوب کند؟... هی، این فقط یک فیلم  احمقانه است که در نیمه دوم، جاییکه  سازندگان این کمدی جاه طلبانه،  راهشان را عوض میکنند، احمقانه تر و کشنده تر میشود.


گفتگوی بنینی، آنجا که میگوید: " من با فیلمنامه نویسم درباره گذاشتن من -- یک کمدین – در یک وضعیت غریب صحبت میکردم"، دلیلی بر خودبینی اش در نیمه دوم فیلم است. در این اپیزود تکان دهنده، فیلم مانند «فهرست شیندلر» (اسپیلبرگ)، میشود. او در یک اردوگاه بی نام  به عنوان پیشخدمت نازیها کار میکند. (تصور کنید، نژاد پرستان واقعی به یک یهودی کثیف اجازه میدهند به غذایشان دست بزند!).


به خوابگاه بر میگردیم، او لودگی میکند، یک چهره خوشحال بر بدنش دارد، در حالی که دیگر زندانیان ساکتند، میخوابند و سربه زیر هستند. در اردوگاه ، زندگی با کار سخت روزانه میگذرد، نازیهای اندکی که دیده میشوند، کاملا خشک و بی روحند. افسوس که بعضی میمیرند، گرچه نشان داده نمیشود. ( بنینی: "خشونت آشکارا نشان داده نمیشود، زیرا این روش من نیست.") در هر صورت گوئیدو جاشوا را متقاعد میکند که این اردوگاه مرگ در حقیقت یک بازی بزرگ فرضی برای کودکان است. درست نگاه کنید، پنهان شدنها و گرسنگی کشیدنها واقعا مسخره است.
زندگی زیباست تنها تیتر فیلم نیست، این فیلم سرزنش برانگیزی برای بنینی است. او در این فیلم معنایی از هولوکاست را تداعی کرده است که برای بیشتر یهودیان به معنای از دست رفتن میلیونها زندگی نیست. او افراد بسیار زیادی را در این اردوگاه نشان میدهد که زنده می مانند، درخشش خورشید، مزراع سبز، گلها و مخصوصا خانوادهایی که باقی مانده اند. بازماندگان زیادی که بنینی نشان میدهد، کاملا خوشحال به نظر میرسند. بجز یک نفر که زنده نمانده و برعکس میلیونها تن دیگر، در شب ومه رها شده است و تنها به صورت یک خاطره در فیلم یاد میشود.


"زندگی زیباست". آیا میتوانید تصور کنید کسی را که از این واقعه جان سالم به در برده این را بگوید؟ زمانی که افراد باقیمانده انگشت شمارند و ترسان . با روحیه لبریز از نفرت نبود خدا و انسانیتی که به آلمانها اجازه چنین کاری را داده است.


بنینی میگوید: " از نظر تاریخی شاید فیلم اشتباهاتی داشته باشد. اما این یک داستان در مورد عشق است نه یک مستند." خیر، این مستند نیست. راه حل نهایی زندگی زیباست، یک احساس خوب است، یک چهره خندان از هولوکاست.


فیلم بنینی را برای خودتان نگه دارید. شاید شما فیلم را بپسندید مهم نیست چه مذهبی دارید، اما به نظر این یهودی منتقد، جایزه ای را که یهودیان اورشلیم به این فیلم داده اند توهینی به جماعت یهود است و هولوکاست نشان داده شده توسط این فیلم بسیار مشمئز کننده است.

 

نظر  برخی از منتقدین این فیلم را خواندید. همانطور که دیدید آنها عقیده دارند که این فیلم واقعه تلخ هولوکاست را به تمسخر گرفته است و آن را تنها یک توهم معرفی کرده است.

در مورد واقعه هولوکاست حرف وحدیث بسیاری وجود دارد، گذشته از برخی که بکلی منکر وقوع چنین رویدادی هستند، بعضی دیگر وقایع روایت شده را یک بزرگنمایی عجیب میپندارند. در بسیاری از کشورهای اروپایی تحقیق و تفحص در مورد این واقعه جرم محسوب میشود و بسیاری به همین دلیل مستوجب پرداخت تاوان زیادی شده اند. برای نمونه خبری را که اخیرا در مطبوعات منتشر شده است را در سایت خبری مهر بخوانید:

 http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=265241

 

البته درستی یا نادرستی این رویداد در بحث ما تاثیری ندارد و با فرض اینکه تمام این وقایع تلخ واقعیت نیز داشته باشد، چیزی از ارزشهای فیلم زندگی زیباست کم نمیکند. توجه بیش از حد بر این واقعه، باعث دور شدن ما از پیام اصلی این فیلم میشود. مکانهای تاریخی زیادی نمیتوان یافت که در آن شوهر و همسر با فرزندشان در یک جا زندانی باشند، اما به نظر شما اگر این داستان در مکان مشابه دیگری مانند کوزووی بوسنی و هرزگوین اتفاق میافتاد، آیا تاثیری در اصل ماجرای این فیلم میگذاشت؟

هولوکاست در زندگی زیباست  تنها پس زمینه ای است برای ارائه پیام اصلی فیلم. این فیلم حکایت قدرت خواستن است. بنینی با این فیلم میخواهد بگوید که اگر شما چیزی را واقعا بخواهید، میتوانید بدست آورید، حتی در شرایط وحشتناکی مانند هولوکاست. شما همواره میتوانید بر سرنوشت خود حکومت کنید.

 

نکته دیگر در این فیلم نمایش شخصیتهای مختلف انسانهاست. شما پدری را میبینید که به فکر سلامتی و ایمنی  پسر و همسرش است و به تنها چیزی که فکر نمیکند زندگی خودش است. او همواره در این اندیشه است که چگونه با دو تن از مهمترین افراد زندگیش ارتباط برقرار کند و به آنها کمک کند که از این شرایط  دشورا به راحتی عبور کنند.

در مقابل هم افراد بی احساسی را میبینید که جز خودشان به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنند. به عنوان مثال  شخصیت دکتر لسینگ آلمانی را در این فیلم ببینید، قصد او از آوردن گوئیدو به باشگاه افسران، در واقع نه کمک به او بلکه کمک به خودش برای پیدا کردن راه حل چیستانها است. او از گوئیدو عاجزانه میخواهد که به او کمک کند. در حالی نمیتواند ببیند که خود گوئیدو نیازمند کمک واقعی است . مسئله مهم برای گوئیدو نجات جان همسر و فرزندش است، اما مهمترین مسئله برای دکتر لسینگ پیدا کردن نام چیزی است که صدای «کواک، کواک» میدهد!

 

این فیلم تمام آلمانها را دیو سیرت معرفی نمیکند. به عنوان مثال قدرت تلقین که در این فیلم زیاد استفاده شده، به  شوپنهاور، فیلسوف آلمانی نسبت داده میشود، یا صحنه صحبت زنی با دورا، در راه پله اردوگاه را بیاد آورید که درباره نگهبان زن آلمانی میگوید: " آن اوایل که او به اینجا آمده بود، خوب بود!"

 

در انتها به نظر من جدای از این انتقادها و مخالفتها این فیلم داستان عشق اعضای یک خوانواده به یکدیگر است. هرچند پدر خوانواده در انتها کشته میشود اما خوانواده پیروز نهایی است. این فیلم همانطور که جاشوا در انتهای فیلم میگوید : "این هدیه ای است که پدرم به من داده است!" هدیه ای است به ما که محکی به خود بزنیم که چقدر به فکر اطرافیانمان هستیم و چقدر به فکر خود!

لازم به ذکر است که «فیلم زندگی زیباست» در دو نسخه انگلیسی و ایتالیایی  وجود دارد، که نسخه ایتالیایی آن حدود پانزده دقیقه طولانی تر است و شامل صحنه هایی است که به هنگام آماده سازی نسخه انگلیسی از زیر تیغ تدوین گر گذشته است.

 

 

در مورد این فیلم گفتنیها و نقدهای ناگفته بسیار باقی مانده است که اگر بخواهیم به تک تک آنها بپردازیم، باید تمام این وبلاگ را به این فیلم اختصاص دهیم، بنابراین در اینجا به همین مقدار بسنده میکنم و بحث در مورد این فیلم را به فرصتی دیگر موکول میکنم. در پستهای بعدی در مورد دیگر آثار روبرتو بنینی صحبت خواهیم کرد.



 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
فيلم (( پنهان )) ساخته ميشل هانكه در برنامه فريم به فريم واحد فيلم و عكس حوزههنري پخش شد.

 

پنهان (Hidden)

کارگردان: میشل هانکه / فیلمنامه: میشل هانکه / مدیر فیلمبرداری: کریستین برگر / تدوین: میشل هانکهف نادین موشه / بازیگران: ژولیت بینوش، دانیل اوتوی، مائوریس بنیچو، والید آفکر / محصول: 2005، فرانسه، اتریش، آلمان / مدت زمان: 117 دقیقه

 

در عصر شتاب و سرعت و در زمانه ای كه ريتم كند موجب دلزدگي و فراري دادن مخاطبان سينمايي مي شود و هيچ مخاطبي حوصله تمركز و ماندن در يك نما را ندارد،   "ميشاييل هانكه" فيلم "پنهان" را با نماي ايستاي خارج خانه‌ي" ژرژ" قهرمان داستانش كه  سه دقيقه طول مي كشد، آغاز مي كند؛نمايي كه همه عنوان بندي فيلم  مانند رژه‌ي كلمات  با حروف ريز بر آن نقش مي بندد!

آرامش آغازين فيلم و جايگاه دوربين پنهاني كه قصد آشكار كردن حقايق را دارد نماهاي ساختمان‌هاي معمولي در يك محله‌ي پاريس را  نمايش مي دهد و از جاذبه ‌هاي خاص تهي است ؛ ما انتظار شديد ي براي حركت و تغيير اين نما و پيامش پيدا مي كنيم و تمايل داريم هر حركت كوچك، ساده  و بي معني را _مانند عبور دوچرخه سواري از عرض خيابان _ به اين  داستان و معمايش  مرتبط كنيم.

هانكه در عصر بي صبري و شتاب ما را به تمركز  و دقت دعوت مي كند؛عدم وجود موسيقي يا جلوه‌اي خاص هم پيام صريح سينمايي است كه هانكه با آن فرياد مي زند كه براي دريافت پيام سينمايش نياز به صبر،  دقت  و تمركز هستيم ؛حتي اگر آن تصاوير از دوربيني ثابت دیده شود  كه گاه بر  مدرسه، گاه خانه  و گاه  بر افراد در حين ديالوگ متمركز مي شود  و لزوما  همیشه بر  معماي خاص يا ويژه اي تاكيد نمي كند ؛ دوربيني كه خيلي زود  در ديالوگ ابتدايي در مي يابيم  كه كسي متوجه آن نشده است اما،  اثر آن يعني فيلم كه  نشانه از شعور و نيت تهيه ی آن است، وجود دارد. در همان نماي كاملا  ايستا، نور ماشين هاي عبوري در شب  گاهی تصوير  را روشن مي كند تا شايد  گريزي به حقيقتي باشد كه به زودي آشکار خواهد شد.

