|
وبلاگ سينمايي كلاكت
|
||
|
مروري بر سينماي لرستان |
خواننده ء روسي که به اسلام مشرف شد ...
«ماشا اليليکينا» نام مشهوري در روسيه و مناطق روسيزبان است. او حدود 2 سال پيش به عنوان يک هنرپيشه جذاب و يک مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسيقي فابريک» در روسيه، به بالاترين حد رسيد.
ماشا اليليکينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقي، اينک حجاب اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وي ميگويد از جلوههاي کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختي ميکند.

آنچه در پي ميآيد مصاحبه سايت روسي Islam.ru با اين هنرمند مسلمان شده است:
• چطور شد که تمام موفقيتها و درخششهاي خود روي صحنه را زير پا گذاشتي و به اسلام گرويدي؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوي او گام برداشتم. اين اراده خدا بود.
• در زماني که يک خواننده بودي آيا فکر ميکردي که روزي اسلام بياوري، روزه بگيري و به حج بروي؟
ماشا: نه؛ حتي به ذهنم خطور هم نميکرد که روزي به حج بروم و از بهترين و گواراترين آب، يعني آب زمزم بنوشم.
• آيا راهي که براي مسلمانشدن طي کردي، مسيري طولاني بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شدهام. يک روز مطلع شدم که يکي از نزديکترين دوستانم بر اثر يک حادثه در شهري ديگر به حالت کما رفته است. من نميدانستم که چطور ميتوانم به او کمک کنم. آن روز براي اولين بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خداي بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بيهوشي من تو را ميديدم و تو خيلي زياد به من کمک کردي!»، من در آن لحظه بسيار گريستم؛ زيرا براي اولين بار در زندگيام بود که چيزي از خدا ميخواستم.
• در حال حاضر به چه کاري مشغولي؟
ماشا: من پنج زبان اروپايي بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدريس ميکنم. ضمناً برخي از نتهاي مجاز شرعي را نيز مينويسم.
• آيا موسيقي هم گوش ميدهي؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ريحان»، «گروه سامي يوسف» و «گروه کت استيونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «يوسف اسلام» گذاشت) را گوش ميکنم.
• آيا چيزي از قرآن هم آموختهاي؟ آيا آمادگي داري که زبان عربي را هم به آن پنج زبان اروپايي اضافه کني؟
ماشا: در ابتدا فکر ميکردم که آموختن زبان عربي مشکل باشد. اما آن را شروع کردهام و خيلي هم آن را دوست دارم و فکر ميکنم کليدي براي فهم دانش برتر باشد.
• چرا گرايش به اسلام نسبت به اديان ديگر بيشتر است؟ و چرا بيشتر کساني که به اسلام ميگروند از بين هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسيقي هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محکمترين اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگي کاربرد دارند. راه اسلام سعادتبخش است.
• از اينکه مسلمان شدهاي چه احساي داري؟
ماشا: احساس خوشبختي. امروز من اين فرصت را دارم که مقايسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حيات واقعي آشنا شدهام، پس خوشبختم.
• و چه تفاوتي با قبل داري؟
ماشا: ايمان به خدا زندگي مرا متحول کرد. ميل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسانها نهاده شده است. من اطمينان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بياييم، زندگي کنيم، بخوريم، بخوابيم و بميريم. خدا به ما فرصت زندگي کردن داده است تا به او برسيم.
• آيا گاهي به موفقيتها و درآمد سابق خود فکر نميکني؟ حسرت آن دوران را نميخوري؟!
ماشا: آن جلوهها، پس از مسلمان شدن، برايم بيارزش و منفور هستند.
• از اينکه آشکارا خود را مسلمان معرفي ميکني هراس نداري؟
ماشا: نه نميترسم. برعکس، تکليف و وظيفه خود ميدانم که ديگران را از راه گمراهي بازدارم و به عنوان الگويي براي آنها باشم.
• از اينکه عکسهاي سابقت در اينترنت هست ناراحت نيستي؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به اين عکسها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببينند تا برايشان عبرت شود و بدانند که انسان ميتواند تولد ديگري داشته باشد و از نو به دنيا بيايد. انسان ميتواند توبه کند و با انجام کارهاي خوب، تمام سياهيهاي گذشتهاش را پاک کند، ان شاء الله.