خانواده ژرژ يك خانواده روشنفكر امروزي است كه ازبيماري هایی كه گريبانگر خانواده هاي اين عصر است، بي نصيب نيست. اين خانواده خانواده اي است كه ازحال و روز و درونيات  هم بي خبرند. دغدغه هاي بحران بلوغ پسر دوازده ساله اگرچه خانواده  مي داند كه بحراني است (در ديالوگ ژرژ و مادر پيرش در مي يابيم)، اما از نظر خانواده دور است.  مادر كه براي انتشارات  كار مي كند و يا پدري كه مجري يك برنامه موفق تلويزيوني  نقد و بررسي ادبي است، هيچ كدام به اين دغدغه ها اشراف ندارند. حقيقت پسر كه دارد بزرگ مي شود پشت كتاب كودكانه ي"سگي در ماه" كه خود را پشت آن پنهان كرده، پنهان شده است. روابط نزديك مادر و  رييس و همکار  او هم  شايد چيزي در خود پنهان دارد كه ما نمي دانيم و البته فيلم در صدد نشان دادن آن نيست.

دنياي سرد و روابط اين آدم‌ها بي هيچ گرما و زيبايي و هيجاني  است و در ميهماني شام به وضوح لودگي و هيجان كاذب و مسخره بازي دوست خانواده را مي بينيم كه تنها لحظه اي يخ اين موجودات سنگي را مي شكند و آن‌ها را مي خنداند.

 در دو سكانس تصاوير تلويزيوني پشت زمينه اتفاقات داستان هستند؛  يكي از آن‌ها صحنه‌هاي مستندي  است كه تصاويروقايع   خشونت بار را نشان مي دهد و ديگري.پيوستن نيروهاي ايتاليايي به بقيه نيروهاي مستقر در خاورميانه براي برقراري تعادل جديد و يكدست شدن  نيروهاي غربي است  كه در مصاحبه با مسئول ايتاليايي مي شنويم،پشت  زمينه اي واقعي كه اثرات خود را بر جامعه بشري خواهد گذاشت.

نكته برجسته كار هانكه اين است اتفاقات و يا ديالوگ ها  و نماها به دنبال ترس و وحشت و هيجان كاذب نيستند. آن چه كه ما مي بينيم  كاملا به مستندي شبيه است. حتي ديالوگ‌هاي زوج قهرمان داستان به شدت واقعي و دور از رمانتيسم و يا هر آرايه ي ديگري هستند در حالي كه اين ديالوگ‌ها در نشيمني با كتاب‌هاي بي شمار كه به سليقه و دقت چيده شده اند  انجام مي شود!

نكته  قابل ذكر ديگر در اين فيلم  تدريجي و بطئي بودن رسيدن به حقيقت است. فيلم ها، نقاشي هاي كودكانه، تلفن هاي تهديد آميز، به تدريج تكميل مي شوند تا ما را به حقيقت برساند.. اين شيوه  با اشكال كندي ريتم فيلم به شكلي خلاقانه  مقابله مي كند و موجب كشش داستاني مي شود.  عكس سربريده خروس نشانه اي است  آشكار كه ژرژ  چاره اي جز پنهان كردن آن در جيب باراني اش ندارد. در واقع دروغ و پنهان‌كاري ژرژ هم همچنان كه حقيقت آشكار مي شود، بيشتر و بيشتر مي شود و او تلاش  مذبوحانه بيشتري براي پنهانكاري انجام  مي دهد كه ثمري ندارد.

حسادت و بدجنسي ژرژ در زماني كه كودكي شش ساله بوده زندگي مجيد شش ساله را تباه كرده است ؛ مجيدي كه در يك سيكل معيوب سياسي و اجتماعي پدر و مادر مهاجرش را در "La Nuit Noir" "شب سياه" در اكتبر سال 1961 در يك اعتصاب سراسري الجزايري ها از دست داده است؛  جايي كه دويست مهاجر توسط پليس به رودخانه ريخته شده اند. اين واقعه تاريخي مصيبت بزرگي نمي شد اگر حسادت ژرژ شش ساله از به فرزند خواندگي پذيرفته شدن مجيد يتيم جلوگيري نمي كرد اما ژرژ با دروغ و حيله چنين اتقاقي را ناممكن مي كند. اين حيله ويرانگر  اين است كه با خشونتي پنهان مجيد را كه طبعي آرام  و به روايت فيلم "نا پرخاشگر" دارد را  وا مي دارد تا سر  خروس شيطان خانه بورژوايي پدري  را ببرد و مرگ تدريجي و دردناك خروس بي قرار و سر بريده و فوران خون چنان ضربه‌ ي  رواني بر مجيد وارد مي كند كه حتي در مقابل تروماي ضرب و شتم براي به زور بردنش  به پرورشگاه چيزي  نيست.

اين اثر بر مجيد باقي مي ماند و ما نتيجه اش را در شيوه‌ي خودكشي او در چهل سال بعد مي بينيم. اگرچه پيش  از اين از نگاه دوربين  ويدئويي گريه و رنج او را پس از خروج ژرژ از اتاقش ديده بوديم.

هانكه تلاش مي كند تا از اثر پنهان و مخرب اين خشونت ها بگويد و براي همين تصاوير خونين درگيري هاي جنگ را پشت زمينه تصاوير فيلمش كرده_آن هم درست در زماني كه ژرژ و آن نگران غيبت پسرشان هستند_ تا گريزي به  اين حقيقت داشته باشد كه اين خون‌ها و خشونت‌ها اثري موقت ندارند  و فاجعه تا سال‌هاي طولاني ادامه خواهد داشت؛ خشونتي كه بر خلاف فطرت آدمي است و لاجرم او را به هم مي ريزد و نكته مهم ديگر اين كه عاقبت آن  گريبانگير همه مي شود و هيچ كس در يك سرزمين جهاني  ازتبعات آن بي بهره نيست. اين اشاره در فيلم ديگري از هانكه هم گفته مي شود به اين شكل كه ديدن صحنه ذبح جانوري، موجب قتل دختري به آن شيوه مي شود.

خيابان لنين! خياباني است كه  ژرژ را به خانه مجيد در محله هاي فقير نشين مي برد. ژرژ به خاطر ترس، مجيد را رديابي مي كند  در حالي كه مجيد با دريافت واكنش  هاي انفعالي ژرژ در مي يابد كه  "ژرژ عوض نشده است." او قصد انتقام ندارد بلكه  ناميدانه آرزومند است كه ژرژ حقيقت را دريابد اين را كه منش و خودخواهي  ژرژ چگونه زندگي انساني او  را نابود كرده  و درد و رنجي  عميق را به او تحميل كرده كه رهايي از آن ناممكن است.

ژرژ كه شخصيت كاذبش به شدت به خطر افتاده به دست و پا افتاده  و در واقع حقيقت نيست كه آزارش مي دهد بلكه ترس و خودخواهي است.  خشونت او لحظه به لحظه بيشتر مي شود و به تهديد و ارعاب روي مي آورد به شكلي كه اين واقعيت از ديد تهيه كننده برنامه هاي او هم پنهان نمي ماند و يا از نگاه  پسر هوشمند  مجيد كه دريافته است كه ژرژ  هميشه تهديد گر است.

هانكه در صحنه هاي بسياري ژرژ را در تاريكي نمايش مي دهد  و ما چهره ي او را نمي بينيم  شايد به اين دليل كه بدانيم چهره‌ي واقعي او از ديد ما  پنهان است. خشونت و پنهان‌كاري حقيقت  شخصيت ژرژ است كه او بر روي آن  ماسكي يك مرد خانواده دوست  و موفق در اجتماع  را گذاشته است.  در تدوين فيلم تلويزيوني  هم  با سانسور او  روبه رو مي شويم كه اگرچه در واقعيت  تدوين امري بديهي و لازم  است اما هانكه آن را در فيلم  به شيوه خودش گنجانده  تا بر پنهان‌كاري ژرژ تاكيد كند.

خودكشي تكان دهنده مجيد  نقطه اوج اين فيلم است و ما به هيچ وجه انتظار آن را نداشته ايم (اگرچه در  نماهاي قبلي افسردگي مجيد و روحيه آزرده اش را ديده ايم.) آيا   اين واقعه ‌ي خشن و مخرب  بر  ژرژ تاثير مي گذارد؟  چرا  مجيد  جلوي در ورودي اين كار را انجام مي دهد و چرا مي خواهد كه ژرژ حتما در صحنه خودكشي او  حضور داشته باشد؟ آيا ژرژ به اين معرفت و شعور مي رسد كه با مجيد چه كرده است؟!  آوراگي ژرژ پس از اين واقعه در شهر به  اين  علت است؟

 ما پوستر سينمايي را در نماي حضور او در تاريكي جلوي فروشگاه مي بينيم كه در آن  فيلم "دو برادر""deux freres نمايش داده مي شود. شايد  اين اشاره به اين موضوع دارد كه  او برادر كشي كرده  در حالي كه  اگر  بر روند فرزند خواندگي مجيد تاثير نمي گذاشت،مي توانست برادر مجيد باشد. مجيدي كه به سبب يتيمي از تحصيل و زندگي موفق محروم شده و عقده هايي عميق دارد  كه هرگز باز نشده اند.

دردناك اين است كه ژرژ تا آخر هم آن چه را كه بايد از اين واقعه درك كند، درك نمي كند؛ حتي با اين كه مجيد به خاطر آن  به شكل فجيعي  خود را سربريده  است! در سكانس سكوت در آسانسور ما تصاوير پسر مجيد و ژرژ را در آينه مي بينيم و منتظر حادثه اي خشونت بار هستيم  و  نمي دانيم كه در پنهان ذهن اين آدم‌ها چه مي گذرد. سر انجام  پسر مجيد از عاقبت پدرش و اثر بر وجدان ژرژ سخن مي گويد؛ ژرژي كه تنها با دو قرص و خوابيدن بي مزاحمت  در تاريكي،   دردِ وجدانش آرام مي گيرد. ژرژ به خونسردي پرده ها را مي كشد و باز تاريكي و ظلمات را بر مي گزيند؛  اينجا هم مثل درگيري  با سياهپوست دوچرخه سوار"اشاره مستقيم  يه  آميختگي  نژادهاو اجتماع چند مليتي بدون درك و احترام  متقابل " ژرژ نمي خواهد بپذيرد كه خودش هم خطا كرده و خطا مطلقا  و تنهابه طرف مقابلش منسوب نيست(ديالوگ همسر ژرژ اين را بيان مي كند.)

اما خواب و رويا او را به مزرعه پدر مي برد آنجا كه مجيد را به زور و با ضرب و شتم از خانه به پرورشگاه مي برند؛ به هر حال حقيقت حقيقت است و  از حافظه تاريخ پاك نخواهد شد. در صحنه هايي از فيلم كه چند بار  عقب گرد فيلم ويدئويي را مي بينيم  هم شايد اشاره ديگري به همين مطلب است و آن اين كه اگرچه آن چه اتفاق افتاده، گذشته است اما هميشه بازگشتي است حتي اگر در رويا  و با كابوس باشد.