• اينک چه چيزي از «اسلام» ميتواني به ديگران بگويي؟
ماشا: اسلام ميگويد: «اگر نميتواني راجع به خدا بينديشي حداقل سعي کن از قيد خودت رهايي يابي و پليديهاي نفست را مهار کني؛ رذايلي مانند خودپسندي، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستايي و خودنمايي». اگر کسي ميخواهد به سوي اسلام گام بردارد فقط بايد انديشه کند و از فطرت خود مدد بگيرد.
• چه پيامي براي مسلمانان داري؟
ماشا: آرزو ميکنم که کارهاي نيک و عبادات برادران و خواهران ديني من مورد قبول خداوند متعال قرار بگيرد و رحمت خدا بر خانههاي آنان ببارد.
• و براي غير مسلمانان؟
ماشا: اميدوارم کساني که هنوز به دين اسلام مشرف نشدهاند لحظهاي به خود بيايند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بيهودهاي که چشم و گوش مردم اين عصر را فرا گرفته است کمي انديشه کنند.


"برای پدرهای گمنام"
***
گرچه بابا جز کمی گندم نداشت ...
دست سوی سفره ی مردم نداشت
ساده بود و سر به کار خویش داشت
مثل ما یک روح سرگردان نداشت !
هفت بار از "قم" زیارت کرده بود ...
یک تصور هم ز شهر" رم" نداشت !
شعر "حافظ " هم برایش گنگ بود
چون نصیبی از "شراب" و "خم" نداشت
گرم بود اما به آیین خودش ...
در اجاقش شعله ای هیزم نداشت.
آخرش هم بی خیال خویش شد
"او خرش از کره گی هم دم نداشت"!
***
خوش به حالش زندگی را ساده دید
انتظار " هیچ " از مردم نداشت
نخستین جشن مستقل فیلم کوتاه ایران ساعتی پیش با معرفی برگزیدگان به کار خود پایان داد.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» در ابتدای این مراسم امین تارخ دبیر جشن دوازدهم طی سخنانی گفت: خیلی خوشحالم که فیلمهای کوتاه صاحب یک جشن مستقل شدند. امیدوارم این استقلال باعث شود، فیلمسازان این عرصه با حرکت بهتری به جلو بروند.
وی ادامه داد: ناگفته پیداست چه بزرگانی در عرصه سینمای حرفهای خوش درخشیدند که ساخت فیلمهای کوتاه موفقی را پشت سر گذاشتهاند. هنرمند فیلمساز عرصه فیلم کوتاه صاحب انگیزهای حقیقی است. هنرمند فیلم کوتاه شاعر شعر دوبیتی است. نقاش، نقشی کوتاه در تصویری بلند.
در ادامه برنامه برگزیدگان جشن فیلم کوتاه به شرح زیر معرفی شدند:
دیپلم افتخار بهترین طراحی صدا اهدا شد به کاوه قهرمانی برای رویای سنجاقک.
دیپلم افتخار بهترین تصویربرداری به طور مشترک اهدا شد به نقی نعمتی برای فیلم برفک و کاظم مولایی برای فیلم لطفا از خط قرمز فاصله بگیرید.
نقی نعمتی هنگام دریافت جایزهاش گفت: ما این فیلم را در شرایط بد آب و هوایی ساختیم و متاسفم که زمان ساخت این فیلم دوست خوب و تصویربردار کارهای قبلیام هومن بهمنش همراهم نبود. این جایزه را به هومن بهمنش تقدیم میکنم.
دیپلم افتخار بهترین تدوین اهدا شد به کاظم مولایی و مجتبی اسماعیلزاده برای فیلم لطفا از خط قرمز فاصله بگیرید.
در ادامه مراسم «نشان ایسفا» رونمایی شد. محمد شیروانی رئیس انجمن فیلم کوتاه و طراح این نشان گفت: امیدوارم روزی ما فیلم کوتاهسازها بتوانیم جشن واقعا مستقل خودمان را داشته باشیم. به هر حال از خانه سینما متشکریم که اجازه دادند ما یک پرانتز در میان برنامه امشب برای رونمایی «نشان ایسفا» باز کنیم.