در نماي ايستاي چهار دقيقه اي آخر فيلم، فرزند خانواده و پسر مجيد را مي بينيم كه  گفت و گو  مي كنند؛   ظاهرا پسر مجيد چيزي را توضيح مي دهد و يا دارد پسر ديگر را كه جثه كوچكتري  از او دارد، متقاعد مي كند. شايد رابطه ي اين دو كليد حل معماي نوارهاي ارسالي و محمل فيلم پنهان باشد اما، به نظر می رسد که برای  هانكه اين مهم نيست و لزومي به پرداخت آن نمی بیند ؛مهم حقيقت پنهاني است كه آشكار شده است.

انتخاب  هوشمندانه "دانيل اوتوي" براي نقش ژرژ درك بالاي هانكه را مي رساند چرا كه اين هنرپيشه معمولا شخصيت  مثبت است و  مخاطبان سينمايي او را دوست دارند و ما در نقش هايش با او همدردي مي كنيم و توقع نداريم كه در وراي  اين شخصيت  خوب، خشونت، پنهان‌كاري، ترس  و پستي  پنهان باشد.

بازي "موريس بنيشو" در نقش مجيد  هم تحسين برانگيز است.. آشفتگي و چاقي اين فيگور براي نمايش يك شخصيت سرخورده و افسرده كارا است. اين كه ژوليت بينوش خودش  براي همكاري با هانكه و بازي در فيلم‌هاي او  داوطلب شده هم معني دار است؛ بينوش پس از تجربيات گرانبها با كيشلوفسكي و بقيه.. تفاوت فيلم خاص، ارزشمند  و ماندني را مي داند.

هانكه در پنهانش فيلمي سرگرم كننده، جذاب و دوست داشتني  نساخته اما،  فيلمي جدي و با پيامي انساني و امروزي  ساخته است كه به شدت معضلات  عصر ما  را در بردارد.

 روابط سست  و سرد خانوادگي و دوري افراد از هم، ترور شخصيت  با فيلمينگ كه  از  ترفندهاي رايج عصر ماست و مهم تر اين كه  اشاره  به  فضاحت   جنگ نابرابر، خشونت ها، خونريزي ها، تحقيرهاي نژادي و طبقاتي  است  كه دیر  يا زود گريبانگير همه خواهد شد و فرزندان فردا به تساوي از ندانم‌كاري‌هاي  گذشتگان خود  آسيب خواهند ديد.

هانکه که سابقه ی تحصیلات در رشته های فلسفه  و روانشناسی را هم در کارنامه خود دارد، می گوید:"من چندگانگي كتاب‌ها را دوست دارم چرا كه هر كتاب در ذهن هر خواننده اي متفاوت است. اين امر درباره سينما هم صادق است اگر سيصد نفر در سينما هستند هر كدام فيلم متفاوتي مي بينند پس به گونه اي هزاران نسخه متفاوت پنهان وجود دارد. نكته اين است كه  عليرغم آنچه تلويزيون به ما نشان مي دهد و  آنچه كه داستان‌هاي خبري به ما مي گويند، تنها يك حقيقت وجود ندارد، بلكه تنها حقيقت شخصي موجود است. "

و لاجرم  اين كه علاوه بر وجود  ثبت كننده  و  شعور  پنهان و رسواگر، ظلم پنهان  و.... (که ما در نگاه نخست و یا سطحی از آن غافلیم)، نفس پنهان در انسان‌ها حقيقتي است  كه به شدت در پشت ظاهري دورغين و فريبنده  پنهان است. نفسي كه گاهي بسيار ظالم، اصلاح ناپذير و خشن است و بالقوه مي تواند آدم‌ها و ودنيا را به خاك و خون بكشد.

 

 

نویسنده

مریم سپاسی

 

 

 ميشائيل هانکه با فيلم هاي قاره هفتم و ويديوي بني براي تماشاگر ايراني کمابيش نامي آشناست. اما فيلم هاي اخير وي بخت نمايش در ايران را نيافته اند که دليل آن را بعد از خواندن اين مصاحبه به راحتي در خواهيد يافت.

حرف هاي ميشائيل هانکه کارگردان فيلم پنهان
کلمات خطرناکند، نمي توانم به آنها اطمينان کنمهانکه متولد ٢٣ مارچ ١٩٤٢ در مونيخ از ايالت باوارياي آلمان است. در رشته هاي فلسفه، روانشناسي و تئاتر در وين تحصيل کرده و از ١٩٦٧ تا ١٩٧٠ به عنوان نماايشنامه نويس در Südwestfunk کار کرده و از ١٩٧٠ با نوشتن و کارگرداني فيلم تلويزيوني بعد از ليورپول وارد عالم فيلمسازي شده است. هانکه همزمان در تئاترهاي اشتوتگارت، دوسلدورف، فرانکفورت، هامبورگ مونيخ،برلين و وين نمايش هاي متعددي روي صحنه برده و در فاصله ساخت فيلم هايش به تدريس در آکادمي فيلم وين نيز پرداخته است. وي در سال ١٩٨٩ بعد از ساختن هشت فيلم تلويزيوني، اولين فيلم بلند سينمايي خود به نام قاره هفتم را کارگرداني کرد که موفق به دريافت جايزه اي از جشنواره لوکارنو شد. با دومين فيلمش ويديوي بني در سال ١٩٩٢ - که دو جايزه از جشنواره وين و مراسم فيلم هاي اروپايي دريافت کرد- منتقدان و تماشاگران او را کشف کردند. سومين فيلمش ٧١ جزء از روزشمار يک شانس جايزه بهترين فيلم ، بهترين فيلمنامه و جايزه منتقدان و نويسندگان را از جشنواره کاتالونيا گرفت. فيلم بعدي اش بازيهاي عجيب در ١٩٩٧ نامزد نخل طلاي جشنواره کن شد و از جشنواره هاي شيکاگو، فانتاسپرو و فلاندرز جوايز مهمي دريافت کرد.

ششمين فيلمش رمز ناشناخته –با شرکت ژوليت بينوش- نيز در سال ٢٠٠٠ نامزد نحل طلا شد و جايزه ويژه کليساي جهاني را دريافت کرد. يک سال بعد بار ديگر با پيانيست نامزد نحل طلا و برنده جايزه ويژه هيئت داوران کن شد و جايزه بهترين فيلم خارجي را ازGerman Film Awards دريافت کرد. هانکه در سال ٢٠٠٣ ساعت گرگ را کارگرداني کرد که توجه چنداني برانيانگيخت. اما پنهان، آخرين ساخته او تا اين لحظه توانسته نظر مثبت تمامي منتقدان و تماشاگران دنيا را به خود جلب کند. پنهان که مانند رمز ناشناخته درباره ريشه هاي نژادپرستي است، موفق ترين ساخته هانکه تا اين لحظه به شمار مي رود. گفت و گوي زير با وي پس از دريافت جايزه بهترين کارگرداني براي فيلم پنهان از جشنواره فيلم کن انجام شده است.

در فيلم پنهان زماني که مجيد خانه لورن ها را ترک مي کند، ژرژ فقط شش سال دارد. به خاطر خردسال بودن ژرژ ارتباط تماشاگر با حس نژاد پرستي و پيشداوري هاي او کمي سخت است. آيا مي خواستيد بگوئيد که احساس گناه نه فقط در ناخودآگاه فرد، بلکه در خودآگاه جمع نيز مي تواند ريشه بگيرد؟
مي توان اين برداشت را هم کرد. فقط من عموماً دوست ندارم از موضوعاتي که خيلي واضح مي شود درباره آنها بحث کرد، صحبت کنم. به جاي پاسخ دادن به سوال ها دوست دارم سوال هاي تازه اي بپرسم. دوست دارم تماشاگر جواب سوال ها را خودش پيدا کند. اگر من جواب سوال ها را بدهم، راه او را سد کرده ام. راستش را بخواهيد من هم نمي توانم ادعا کنم که چه کاري را براي چه هدفي انجام داده ام. اگر يک هنرمند ادعا کند که پاسخ تمامي پرسش ها را مي دادند، يقيناً دروغ مي گويد. تنها کساني که ادعا مي کنند جواب تمام سوال ها را مي دانند، سياستمدارها هستند، آنها هم ذاتاً دروغگو هستند.(مي خندد)... من از تماشاگر مي پرسم" شما چي فکر مي کنيد؟". مي پرسم." آيا در شش سالگي مي شود گناهکار بود؟" فقط يادتان باشد احساس گناهي را که درباره آن صحبت مي کنيم، بيش از آن که درباره يک بچه شش ساله باشد، درباره کسي است که بزرگ شده و مي تواند رفتار متفاوتي داشته باشد و اين حس گناه نسبت به رفتار گذشته در او وجود دارد. اين حس نتيجه رفتاري است که زماني او داشته و حالا شانس اين را دارد که عکس العمل متفاوتي از خودش بروز بدهد... به عنوان مثال ، امروز ژرژ به جاي دعوا کردن با مجيد، مي تواند به او کمک کند. سوال شما درباره احساس گناه يا عذاب وجدان، در واقع درباره احساسي است که ژرژ امروز دارد؛ نه آن چه که در کودکي داشته...

 

شما به شکل آکادميک روانشناسي و فلسفه خوانده ايد...
نمي دانم به شکل آکادميک چقدر خواندم! تنها چيزي که از روانشناسي و فلسفه ياد گرفتم اين بود: قبل از مطالعه فکر مي کنيم که جوابي براي سوال هاي مان پيدا خواهيم کرد. اما در پايان جوابي در کار نيست، بلکه فقط پرسش ها براي مان باقي مي ماند. تنها چيزي که از تحصيل برايم باقي مانده همين است! به سوال کردن ادامه خواهيم داد؛ اما اين به معني يافتن پاسخي براي سوال هاي مان نخواهد بود.

خيلي از تماشاگران مي خواهند جواب اين سوال را بدانند که...
اين که چه کسي کاست هاي ويديويي را مي فرستد؟ اين راز را فاش نمي کنم...

نه، سوالم اين نبود. بين فيلم شما و بزرگراه گمشده ديويد لينچ شباهت هايي وجود دارد. تم هاي رازداري، زير نظر بودن و هويت به شکلي عميق در هر دو فيلم وجود دارد. به نظر شما چيزهايي که دو فيلم را به هم شبيه و از هم متمايز مي کند، چيست؟
من کسي نيستم که بايد به اين سوال جواب بدهم. اين کار من نيست، کار شما منتقدان سينماست(قهقهه مي زند) ديويد لينچ را دوست دارم، اما نگاه او به سينما به شدت با من فرق دارد.

پنهان در ميان آثار شما، خوش ترين پايان را دارد.
در اين مورد هم مي شود نظرات متفاوتي داشت. شخصاً نظرات متفاوت و متضادي دريافت کردم. کساني بودند که مي گفتند دو کودک به توافقي پنهاني رسيده اند... کساني بودند که به کوشش مجيد براي ربودن بچه اشاره مي کردند. از اين که برداشت هاي متفاوتي وجود دارد، خيلي خوشحال شدم. چون فيلم به نظر من مثل يک باند پرواز است و تماشاگر از آن باند مي تواند به هر کجا که بخواهد پرواز کند.

عموماً از فيلم هاي شما به عنوان آثاري "ضد ژانر" نام مي برند. مخصوصاً بازي عجيب[١٩٩٧] که در آن هر لحظه با انتظارات تماشاگر بازي مي کنيد. امروز مرز ميان ژانرها در حال از ميان رفتن است، آيا شما فکر مي کنيد ژانرها هنوز قادر به محافظت از خودشان هستند؟
ژانرها وجود دارند و هر کس در ژانر خودش فيلم مي شازد. من کمي از ژانرهاي ترسناک و تريلر[مهيج] در فيلم هايم استفاده مي کنم. مثلاً همين بازي عجيب که به نظرم پارودي[نقيضه/مضحکه] ژانر تريلر است. براي روايت يک قصه اخلاقي از اين ژانر استفاده کردم. اما مسئله "ژانر" واقعاً براي من اهميت چنداني ندارد، دغدغه اصلي من، استفاده از ژانري است که در روايت قصه به بهترين وجه به کار من مي آيد. اگر قصه اي داشته باشم که بايد در ژانر وسترن ساخته شود، خيلي راحت از وسترن هم استفاده مي کنم. زبان هاي مختلفي در سينما هست و هر کدام شان امکانات خاصي را در اختيار آدم مي گذارند. چرا از آنها استفاده نکنم؟

در فيلم تشخيص تفاوت ميان تصاوير کاست هاي ويديويي فرستاده شده و فيلم اصلي بسيار سخت است. اين که روايت هاي مختلفي از يک واقعيت وجود دارد، در فيلم تان تبديل به يک تکنيک شده. آيا مي خواهيد بيننده مرتباً در حال سوال کردن از خودش باشد که آيا چيزهايي که مي بيند واقعي است يا خير؟
اين مسئله از نگراني من در مورد ادعاي رسانه ها ناشي مي شود که ادعا مي کنند چيزهايي که عرضه مي کنند "حقيقي" است. رسانه ها امروز کار بسيار خطرناکي انجام مي دهند؛ به ما تصاويري دستکاري شده عرضه مي کند و مي گويد که واقعي است. اگر سينما برايتان جدي است، بايد به ترديد ها ميدان بدهيد و باور به تصاوير عرضه شده را زير سوال ببريد. دليل اين تعبير، نا اميدي ام از رسانه است. به همين خاطر اين موضوع را مرتّباً يادآوري مي کنم، اين از خشم من نسبت به اين که رسانه امروز به همه جا نفوذ کرده و ادعا مي کند که هر چيزي را مي داند، ناشي مي شود. انسان هرگز به اندازه امروز به اين سادگي صاحب دانسته هايي وراي تجربيات شخصي خودش نبوده. قبل از اين که اين تجربيات توسط رسانه وارد زندگي ما بشود، باورها و دانسته هاي آدم ها فقط از تجربيات خودشان مي آمد. امروز به خاطر وجود بازتاب هاي حقيقت که به داخل خانه ها راه پيدا کرده، انسان با اين حس که همه کس و همه چيز را مي شناسد انباشته شده است. اين يک جنون و توهم بزرگ است! اگر کار سينما را به شکلي جدي دنبال مي کنيم، بحث درباره اين موضوع ديني است که بر گردن ما قرار دارد.

در فيلم هاي تان اشاره هاي فراوان به بحران هويت در ميان جوامع پيشرفته سرمايه داري، مخصوصاً اروپا وجود دارد.
من فيلم سياسي نمي سازم. فيلم هايي که مي سازم بسيار شخصي هستند. البته به عنوان کسي که در چنين جامعه اي زندگي مي کنند مي توانم ديدگاه هاي سياسي هم داشته باشم، اما من در فيلم هايم به شخصيت ها مي پردازم. اين شخصيت ها نماينده يک جامعه خاص نيستند. مثلاً پنهان، طبيعي است که در آن واحد از يک موضوع سياسي حرف مي زند؛ يعني رابطه ميان فرانسه و الجزاير... اما در هر کشور مي توانيد به مشکلات دفن شده در حافظه جمعي برخورد کنيد. مثلا مي توانيد اين فيلم را در اطريش بسازيد و به نازيسم ارجاع بدهيد. در چنين فيلم هايي مي توان انطباق وضعيت عذاب وجدان فردي و حس گناه جمعي را به هر کشوري تعميم داد.

شما در وين زندگي مي کنيد. جايي که اشتفان زوايگ در کتاب "دنياي ديروز" خودش آنجا را در پايان قرن نوزدهم آزادترين و مطلوب ترين محيط براي زندگي مي داند. در عين حال، شهري که است زوايگ سختي هاي زيادي از رهگذر دو جنگ جهاني درآن متحمل شده و با سرخوردگي هاي بزرگي از جامعه اروپا از دنيا رفته است...
امروز ما به صورت مستعمره فرهنگي آمريکا در آمده ايم. به تعداد بينندگان فيلم هاي آمريکايي نگاه کنيد؛ در همه جاي دنيا- البته فرانسه کمي از اين قاعده مستثني است- ٩٠ در صد آدم ها فيلم آمريکايي تماشا مي کنند. ١٠ درصد باقيمانده اقليت کوچکي است. اين يک واقعيت است. نبايد اسير توهم شد.

وين به عنوان يکي از زنده ترين شهرهاي دنيا شناخته مي شود. خيابان هاي تر و تميز و وسيع، با آدم هايي سالم و با وضعيت اقتصادي بسيار متعادل... يک بي خانمان در اين شهر به چشم نمي خورد.
بله، وين يک ابرشهر مثل لندن يا پاريس نيست، بيشتر شبيه يک روستاست. در ابرشهرها بدبختي آدم ها بيشتر به چشم مي خورد. ولي وين يک شهرستان بي نهايت دوست داشتني است؛ البته اگر وضعيت اقتصادي شما از پس چنين وضعيتي بر بيايد.

چيزي که براي من جذاب است، بيرون آمدن کارگرداني مثل شما- کسي که با تم هاي تاريک سر و کار دارد- از شهري روشن مثل وين است...
وين يکي از شهرهاي دنياست که در صد خودکشي در آن بسيار بالاست. فکر مي کنم بعد از فنلاند و مجارستان صاحب بيشترين ميزان خودکشي هستيم. ما جامعه سالخورده اي هستيم. به نظر مي رسد کمي از زندگي کردن خسته شده ايم.

آيا مي توانيم بگويم که زنان فيلم هاي شما احساس نرينه رواني پيشرفته اي دارند؟ انگار که سويه اي مردانه دارند...
اگر از ايزابل هوپر در پيانيست صحبت مي کنيد، در اين مورد من کاملاً مقصر نيستم. آن فيلم از يک رمان اقتباس شده بود. هوپر در آن فيلم زني بي نهايت روشنفکر و ستيزه جو است، اما نمي توانم بگويم که ستيزه جويي يک ويژگي مردانه است. اين يک مسئله شخصيتي است. زن هاي فيلم هاي من عموماً دلسوز هستند، مگر نه؟

داشتن بعد مردانه به معناي دلسوز نبودن شان نيست...
زناني که خصلت هاي مردانه دارند براي من جذاب نيستند. مردها را ذاتاً فقط از روي خودم مي شناسم.(مي خندد) خود زن ها براي من بسيار جذاب هستند. به همين خاطر بازيگران زن دوست دارند با من کار کنند، چون هميشه نقش هاي خوبي دارند. در صورتي که نقش مردها هميشه در فيلم هاي من چندان خوب نيست.

چه فيلمسازها، فيلسوف ها و نويسندگاني شما را تحت تاثير قرار داده اند؟ براي رسيدن به سبک فعلي تان از چه فيلمسازي بيشترين تاثير را گرفتيد؟
وقتي خيلي جوان بودم از برسون تاثير زيادي گرفتم. فيلم هاي دهه ١٩٥٠ را خيلي تماشا کردم. در کنار اينها از گودار، آنتونيوني و روسليني همواره تاثير گرفته ام. راستش؛ مي توانم بگويم که از کل سينماي ايتاليا تاثير گرفته ام. مخصوصاً از صحراي سرخ آنتونيوني[١٩٦٤] که خيلي برايم اهميت دارد. در مورد فيلسوف ها بايد بگويم فقط پاسکال، که در قرن هفدهم زندگي مي کرد. خيلي وقت ها به آثارش مراجعه مي کنم.

در زمانه ما به خاطر پيشرفت هاي تکنولوژيک برقراري رابطه بسيار سهل شده، اما از طرف ديگر به نظر مي آيد سلامت خودش را از دست داده. مثلاً خود من تبديل به آدمي شده ام که با لب تاپ به اين طرف و آن طرف مي رود. بدون دوربين ديجيتال، تلفن همراه، سي دي من يا دوربين عکاسي از خانه بيرون نمي آيم. طوري که خيلي از دوستانم شروع به گلايه کرده اند. آيا شما هم نگران از دست رفتن سلامت روابط انسان امروز هستيد؟
در تمام فيلم هايم مشکلات رابطه ميان انسان ها مطرح شده . به نظر من رابطه از چيزي که به نظر مي رسد، پيچيده تر است. هر کس دنياي خودش و زبان خودش را خلق را مي کند و باري که انسان ها روي کلمات مي گذارند بسيار متفاوت است. مثلاً وقتي من مي گويم آبي، شايد برداشت شما از چيزي که منظور من است متفاوت باشد. فکر مي کنيم درباره چيز واحدي با هم صحبت مي کنيم، به همين خاطر در بعضي موارد و برخي وضعيت ها روابط بسيار سخت و پيچيده مي شود. هر چقدر که روشنفکر باشيد، به خاطر پيچيده بودن زبان تان، برقراري رابطه هم سخت تر مي شود. به همين خاطر به نظر من کلمات خطرناکند و نمي توانم به آنها اعتماد کنم. کلمات مي تواند شما را به راه هاي غلط سوق بدهند و گم بشويد... به نظر من تنها راه درست ارتباط ميان انسان سکس و موسيقي است.