امیدواریم این نشان به عالیترین نشان فیلم کوتاه ایران تبدیل شود. قرار است شورایی تشکیل بشود تا به انتخاب آنها این نشان در حاشیه جشنوارههای معتبر فیلم کوتاه از جمله کلرمون فران به فیلمسازان بینالملل اهدا شود.
شیروانی توضیح داد: این نشان یک جام جهاننماست با دو ورقه برنز که با خط میخی تزئین شده و برگرفته از منشور ملل کوروش است.
امیرشهاب رضویان و سعید پوراسماعیلی که پیش از این ریاست انجمن فیلم کوتاه ایران را برعهده داشتند این نشان را رونمایی کردند.
«نشان ایسفا» به پاس یک عمر فعالیت سینمایی به عباس کیارستمی اهدا شد. کیارستمی هنگام دریافت این جایزه گفت: به خاطر این همه لطف تشکر میکنم. من قبل از مراسم به بازیگر نان و کوچه زنگ زدم که این جایزه را به او اهدا کنم اما او در جاده شمال بود و حالا من خیلی خوشحالم که نیامد و این جایزه را خودم میگیرم!
در ادامه مراسم تندیس به همراه دیپلم افتخار و نشان طلایی خانه سینما اهدا شد به داریوش غریبزاده برای فیلم بومرنگ. غریبزاده در این مراسم حضور نداشت و نمایندهاش این جایزه را دریافت کرد.
تندیس بهترین فیلم تجربی به همراه دیپلم افتخار و نشان طلایی خانه سینما اهدا شد به شهرام مکری برای فیلم آن دو سی.
تندیس بهترین فیلم داستانی به همراه دیپلم افتخار و نشان طلایی خانه سینما اهدا شد به آیدا پناهنده برای فیلم تاج خروس.
نمایش فیلم کوتاه نان و کوچه ساخته عباس کیارستمی، رنگها پرواز میکنند ساخته مجید مجیدی، اجرای موسیقی گروه هومن جاوید از دیگر برنامههای این مراسم بود.
محمدمهدی عسگرپور، امیرشهاب رضویان، فرید فرخندهکیش، رویا تیموریان، علیرضا شجاعنوری، محمدرضا دلپاک، کامبوزیا پرتوی از جمله مهمانهای این مراسم بودند.
دومین کارگاه فیلمسازی از تاریخ ۱۶ لغایت ۱۷ مرداد در سالن کنفرانس هتل زاگرس ایلام و به میزبانی حوزه هنری ایلام برگزار گردید. در این کارگاه که با تلاشهای مستمر محمد کرم الهی سرپرست حوزه هنری ایلام و همکاران مهربان و سخت کوش ایشان محیا گردید محمد شیروانی و مهرداد اسکویی به عنوان مدرس حضور داشتند . در این کارگاه استانهای لرستان ایلام کرمانشاه مرکزی همدان و خوزستان حضور داشتند . محیط بسیار صمیمی و قابل قبولی که میزبانان دلسوز ایلامی برای برگزاری این کارگاه ترتیب داده بودند باعث شد کارگاه بسیار خوبی از لحاظ علمی برپا شود .

در این کارگاه سه نفر از هنرجویان حوزه هنری لرستان به نامهای نسرین جعفری سمانه آریا کیا و امین کریمی و سرپرستی اینجانب ( غلامرضا نعمت پور ) حضور داشتند . در روز اول این کارگاه محمد شیروانی مطالب جالبی در خصوص مراحل ساخت فیلم داستانی ارائه داد و به بررسی فیلمهای کوتاه و بلند داستانی پرداخته شد . جالب اینجاست که این برنامه از صبح تا ساعت ۱۹ پیش بینی شده بود که تا چهار صبح روز بعد ادامه پیدا کرد .

پس استراحت کوتاهی ساعت هشت صبح روز هفدهم مرداد ماه کارگاه مستند سازی با حضور مهرداد اسکویی برگزار شد که با شور و هیجان ایشان کلاس رونق فراوانی گرفت که انشاء الله در مطالب آتی گزینه ای از آن ارائه خواهد شد. به گفته مدرسان مهمان در کارگاه بچه های لرستان به عنوان علاقمندترین و کنجکاوترین هنرجویان این کارگاه بودند .
معرفی مدرسین کارگاه
کارگردان
محمد شیروانی(سید محمد حسین شیروانی)
متولد 1352 تهران.
زندگی ویژه ای نداشته است، تنها در 24 سالگی از خدمت 10 ساله سربازی که یک سال آن سپری شده بود،فرار کرد و اولین فیلم کوتاه خود را با عنوان دایره (12 دقیقه،35 میلی متری)،در سال 1377 ساخت.
موفقیت این فیلم در جشنواره فیلم فجر و سپس جشنواره کن فرانسه 1999 باعث شد تا با همدلی مسئولین وقت،وزارت ارشاد،وزارت دفاع،مجلس شورای اسلامی،از سوی وزارت دفاع ترک خدمت وی بخشیده شود تا وی بتواند از همان سال تابه امروز به عنوان یک سینماگر حرفه ای به کار خود ادامه دهد.
فیلم شناسی
دایره (1378)، کاندیدا (1379)، رضایت نامه (1380)، کادو (1380)، گیلاس هایی که کمپوت شد (1381)، کنسرو ایرانی (1383)، ناف (1383)، شهر آرام (ویدئوآرت، 1384)، رئیس جمهور میرقنبر (1384)، لیلی کجاست (1384).
جوایز
دیپلم افتخار منتقدلن جشنواره کن 1999 برای دایره، جایزه بزرگ جشنواره مستند مارسی 2000 برای کاندیدا، جایزه طلایی جشنواره ژنو 2004 برای کنسرو ایرانی، جایزه بزرگ جشنواره اشپلیت 2004 برای ناف، جایزه ویژه هیات داوری جشنواره کراکوو 2005 برای کنسرو ایرانی، جایزه ویژه هیات داوری جشنواره آرچیپلاجو 2005 برای کنسرو ایرانی، جایزه عالی جشنواره یاماگاتا 2005 برای رئیس جمهور میرقنبر.
|
|
| ||||||
|
نام: |
مهرداد |
نام خانوادگی: |
اسکویی | ||||
| متولد: | 1348 | ||||||
| تحصیلات: | فارغالتحصيل رشته کارگردانی سینما از دانشکده سینما تأتر دانشگاه هنر | ||||||
| E-mail: | m_oskouei@hotmail.com | ||||||
| آدرس: | |||||||
|
بیوگرافی |
|||||||
| |||||||
| |||||||
دومین دوره جوابز سینمای مستقل اروپا (گرند آف) که به رقابت فیلمهای کوتاه اختصاص دارد، با اضافه شدن رشته بهترین فیلم غیر اروپایی در ورشو برگزار میشود.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» متقاضیان شرکت در این رویداد تا 31 آگوست (دهم شهریور) فرصت دارند آثار خود را برای برگزار کنندگان ارسال کنند.
فیلمهای کوتاه اعم از داستانی، مستند، انیمیشن و تجربی که پس از یکم ژانویه 2007 (دی ماه 85) تولید شدهاند، امکان شرکت در جوایز گرند آف را دارند.
سال گذشته این جایزه در 9 رشته به برگزیدگان اهدا شد که امسال با اضافه شدن بهترین فیلم غیر اروپایی، ده جایزه اهدا خواهد شد.
یک هیات انتخاب وظیفه بازبینی فیلمها را بر عهده دارد و نامزدهای هر رشته را معرفی میکند. سپس یک هیات داوری 40 نفره شامل فیلمسازان، منتقدان، دبیران جشنوارهها و اعضای یونیکا برندگان را انتخاب میکنند.
مراسم اهدای جوایز گرند آف روز ۳۰ نوامبر در پایتخت لهستان برگزار میشود.
فیلمسازان ایرانی که مایل به شرکت در این رقابت هستند میتوانند با مراجعه به این صفحه قواعد و فرم ثبتنام را دریافت کنند.
متقاضیان برای اطلاعات بیشتر نیز میتوانند با سیلویا کوجاوسکا هماهنگ کننده ثبتنام با آدرس sylwia@filmfederacja.pl مکاتبه کنند.