واقعاً؟
واقعاً... چون که سکس به زبان صادقانه تري صحبت مي کند. بدن آدمي دروغ نمي گويد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
به بهانه پخش فیلم (( مه )) به کارگردانی فرانک دارابونت در برنامه فریم به فریم حوزه هنری لرستان




دستان نجات بخش قدرت (نقد امیر جلالی بر فیلم مه ساخته فرانک دارابونت)


 

 برای فهمیدن فیلم «مه» حتما باید با دارابونت آشنا بود، باید «رهایی از شاوشنگ»، «مسیر سبز» و «مجستیک» را دیده باشی، از آن‌ها خوشت آمده باشد یا بی‌ارزش خطاب‌شان کرده باشی و موضعت را با کارگردان کلیشه‌گرایی چون فرانک دارابونت مشخص کرده باشی.
نسل نوی منتقدان و علاقمندان سینما از هرچه تاکید و اغراق و کلیشه‌گرایی است بیزارند و آن را بر نمی‌تابند ولی واقعا فیلم‌سازی چون دارابونت را چگونه می‌شود نادیده گرفت؟
«مه» نیز همچون دو فیلم اول دارابونت براساس داستانی از استیفن کینگ ساخته شده است، نویسنده‌ای که کالت‌هایی چون «درخشش» (استنلی کوبریک) و «میزری» (راب راینر) بر اساس داستان‌های او ساخته شده‌اند. حادثه‌ای به ظاهر طبیعی دیوید (توماس جین) و پسر کوچکش را به سوپرمارکت شهر می‌کشاند. آن‌جاست که معلوم می‌شود شهر در تسخیر موجودات ناشناخته خطرناکی قرار گرفته است. فیلم ماجرای مبارزه حبس‌شدگان در فروشگاه برای زنده ماندن و رهایی از شر این موجودات عجیب و غریب است.

کلیشه‌ها و تفاوت‌ها
نمی‌شود فیلم یا هر اثر هنری دیگری را به صرف کلیشه‌ای بودن طرد کرد، اصلا اگر قرار به چنین کاری باشد دیگر چیزی برای‌مان باقی نمی‌ماند. نهایتش آن است که باید دید فیلمساز چگونه موضوع حتی کلیشه‌ای فیلمش را اجرا کرده است. «مه» پر از کلیشه است: از حمله موجودات فرازمینی به انسان‌ها گرفته تا زنده ماندن قهرمان شکست‌ناپذیر داستان و از مذمت مذهب و سیاست و نظامی‌گری گرفته تا اغراق در پلیدی و خون‌خواری غیرزمینی‌ها. تم اصلی داستان تقسیم‌بندی انسان‌ها به دو گروه نجات‌یافتگان و فناشدگان است، چنان‌که خانم کارمودی (مارسیا گی هاردن) در جایی از فیلم بدان تصریح می‌کند.

قبول واقعیت‌های تلخ
زنی به ظاهر روان‌پریش در فروشگاه هست که یک یهودی دوآتشه و متعصب است، مومنی که مردم شهر دیوانه‌اش می‌پندارند و او سخت بر مرام خویش معتقد و مصر است. خدایی که مادر کارمودی می‌پرستد خدای سخت‌گیر و انتقام‌جوی یهودیان است، خدایی که در طول تاریخ همواره عصبانی بوده و با دیدن شادی و رفاه بندگانش از آنها طلب قربانی می‌کند. موضع فیلمساز نسبت به کارمودی و خدایی که او می‌پرستد و تبلیغ می‌کند کاملا مشخص است. برطبق اصول کلاسیک فیلمنامه‌نویسی شخصیت‌هایی که با قهرمان خیر داستان دشمن هستند از نظر نویسنده شخصیت شر محسوب می‌شوند ولی وقتی الی کوتاه قد و دوست داشتنی به ناچار خانم کارمودی را می‌کشد بلافاصله توسط هیالو به طرز دلخراشی از بین می‌رود (توهمی از نزول عذاب بر قاتل یک شخصیت الهی)، یک کلیشه‌شکنی آشکار توسط فیلمساز کلیشه‌گرای ما.
فیلم‌های زیادی تا به حال از نقش نظامیان و دانشمندان (با شاخص‌هایی چون پنتاگون و ناسا) در گسترش امراض ناشناخته و قتل عام مردم بی‌گناه به دلیل انجام آزمایشات علمی سخن گفته‌اند که احتیاجی به نام بردن از آن‌ها نیست. حتی در ادبیات داستانی و بخصوص ژانر علمی تخیلی هم این قضیه به وفور مورد توجه بوده است. نکته مشترک تمام این آثار نقد تمدن بشری و دستاوردهای آن است، این‌که انسان با فراخ کردن دایره صنعت و تکنولوژی خطری بالقوه را برای خودش تدارک دیده که هر لحظه ممکن است به جانش بیفتد. این مولفه در «مه» هم هست، این‌جا هم گروهی از دانشمندان و نظامیان تصمیم گرفته‌اند برای آشنایی بیشتر با دنیاهای دیگر نقبی به آن‌ها بزنند و پنجره‌ای رو به آن‌ها باز کنند که به قول خانم کارمودی آن پنجره تبدیل به دری شده که موجودات خطرناک فرازمینی از طریق آن به انسان‌ها هجوم آورده‌اند. تا این‌جای کار تکراری است ولی پایان شگفت‌انگیز و تکان‌دهنده فیلم نشان‌مان می‌دهد که اگر قرار باشد کسی بشر را از خطرات و تهدیدات دشمنانش نجات دهد همین صنعت و تکنولوژی و ارتش‌ها هستند و اتفاقا تمام تلخی فیلم دارابونت نیز دراین نکته نهفته است.
کارگردانی که در آثار قبلیش از هیچ تمهیدی برای هجو و طعن و لعن مظاهر تمدن بشری همچون سیستم قضایی، نظام مذهب و کلیسا و حتی دنیای صنعت سینما فروگذار نکرده بود حالا به این نتیجه رسیده که اگر هم راه نجاتی هست در دستان همین مظاهر تمدن جدید است. باید این واقعیت تلخ را پذیرفت که قدرت هرچقدر هم که پلید و ویرانگر باشد در دنیای امروز تنها پناهگاه آدمی است و با تمام نفرتی که می‌شود از نابودی انسانیت توسط تکنولوژی و میلیتاریسم داشت باید قبول کرد که بدون آن‌ها بشر کاملا عریان و بی‌پناه است. موسیقی تیتراژ پایانی فیلم پس از دقایقی قطع می‌شود و ما بقیه عنوان‌بندی را با صدای تانک‌ها، ماشین‌های نظامی و هلکوپترهای ارتشی می‌بینیم و این یعنی تاکید فیلم‌ساز بر نجات‌بخش بودن تکنولوژی. یادمان نرفته که دقایقی پیش تمام کسانی که تحت تاثیر خانم کارمودی در فروشگاه مانده بودند و از همه مهم‌تر آن زنی که در ابتدای فیلم برای کمک به کودکانش بی‌هراس از خطر بزرگ پیش رو به سمت خانه‌اش رفته بود توسط کامیون‌های ارتش نجات پیدا کرده بودند. «مه» داستان نجات‌یافتگان و فناشدگان است و می‌بینید که مرز بین این دو گروه در زمانه ما چقدر «مه» آلود و مبهم است. این هم دومین ضد کلیشه فیلم به ظاهر کلیشه‌ای «مه».

راه‌های نرفته
توضیح : اگر فیلم را ندیده‌اید قسمت‌هایی که داخل ××× قرار گرفته اند را نخوانید.
××× پایان «مه» را اصلا نه می‌توان پیش‌بینی کرد و نه حتی پس از گذشت چند دقیقه می‌توان هضم کرد. تا لحظه آخر همه چیز مطابق کلیشه‌های رایج پیش رفته است. آدم‌های امیدوارتر و قوی‌تر خودشان را از میان آدم‌های معمولی و منفعل بالا کشیده‌اند و راه فرار را یافته‌اند. با وجود همه تلفات پنج نفر از هشت نفری که به قصد فرار از سوپرمارکت بیرون زدند سالمند و با ماشین دیوید به سمت رهایی حرکت می‌کنند و تا جایی‌که ماشین بنزین دارد می‌رانند. حالا دیگر به یک ثبات نسبی دست یافته‌اند و تمام شدن بنزین ماشین هم یک اتفاق ناگهانی نبوده است که باعث وحشت و ناامیدی اعضای گروه شود. حتی صدای موجودات وحشتناک هم دیگر به گوش نمی‌رسد. اما ناگهان و در یک لحظه باورنکردنی دیوید و همراهانش تصمیم می‌گیرند همدیگر را بکشند تا به دست جانوران درنده زجرکش نشوند و چون اسلحه دیوید فقط چهار گلوله دارد خودش زنده می‌ماند و وقتی برای کشته شدن به دست غیرزمینی‌ها از ماشین پیاده می‌شود می‌بیند که نیروهای نظامی همه را نجات داده‌اند و دیگر هیچ خطری در کار نیست. سکانس پایانی فیلم فریاد دلخراش دیوید است که درمیان موسیقی بی نظیر مارک ایشام می پرسد (معلوم نیست از کی؟!): «پس این‌ها چرا مردند؟»
جایی در فیلم دیوید می‌گوید که اگر مردم را به شدت بترسانی هرکاری ممکن است بکنند و لابد در آن لحظه عجیب پایانی پنج قهرمان ما آنقدر ترسیده‌اند که به آن راحتی به مرگی خفت‌بار راضی می‌شوند ولی مگر تا پیش از آن زمان خطری که تهدیدشان می‌کرد کمتر بود؟ پیرزنی که آن‌قدر مسلط است که با قوطی کنسرو زن یهودی دیوانه را سنگسار می‌کند و آنقدر شجاع است که وقتی در داروخانه با یکی از آن عنکبوت‌های آتشین روبه رو می‌شود بدون این‌که دست و پایش را گم کند به آتشش می‌کشد چطور به ناگهان چنان تصمیم نومیدانه‌ای می‌گیرد؟ و یا خود دیوید با آن همه خودداری و صبری که در مواجهه با جسد همسر نازنینش به خرج می‌دهد چگونه قادر می‌شود با دست خودش پسرش را بکشد؟ ×××
شاید جواب این سوال در حد درسی باشد که اگر هریک از ما بفهمیمش زندگی‌مان را متحول کند. خیلی بعید است که تا آخر عمرمان برای هیچیک از ما اتفاقی مشابه آن‌چه در «مه» می افتد رخ دهد ولی این‌که بدانیم آن طرف تمام ناکامی‌های‌مان صدها راه حل بوده است و ما نادیده گرفتیم‌شان خیلی در ادامه زندگی کمک‌مان می‌کند، این‌که درست در لحظه‌ای که امیدوارترین آدم‌ها به ناامیدی کامل می‌رسند اگر کمی دوروبرشان را بهتر نگاه کنند کلی راه گریز و نجات پیدا می‌کنند و این‌که هر چقدر هم از زندگی‌مان احساس نارضایتی و ملال می‌کنیم باید مطمئن باشیم که ممکن است پس از مرگ شرایطی برای‌مان پیش بیاید که حسرت همان زندگی زجرآور را بخوریم.
یادم هست که پس از دیدن دو فیلم اول دارابونت بی‌نهایت ذوق‌زده شده بودم و این کارگردان را صادق‌ترین کارگردان دنیا می‌دانستم. ولی وقتی نقدهای منتقدان ایرانی را بر «رهایی از شاوشنگ» و «مسیر سبز» خواندم و دیدم که آن‌ها دارابونت را یک فیلم‌ساز کلیشه زده و اغراق کار می‌دانند کمی در دیدگاهم مردد شدم. حالا و پس از تماشای «مه» دیگر حتی اگر همه دنیا نیز از دارابونت بد بگویند عین خیالم نیست. آن ایده افکت صدای ماشین‌آلات نظامی روی تیتراژ پایانی واقعا محشر است، کارگردان صادق ما وقتی قبول می‌کند که قدرت درعین آن‌که ماهیتی ضدانسانی دارد، تنها راه نجات انسان از دست دشمنانش است دیگر قبول کرده است، پس آن‌قدر این حقیقت تلخ را بلند فریاد می‌زند که همه بشنوند.

گفت و گو با فرانک دارابونت کارگردان فيلم «مه» / هيولارا نشان نده


نويسنده: تام تاپل

مترجم: يحيي نطنزي


    فرانک دارابونت بعد از فيلم کوتاه «زني در اتاق» و دو فيلم تحسين برانگيز «رستگاري در شاوشنگ» و «دالان سبز» باز هم به سراغ استيفن کينگ رفته تا شايد در سايه اقتباس از آثار اين استاد بلامنازع داستان هاي ترسناک، موفقيت هاي پيشينش را بازيابد. هاليوود هم که در ماه هاي اخير ترسناک هاي متعددي را روانه اکران کرده بود اين بار مانند فيلم «1408» به جاي توجه به ترسناک هاي مملو از خون و خشونت (اره) و بازسازي هاي نه چندان پرفروش (هالووين) به سنت هميشگي اش يعني اقتباس از نويسندگان محبوب و مشهور بازگشته است. دارابونت سابقه خوبي در اقتباس از آثار کينگ دارد و اين بار هم ظاهراً چندان به بيراهه نرفته و مخاطبان و منتقدان بسياري را تحت تاثير قرار داده است.
    
    -
    
    -رابطه شما با استيفن کينگ در طول اين سال ها چگونه بوده است؟
    
    شروع رابطه ما با يکديگر به ساخت فيلمي کوتاه در دهه بيست زندگي من از روي يکي از داستان هاي استيفن بازمي گردد. آن زمان نامه يي براي استيفن فرستادم تا حقوق اقتباس از داستانش را به من واگذار کند و البته چندان هم اميدي به دريافت پاسخ نداشتم. بر خلاف انتظارم اما وي در مواجهه با فيلمسازان جوان و واگذاري حقوق داستان هاي خود به آنان بسيار دست و دلباز بود. ارتباط ما هم از همان زمان شروع شد و بعد از سال 1994 و ساخت «رستگاري در شاوشنگ» با صميميتي همراه شد که تاکنون نيز ادامه يافته است: ارتباطي که از حيطه روابط حرفه يي فراتر رفته و امتياز بزرگي براي من بوده است.
    
    -شما چندين فيلم با اقتباس از داستان هاي استيفن کينگ ساخته ايد. نظرتان درباره قابليت هاي اقتباسي آثار کينگ چيست؟
    
    خب، در واقع کينگ استاد داستانگويي است. يکي از بهترين نويسندگان زمانش است و فکر مي کنم حتي در سال هاي بعد از او به عنوان يکي از نويسندگان برتر جهان ياد شود. به علاوه داستان هايش از وجوه بصري بالايي برخوردارند و با تکيه بر همين ويژگي به راحتي مي توانند مورد اقتباس قرار گرفته و به فيلمي سينمايي بدل شوند. البته قدرت و توان اين داستان ها از شخصيت هاي پويايشان نشات مي گيرد که در همه آثار وي هم وجود دارند. تصور مي کنم استيفن کينگ با داستان هاي ترسناکش باعث شد ژانر وحشت جايگاه خود را در جريان فيلمسازي حفظ کند و در گذر زمان حذف و نابود نشود. قبل از کينگ فرم ادبي رايج در ژانر وحشت رونق و ارزش چنداني نداشت: بعد از کينگ اما فيلم هاي اين ژانر رونقي دوباره يافتند و با اقبال قابل توجهي روبه رو شدند. دليلش هم اين است که شيوه داستانگويي کينگ با تنوع فوق العاده يي همراه است تا آن حد که مي توان گفت وي هيچ گاه در قالب ژانر نمي نويسد و بلکه اين ژانر است که از دل آثار وي بيرون آمده و به قواعدي تثبيت شده تبديل مي شود. قبل از کينگ شما هيچ زن خانه داري را نمي ديديد که در هواپيما رمان هاي ترسناک بخواند: بعد از کينگ اما دست هر کسي مي توان يکي از اين کتاب هاي ترسناک ديد و به همين دليل معتقدم وي تا حد بسياري در عامه پسند کردن ژانر وحشت نقش داشته است.
    
    -حتي مجموعه فيلم هاي «اره» را هم وامدار آثار کينگ مي دانيد؟
    
    نه تنها اين فيلم ها بلکه تمام آثار ترسناکي که بعد از چاپ داستان هاي کينگ ساخته شده اند متاثر از آثار وي هستند. البته من مجموعه فيلم هاي «اره» را نديده ام و هرگز هم قصد تماشايشان را ندارم،
    
    -شگرد اصلي آثار کينگ در يک جمله خلاصه مي شود: «هيولاها را نشان نده». چگونه در فيلم اخيرتان بدون تخطي از اين قاعده شيوه خاص خود را براي نمايش هيولاها دنبال کرده ايد؟
    
    شيوه من بيشتر به نوعي بازي قايم موشک شبيه است. استيفن کينگ در جايي گفته است «در ژانر وحشت بايد در لحظه معين و مشخصي ماسک ترسناک به صورت بزنيد و صداي وحشتناک از خود درآوريد.» من اما گرايش اسپيلبرگي را بيشتر مي پسندم و بر اساس آن معتقدم براي انتقال حس ترس مستمر بايد درست در لحظاتي که مخاطب واقعاً انتظارش را ندارد، وي را ترساند.
    
    -راستي شما هم به اعتصاب صنفي نويسندگان هاليوود که در اين روزها جريان دارد پيوسته ايد؟
    
    مطمئن باشيد من هم با اعتصاب آنان هم راي و هم عقيده ام. منتها از يک سو هنوز از طرف صنف فراخوانده نشده ام و از سوي ديگر به دليل اينکه در حال حاضر بايد به عنوان کارگردان در تورهاي تبليغاتي فيلمم حاضر باشم فرصت چنداني براي همراهي شان ندارم. همواره حامي بي چون و چراي فعاليت هاي صنفي بوده ام و در مساله اخير که از اهميت زيادي هم براي نويسندگان برخوردار است آنان را تنها نمي گذارم. فقط اميدوارم دو طرف دعوا هر چه زودتر مشکلات پيش آمده را حل کنند: چراکه اين اقدامات در عين ارزشمندي، آثار مخربي هم دارد و مي تواند خسارات جبران ناپذيري به بار آورد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

به بهانه پخش فیلم همشهری کین در برنامه فریم به فریم در حوزه هنری لرستان


غنچه رز 

-   در همشهری کین    -

 

Orson Welles     اورسن ولز   

جرج اورسن ولز در ماه مي سال 1915 در ايالت كنوشا (Kenosha) در آمريكا بدنيا آمد. او دوران كودكي عجيبي داشت. پدرش ريچارد ولز صاحب چندين كارخانة واگن سازي و مادرش پيانيست، علاقمند به فعاليتهاي اجتماعي و از طرفداران و فعالان حق رأي زنان بود.
والدين اورسن تمايل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و ديگران آن‌ها را اشخاصي برجسته بدانند. آن‌‌‌ها به برادر بزرگ اورسن، ديكي ولز فشار زيادي وارد مي‌‌‌‌كردند چرا كه مي‌‌‌خواستند او در آينده شخصيتي مهم و معروف باشد و او نمي‌‌‌توانست انتظارات والدين خود را برآورده كند و عاقبت كارش به بيمارستان رواني كشيده شد. پس از مدتي كه ريچارد ولز به شدت به الكل روي آورد، والدين اورسن از هم جدا شدند. اورسن ولز در سال 1918 و در سه سالگي براي اولين بار در اپراي شيكاگو روي صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپير و نواختن پيانو را ياد داد اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و مادرش هنگامي كه او تنها نه سال داشت در بيمارستان در گذشت. او با وجود تمام مشكلات, تحصيلات رسمي را گذراند ولي در سال 1926، درست زماني كه دوران كودكي غم‌‌انگيز او به تدريج به سوي تنهايي دوران نوجواني پيش مي‌رفت بزرگترين شانس زندگي‌اش به او روي آورد و در يازده سالگي در دبيرستان «تاده» ثبت نام كرد. و آنجا بود كه به مدير مدرسه «راجرهيل» معرفي شد. در دبيرستان بود كه ولز به تئاتر دانشكده راه پيدا كرد و توسط هيل توانست نمايشنامه‌‌هاي فراواني را بنويسد و در همان سال نمايش خودش را با نام «دكتر جكيل و مستر هايد» كارگرداني و اجرا كرد طوري كه توجه روزنامه‌هاي محلي را به خود جلب نمود و آنها او را اعجوبه خواندند. در دبيرستان در طول سالهاي 1926 تا 1931، ولز حدود 30 نمايش را كارگرداني و اغلب بازي كرد. در سال 1931، اورسن به ايرلند سفر كرد و خودش را تئاتر گيت(Gate Theater) در دوبلين به عنوان بازيگري حرفه‌أي معرفي كرد در آن هنگام او تنها 16 سال داشت. او براي مهاجرت به لندن و تصاحب صحنه‌هاي«برادوي» تلاش بسياري كرد اما موفق نشد و سرانجام به اسپانيا سفر كرد. او در سال 1934 توانست اولين فيلم كوتاه خود را به نام «قلب پير» كه چهار دقيقه‌ بود با همكاري دانش آموزي به نام «ويليام وَنس» و با بازي «ويرجينيا نيكلسون» و دانش آموز ديگري كه چندي بعد با ولز ازدواج كرد، كارگرداني كرد. سالهاي بعد وقتي درباره اولين تجربه فيلمسازي ولز از او سوال كردند، او با بي اعتنايي آنرا فقط يك طنز و برخاسته از حرارت دوران جواني خواند و گفت«من آن كار را اصلاً يك فيلم به حساب نمي‌‌آورم… »

 