(( محسن آزادی )) فیلمساز لرستانی در جشنواره بجنورد
فهرست فیلمنامههای راه یافته به بخش مسابقه جشنواره منطقهای بجنورد اعلام شد.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از روابط عمومی انجمن سینمای جوانان ایران، 10 عنوان فیلمنامه از میان 100فیلم نامه رسیده به دبیرخانه برای بخش مسابقه فیلمنامه هشتمین جشنواره منطقهایی سینمای جوان بجنورد انتخاب شد.
فیلمنامههای انیمیشن؛ زندگی و دیگر هیچ (بهنام کمالی)، رهایی (زهرا ولی زاده)، مترسکها (وحید بیوته) و فیلمنامههای مستند؛ ضحاک (محمد علی هاشم پور)، ول (سعیده عدلی)، بازگشت (مصطفی احمدی) و فیلمنامههای داستانی؛ بالشت مامان (سهیلا پور محمدی)، از میان رویا (مریم سالخورد)، یک اتفاق ساده (زهره الحمدی)، یک بیراهه درست (محسن آزادی) به بخش مسابقه این جشنواره راه پیدا کردند.
هیات داوران بخش فیلمنامه جشنواره منطقهای سینمای جوان بجنورد متشکل از عزیزالله حاجیمشهدی، مهدی فرودگاهی و هوشنگ مرادی کرمانی است.
هشتمین جشنواره منطقهای سینمای جوان منطقه دو از 2 تا 5 شهریور ماه به میزبانی شهر بجنورد در بخشهای فیلم، فیلمنامه و عکس برگزار میشود.

چهل فیلم راهیافته به بخش مسابقه فیلم كوتاه دوازدهمین جشن سینمای ایران معرفی شدند.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از روابط عمومی خانه سینما، بدنبال برگزاری مستقل بخش فیلم کوتاه در دوازدهمین جشن بزرگ سینمای ایران، هیات انتخاب این بخش پس از ملاحظه تعداد ۳۱۸فیلم متقاضی، تعداد ۴۰ فیلم را انتخاب و برای قضاوت هیات داوران به بخش مسابقه فیلم کوتاه جشن بزرگ سینمای معرفی کردند.
اسامی این فیلمها به شرح زیر اعلام شده است:
... عزیز (سیدرضا رضوی)، آینه (علی خسروی)، آب (رقیه توکلی)،آن سوی مه (کریم عظیمی)، آندو سی (شهرام مکری)، این راه همیشه بود (مسعود امینی)، باد هر جا بخواهد میوزرد (عادل یراقی)، بچههای اناران (مصطفی کرمی)، برفک (نقی نعمتی)، بومرنگ (داریوش غریبزاده)، پانزده روز یکبار (گلچهره دامغانی)، پای بوم مهاندود (بهنام صفری)، پرسه در حوالی زندگی (فرهاد فرد)، پژواک (مژده کارگر)، پنجره (مهدی جعفری)، پیرمردها نمیمیرند (رضا جمالی)، تابلو (علیرضا طالبزاده)، تاج خروس (آیدا پناهنده)، ترس و پرسه (رضا نوروزی گوهر)، چاووش (فرخ حنفیهنژاد)، چیزی که میبیند همین چیزی نیست که میبینید (میلاد و سجاد ستوده)، حضور (علیرضا چیتانی)، خیام (محمد شیروانی)، داو(صمدی فرنوش)، در آستانه (علی بیات)، دندان آبی (هومن سیدی)، رباعی آب (شهرام علیدی)، روایت یک فرشته مرگ در 5 پرده (امید شب گیر)، رویای سنجاقک (عاطفه خادم الرضا)، زمستان (امیر قشلاقی پریدری)، سمت راست من (کیارش اسدی زاده)، فرشتگان در خاک میمیرند ( بابک امینی)، فیلم اول ( پناه پناهی)، کلاس سوم (پوپک مظفری)، مترسک(حمیدرضا عطارزاده)، لطفا از خط قرمز فاصله بگیرید (کاظم مولایی)، مرثیهای برای استخوانهای آب (هومن سیدی)، نامه (مجید موثقی)، همزندگیم (رضا دانش پژوه) و آرایشگر بغداد (مسعود بخشی).