او كار با «جان هاسمن» را آغاز كرد و تئاتر مِركري (Mercury Theater) را با كمك او بنا نهاد. در سال 1936، ولز با بازي در نمايش تاريخي «مكبث» و سپس «گهواره تكان مي‌خورد» موقعيت خود را در تئاتر تثبيت كرد. او با اعتماد به نفس و انرژي ظاهراً بي پايان خود همراه ديگر بازيگران تئاتر مركري و از راديو و بعد وارد هاليوود شد تا اولين فيلم بلند خود را با آن‌ها به سرانجام برساند. در طول سالهاي 1936 تا 1947، ولز فعالانه در بيش از صد نمايش درام راديويي به عنوان نويسنده، بازيگر و كارگردان حضور داشت. اين راديو بود كه باعث شد تا شهرتي ملّي نصيب ولز شود. بعضي از بازيگراني كه در نمايش‌هاي راديويي يا تئاتريِ ولز بازي كردند بعدها در معروفترين فيلم‌هاي او نيز ظاهر شدند. فهرست نمايش‌‌هاي راديويي او نشان دهندة وسعت و تنوع موضوعات آن‌هاست، از شكسپير گرفته تا ادبيات كلاسيك اروپا و آمريكا. اين مجموعه همچنين نمايش‌هاي ترسناك را هم در برمي‌گيرد. در سال 1937 ولز ميان مجموعه‌‌هاي راديويي به عنوان صدايي آشنا و معتبر شناخته شده بود. نمايش معروف «سايه» بر اساس يك كتاب كمدي آمريكايي از «والتر گيبسون» شكل گرفت. اما مهم‌ترين واقعه براي خود ولز و شايد كلاً براي راديو نمايش «جنگ دنياها» بود كه ولز آن را بر اساس رمان مشهور اچ.جي به همين اسم تهيه كرد. او در سال 1938 با يك اقتباي راديويي از اين رمان كه به هجوم موجودات فضايي و حمله آنها به شهر نيوجرسي مي‌پردازد موجي از وحشت و هيجان ميان شنوندگاني ايجاد كرد كه از خيالي بودن اين نمايش بي‌ خبر بودند و تصور مي‌كردند يك گزارش زنده راديويي را گوش مي‌‌دهند. پيش از اين نيز در سال 1953 فيلمي سينمايي بر اساس اين رمان به كارگرداني «مايرون هاسكين» ساخته شده بود. ولز توسط توانايي‌هايي كه در تئاتر و راديو بدست آورده بود علاوه بر اينكه در فيلم‌هاي بسياري درخشيد، فيلمنامه‌هاي فراواني نيز نوشت. اين فيلمنامه‌ها چندين داستان از ادبيات انگلستان را در برمي‌گرفت مانند: مكبث (1948)، «جين اير» و «ناقوس در نيمه شب» (1965) كه كلاسيكي دست كم گرفته شده بود. برخي از معروفترين نمايشهاي راديويي ولز نيز عبارتند از: «اُليور تويست»-«جوليوس سزار»-«جهنم روي يخ»-«عروس مرگ»-«سايه»-«راهپيمايي زمان»-«دراكولا» و…

 

ولز «همشهري كين» را در سال 1941 با شجاعت و همراه ايده‌هاي نو براي روايت داستان در هاليوود بازنويسي كرد. اين فيلم پر از ابتكارات تازه در تصوير برداري و صدا برداري بود. حتي گريم ولز كه به طور متقاعد كننده‌أي سنش را چندين دهه بيشتر نشان مي داد، انقلابي محسوب مي‌شد. ولز در نقش «چارلز فاستركين» در شاهكار خود يعني «همشهري كين» تهيه كنندگي و كارگرداني را نيز به عهده داشت. اين كلاسيك براي نه جايزه اسكار نامزد شده بود كه چهار تا از آنها كه به ولز ارتباط داشت عبارتند از: بهترين بازيگر، بهترين كارگردان، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم. اما فيلم تنها برنده يك جايزه اسكار براي بهترين فيلمنامه شد. «جوزف كاتن»(Joseph Cotton) كه به نقش روزنامه نگار در برابر اورسن ولز بازي مي‌كرد اينگونه شخصيت ولز را در فيلم‌‌ تفسير مي‌كند. «تمام چيزي كه كين از زندگي‌اش مي‌خواست، عشق بود. قصه زندگي كين اين است كه چطور او عشقش را از دست داد و ديگر چيزي براي بخشيدن نداشت». جوزف كاتن كه از تئاتر مركري با ولز دوستي داشت در هفت فيلم ديگر بعد از همشهري كين نيز با او همكاري كرد.



 


«همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد.و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
اورسن ولز با وجود اينكه در زمان خود كمتر مورد توجه قرار گرفت، امروز يكي از كساني است كه از لحاظ جنبه‌‌‌هاي بصري سينما بسيار مورد تحسين است. «همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد. اما برخي از همكاران ولز كه از منافع خود در فيلم ناراضي بودند، سعي كردند كارشكني كنند و در افكار عمومي با تبليغات خود روزنامه‌‌‌ها فيلم را ضعيف جلوه دهند. اما با اين وجود، اين فيلم موفقيتي شاخص محسوب مي‌شد و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
فيلم «امبرسونهاي باشكوه» در سال 1942 بر اساس رماني از «بوت تاركينگتن» (Tarkington Booth) به كارگرداني ولز و با بازي خودش همراه «كاتن» و «آن باكستر»(Anne Baxter) ساخته شد. اگر چه فيلم شديداً توسط مقامات استوديويي كه فيلم در آن ساخته مي‌شد جرح و تعديل شد و حدود سه حلقه فيلم از تدوين اصلي خود ولز قطع شد اما هنوز اين فيلم از لحاظ اجراي نقش‌‌‌هاي بازيگرانش، درجه يك به حساب مي‌‌آيد و همچنين از نظر زمينه سازي و سبك خاص عكاسي آن منحصر به فرد است. اين فيلم چهار نامزدي اسكار را در پي داشت از جمله بهترين فيلم و ديگري براي فيلمبرداري سياه و سفيد آن. اورسن ولز اين امتياز را داشت كه هم در بهترين فيلم آمريكايي يعني«همشهري كين»(براساس نظر سنجي انستيتوي فيلم آمريكا در 1998) ظاهر شده است و هم در بهترين فيلم انگليسي يعني«مرد سوم»(1949) (بر اساس نظرسنجي انستيتوي فيلم انگلستان در 1999). او پس از بازي «فردا براي هميشه است» در سال 1946 توانست كارگرداني فيلم هيجان انگيز«غريبه» را بر عهده بگيرد. «تماس زشت» فيلمي بود كه ولز در سال 1957 در باره پليسي فاسد و رشوه خوار، نوشته بود و يكي از فيلم‌‌هاي مورد علاقه او به حساب مي‌آمد. فيلم در آمريكا با استقبال روبرو نشد اما در 1958 جايزه ويژه«جشنواره جهاني بروكسل» را دريافت كرد. «مرد سوم» ششمين فيلم ولز بود كه در سال 1949 به كارگرداني كارل ريد(Carol Reed) ساخته شد. با وجود اينكه ولز در اين فيلم نه كارگردان بود و نه تهيه كننده, اما حضورش در نقشي اساسي, آن را به چنين شاهكاري تبديل كرد. «مرد سوم» كه چهارمين همكاري ولز با جوزف كاتن نيز به شمار مي‌آيد فيلمي سرّ‌ي و غير متعارف بود كه علاوه بر اين دو بازيگر آليدا والي(Alida Vali) و تروا هاوارد(Treva Howard) نيز در آن ايفاي نقش مي‌كردند. منتقد مشهور فرانسوي اندرو بازين اشاره مي‌كند كه «اورسن ولز مراحل بسيار سختي را پشت سر گذاشت تا بتواند شخصيت حيرت انگيز«هري ليم» را در مرد سوم شكل دهد و براي اولين و شايد آخرين بار اين بازيگر محبوب توانست نقشي ايفا كند كه با آن بتواند خود را در اذهان عمومي ماندگار نمايد» او به اين دليل در فيلم درخشيد كه تا پس از گذشت بيش از نصف فيلم در آن ظاهر نشد و تنها در سه صحنه اصلي باقيمانده بازي كرد. غياب طولاني او در فيلم كه به نوبة خود بي سابقه است يكي از نشانه‌هاي بارز هنر سينما به شمار مي‌آيد. وقتي اين فيلم بالاخره از سوي آكادمي واجد شرايط شناخته شد، در كاليفرنياي لس‌آنجلس روي پرده رفت و نامزد دريافت سه جايزه اسكار در سال 1950 گرديد. ضمناً فيلم‌هاي ديگري كه ولز با كاتن همكاري داشت داستاني در باره جاسوسي در زمان جنگ جهاني دوم در فيلم «سفري به درون توس» در سال 1942 و وسترن «دوئل در خورشيد» در سال 1946 بود كه البته ولز در فيلم «دوئل در خورشيد» تنها راوي داستان بود. يكي از آخرين فيلم‌هاي قابل توجه و همچنين برجسته ولز «مردي براي تمام فصول»(1946) بود. آكادمي در سال 1971 لوح تقدير خود را به خاطر ارزش‌‌‌هاي هنري والا و تنوع طرح‌‌‌‌هاي سينمايي به او اهدا كرد. او سعي كرد فيلمي با اقتباس از كتاب «آقاي خيال پرداز» بسازد وكار روي آن در سال 1955 آغاز نموده و تا دهه هفتاد ساخت آن را دنبال كرد، اما با وجود تلاش‌‌هايي كه در طول اين سال‌‌‌‌ها انجام شد نسخة ناتمام آن در سال 1984 در اسپانيا نيمه كاره رها شد. در دهه هفتاد او در باره هاليوود فيلمي به نام«طرف ديگر باد» با بازي « جان هاسمن» ساخت و باز هم با وجود اتمام فيلم، مشكلات قانوني پيدا كرد. مشكلي كه ولز همواره هنگام ساخت فيلم‌هايش با آن مواجه بود اين بود كه استوديوها اغلب كنترل فيلم‌هايش را از او مي‌‌گرفتند، سانسورهاي شديد اعمال مي‌كردند و يا انتهاي فيلم را به ميل خود تغيير مي‌دادند. مثلاً پاياني كه ولز براي «امبرسون‌هاي باشكوه» در نظر گرفته بود شكل ديگري داشت. «تماس زشت» نيز ابتدا توسط مسئولان تغيير يافت اما ظاهرا در نهايت ً به چيزي شبيه به حالت اوليه كه سازندگان فيلم قصد آن را داشتند تبديل شد. در سال 1984، انجمن كارگردانان آمريكا جايزه‌أي براي قدرداني به او اهدا كردند. مسلماً ولز هنرمندي با استعداد و بي همتا بود اما گويا محكوم شده بود تا مدت زيادي، آرزوها و اهدافش مورد بي توجهي قرار بگيرد. شايد به اين دليل كه او هرگز به قوانين موجود در هاليوود تن در نمي داد. اگر همه براي ولز چنين احترام و ارزشي قائل هستند، جاي سؤال است كه چرا عده كمي او را ياري كردند؟ جاي تأسف است، در حالي كه ولز از بزرگترين كارگردانان سينما به حساب مي‌آيد خودش از فعاليت در سينما ناراضي و پشيمان است. مطمئناً اكثريت موافقند كه او در طول دوران فيلمسازي‌اش شايسته رفتار بهتري بود. وقتي ولز وارد هاليوود شد در واقع تجربه‌هاي سالها كار در تئاتر و راديو را با خود به همراه آورد. برخي ممكن است معتقد باشند كه او آن چنان كه ادعا مي‌شود، بدعت گذار بزرگي نبوده است چون بيشتر ابتكارات او، تكنيك‌هايي بودند كه يا در ديگر رسانه‌ها مانند راديو استفاده مي‌شد و يا حيله‌هاي قديمي بودند كه در آنها افراط شده بود. دانش‌هاي سينمايي او شايد همگي ابتكار خودش نبودند ولي او از حداكثر قابليت پرده سينما استفاده كرد، تا رؤياي بي همتايي كه در ذهن مي‌پروراند عملي كند. سينما اوج هنر مدرن است كه اجزايي مثل موسيقي، تئاتر، عكاسي و هر چيزي را كه از زمان زندگي بشر در غارها و ثبت افكارشان روي ديوارها به صورت نقاشي پديد آمد در برمي‌گيرد.

فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر/ كارگردان:


قلب پير (1934)- خيلي زياد جانسون (1938)-همشهري كين (1941)
امبرسون‌هاي باشكوه (1942)-غريبه (1944)-بانويي از شانگ‌هاي(1945)
مكبث(1947)-اُتلّو (1952)-گزارش محرمانه (1955)
تماس زشت(1957)- محاكمه (1962)- قصة جاويدان (1968)
براي تقليد (1975)- طرف ديگر باد (1975-نيمه تمام)


فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر:

خانواده سوئيسي رابينسون(1940)- سفري به درون ترس(1942)- جين اير(1943) بچه‌ها را دنبال كن(1944)- فردا براي هميشه است(1946)- دوئل در خورشيد(1947-راوي)- جادوي سياه(1949)- مرد سوم(1949)- رُز سياه(1950)- ناپلئون(1954)- گرفتاري در درّه تنگ(1954)- سه پرونده جنايت(1955)- بيرون از تاريكي(1955-به عنوان راوي)- موبي ديگ(1956)- مردي با سايه(1957)- ريشه‌هاي آسمان(1958)- تابستاني طولاني و گرم(1958)- معبري به هنگ كنگ(1958)- دِسارد(1961)- بهترين ساعات(1946-به عنوان راوي)- داستان‌‌‌‌ پادشاه(1965)- پاريس مي‌سوزد؟(1966)- مردي براي تمام فصول(1966)- ستارة جنوبي(1969)- جزيرة گنج(1972)- سفر جهنمي (1976)- نمايش عروسكي(1979)- پروانه(1980)- مردي كه فردا را ديد(1981)- پول داغ(1983)- صحنة جنايت(1984، سريال تلويزيوني).

 



منابع:

1.WWW. Bway. Net
2.WWW. Filmblug. Com
3.WWW.Amazon. Com

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
سفر روز طولاني به دل شبہ

«هيچ چيز مثل يک سرقت خوب... اعضاي يک خانواده را دور هم جمع نمي کند.»

اين جمله تبليغاتي «حرفه خانوادگي» (1989)، کمدي سياه و جنايي کمتر ديده شده به کارگرداني سيدني لومت و نوشته وينسنت پاتريک (بر اساس نوول خودش) است. آنجا، جسي مک مولن (شان کانري)، سارقي حرفه يي، سرسخت و بازنشسته است که به گذشته تاريک و پر از جنايت و شرارت اش مي بالد. مک مولن سارق، صاحب دو پسر به نام هاي ويتو (داستين هافمن) و آدام (متيو برودريک) است که از هيچ نظر به هم شباهتي ندارند. ويتو طي داستان تلاش مي کند پيشينه تاريک خانواده روي اخلاق تنها پسرش تاثيري نگذارد و از طرف ديگر هواي برادر جوان تر و خوش پوش ترش، آدام، را هم دارد. بي خبر از آنکه آدام و پدر طرح يک سرقت بزرگ و وسوسه کننده- حتي براي ويتو- را ريخته اند. حالا بعد از گذشتن چيزي حدود دو دهه، سيدني لومت با «پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» دوباره به مضمون ها و دغدغه هاي آشنا و مورد علاقه اش سري زده، اما اين بار با ملودرامي نکبت بار و بي رحمانه که غلظت سياهي اش بارها بيشتر از ساخته هاي قبلي و مشابه اين کارگردان 84 ساله است.

عنوان تازه ترين فيلم لومت با اين جمله کامل مي شود؛ «مي تواني نيم ساعت توي بهشت باشي...پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» که از يک مثل ايرلندي گرفته شده؛ «مي تواني غذا و پوشاک داشته باشي، و يک بالش نرم زير سرت، مي تواني چهل سال را توي بهشت سپري کني، پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي». قرار گرفتن اين عبارات ميان تصاوير ابتدايي و فصل سرقت زودهنگام و غافلگير کننده داستان، به سرعت متوجه مان مي کند که با يک داستان کاملاً اخلاقي مواجهيم. اينجا هم درست شبيه «بعدازظهر نحس» (1975)، از درخشان ترين و موفق ترين آثار لومت، بدون معطلي به سکانس سرقت مي رسيم. باز هم با شخصيت هايي طرف حسابيم که اين اولين بارشان است مي روند دزدي و اتفاقاً هميشه هم به کاهدان دستبرد مي زنند. در «بعدازظهر نحس»، سال (جان کازال) دل قرص و محکم تري در سرقت نسبت به ساني (آل پاچينو) احساساتي (که حتي اسلحه توي دستش در مقايسه با قد و قامت کوتاهش توي ذوق مي زند) دارد اما جايي که بايد شش دانگ حواسش جمع باشد، يک تير، بدون آنکه بفهمد، وسط پيشاني اش قرار مي گيرد. حالا در «پيش از آن...» کمدي موقعيتي که سارقان در آن قرار گرفته اند بيشتر از آب درآمده و درست از لحظه شليک دور از انتظار پيرزن داخل جواهرفروشي (رزمري هريس)، که به سرعت مي فهميم مادر يکي از سارقان است، به بابي (برايان اف. ا. برن)- همراه مثلاً نترس هنک (اتان هاوک)- شکل مي گيرد. وضعيت اسفبار اما خنده آوري که با ديدن سر و شکل ظاهري هنک (به خاطر اينکه شناسايي نشود کلاه گيس ابلهانه و سبيل مسخره يي گذاشته،) موقع فرار از مهلکه، کامل مي شود. داستان با شيوه يي که روايت مي شود، بعد از فصل سرقت، به سه روز پيش از دزدي هنک برمي گردد. هنک از آن شخصيت هايي است که لومت در پروراندن شان استاد است؛ مصيبت و ذلت در سراسر زندگي شخصي هنک ديده مي شود. خانواده او کاملاً از هم پاشيده و هيچ پولي در بساط ندارد. هنک حتي در مخارج تنها فرزند خود که پيش همسر سابقش زندگي مي کند مانده اما از آن طرف سوداي همراهي با جينا (ماريسا تومي) همسر خيانتکار برادرش اندي (فيليپ سيمور هافمن) را در سر مي پروراند. درست برعکس داستان «حرفه خانوادگي» که داستين هافمن به عنوان برادر بزرگ تر خيال داشت لکه هاي ننگ جنايت هاي پيشين پدر و پدربزرگ خانواده را پاک کند و اما بالاخره هم به وسيله آدام برادر کوچک ترش وسوسه شد، در «پيش از آنکه...» اين اندي پسر ارشد خانواده است که تجسمي است از تباهي مطلق. شروري آرام و صبور که از همان ابتدا نطفه شرارت را در دل اين ملودرام سياه مي اندازد. اين اندي است که با خونسردي ترسناکي پيشنهاد سرقت از جواهرفروشي پدرشان (يا به قول خودش عمليات مامان و بابايي،) را به برادر کوچک تر مي دهد؛ نکته يي که رابطه جينا همسر اندي با هنک را از حد و اندازه يک خيانت فراتر مي برد و به داستان بعدي اخلاقي/ مذهبي مي دهد.

البته روايت با تمهيدي که از همان شروع ماجرا انتخاب کرده، ما را به زندگي خصوصي و شخصيت اندي بسيار نزديک مي کند. به همين خاطر تا آخر ماجرا با شيطان همدردي مي کنيم، اندي تصويري است از يک فرزند ارشد سرتق و ناخلف که همواره سوداي دنياي بهتري را در سر مي پروراند يا به عبارت ديگر دقيقاً معلوم نيست چه مرگش است. کاراکتري به لطف اجراي قدرتمند و باوقار فيليپ سيمور هافمن، آنقدر تلخ و رذيلانه از آب درآمده است. اندي از يک سو مقابل اعضاي خانواده کوچک ترين نقطه ضعفي از خود بروز نمي دهد و دائماً با خنده هاي آرام و گاهي مخوفش عکس العمل نشان مي دهد اما از سوي ديگر تنها سنگ صبور او، يک صاحب شيره کش خانه است. فقط پيش او نمي خندد و از دردهاي مبهمش مي گويد. شايد به همين دليل ماواي نهايي اندي، البته براي به دست آوردن مقداري پول، دست آخر همان شيره کش خانه مي شود. به اين ترتيب شليک اندي به آن مشتري که به سبک و سياق خماري هاي آشناي خودش روي تخت دراز کشيده، جلوه يي عميق تر مي يابد. اندي در آن فصل، در واقع آشکارا به چهره گنديده اش شليک مي کند.

---

تنها سکانس هاي آرام و بدون تنش در سرتاسر اين ملودرام آشفته و غمگنانه لومت، همان فصل هايي است که اندي به خلوتکده غريبش توي آن برج عظيم و بلند مي رود. او جايي در ميان سکوت مرگبار خماري اش پيش سنگ صبور بي رگ و مخنث اش اعتراف مي کند؛

«هميشه وقتي به صورت حساب ملک ها و دارايي هام فکر مي کنم، مي بينم که هر چقدر توي اونها بالا و پايين مي کنم و صفحه هاشون رو ورق مي زنم، همه چي تميز و حساب شده است. جمع کلش هميشه با مجموع قسمت هاي مختلف برابره. روشن و شفاف. ولي توي زندگيم هيچ جمعي وجود نداره. هيچ چي به هم ربط نداره. جمع من با مجموع قسمت ام برابر نيست. مجموع همه قسمت ام با خودم برابر نيست...»

...با همه اين حرف ها و اداي احترام براي اين ملودرام تازه و باشکوه سيدني لومت 84 ساله (سن استاد را داريد که؟) و سياهه بلند آثار ماندگارش، و از همه مهم تر بازي هاي قدرتمندي که اگر «پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» در روايت داستانش تا حدودي موفق شده، آن را بيشتر مديون همان ها و به خصوص هافمن و تامي است، فيلم در جمع بندي و پايان خود، به نظر نگارنده، تا اندازه يي ضعيف و الکن ظاهر مي شود. طوري که ديالوگ هاي سحرانگيز سيمور هافمن در فصلي که ذکر شد، توصيف مناسبي براي کليت فيلم به نظر مي رسد؛ مجموع همه قسمت هاي آن با «خود»ش برابر نيست.

*عنوان فيلمي به کارگرداني سيدني لومت

نوشته يوجين اونيل
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  |