بسم الله الرحمن الرحیم
بیوگرافی :
نام : سید غلامرضا
نام خانوادگی : نعمت پور
متولد: 1355
صادره از : خرم آباد
در سال 1355 در شهر خرم آباد به دنیا آمدم . در دوران کودکی زمانی که مهد می رفتم فیلمی را به وسیله پروژکتور نمایش دادند . فیلمی که در ابعاد بسیار بزرگی بر دیوار سفید رنگ سالن نقش بسته بود و پراز تصاویر رنگی بسیار زیبا بود که بعدها فهمیدم انیمیشن نام دارد . خیلی خوب خاطرم هست که تا مدتها تصاویر در ذهنم مجسم میشد . بدجوری ذهنم را به خود مشغول کرده بود . سالها گذشت و کم کم خاطره آن روز داشت فراموش میشد که با تبلیغات فیلم (( شهر موشها )) هیجان آن روز برایم زنده شد . خیلی تلاش کردم تا بتوانم با خانواده به دیدن آن فیلم بروم . یکبار هم موفق شدم اما به دلیل ازدحام جمعیت پدرم منصرف شد و آرزوی دیدن آن فیلم به دلم ماند . سالها گذشت و من با جدیت فیلمهای تلویزیون را نگاه می کردم و همیشه خودم را یک کارگردان مجسم میکردم . تا اینکه در سال 75 روزی به وسیله دو تن از دوستانم بنامهای مرتضی قربانی و بابک مالمیر با انجمن سینمای جوان آشنا شدم و پس از آزمون به عنوان نفر سوم برگزیده از تخفیف 50% ثبت نام برخوردارشدم . پس ازگذراندن چند هفته از کلاس آموزشی فیلمنامه ای نوشتم که مورد توجه آقایان آروند و گوهری ( مسئولین انجمن سینما جوان خرم آباد ) قرار گرفت و با حمایت ایشان فیلم یک دقیقه ای (( فاصله )) در قطع 8 م . م ساخته شد. خوشبختانه این فیلم در جشنواره منطقه ای اهواز( 1375) جایزه ویژه جشنواره را به دست آورد و در چهاردهمین جشنواره بین المللی سینمای جوان نیز دیپلم افتخار بخش فیلمهای یک دقیقه ای را کسب کرد که عامل بسیار مهمی برای تلاش هر چه بیشتر من در راه یادگیری سینما شد . بعدها چند فیلم دیگر ساختم که هر کدام در جشنواره های مختلفی به نمایش در آمدند و جوایزی نیز کسب کردند . در سال 1379 پس از قبولی در آزمون سراسری در دانشگاه سوره تهران مشغول تحصیل در رشته کارگردانی شینما شدم و در این دوران تجربه های زیادی در زمینه تصویربرداری و صدابرداری فیلمهای کوتاه به دست آوردم که مهمترین آنها حضور در فیلم بلندی به کارگردانی وحید وکیلی فرد به نام (( میلکان جایی برای عبور ))بود که به عنوان صدابردار حضور داشتم. پس از اتمام تحصیلات به زادگاهم خرم آباد بازگشتم و به عنوان مسئول واحد فیلم و عکس حوزه هنری مشغول خدمت شدم و پس از آن به عنوان کارشناس امور سینمایی و سمعی و بصری در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان کارم را ادامه دادم .
فیلموگرافی :

1- (( فاصله )) انیمیشن 8 م.م 1 دقیقه 1375
تهیه کننده : انجمن سینمای جوان خرم آباد
نویسنده و کارگردان و انیماتور
برنده جایزه ویژه جشنواره منطقه ای سینمای جوان اهواز _ دریافت دیپلم افتخار چهاردهمین جشنواره بین المللی سینمای جوان
خلاصه داستان : مردی از درون روزنه دیواری شهر بزرگ و زیبا می بیند پس از بالا رفتن از دیوار با تابلویی روبرو می شود که در کویر قرار دارد
*************************************************************

2- (( تندیس باد )) انیمیشن 8م.م 3 دقیقه 1376
تهیه کننده : انجمن سینمای جوان خرم آباد
نویسنده و کارگردان و انیماتور
کاندید جشنواره منطقه ای سینمای جوان خرم آباد 1376 – حضور در پانزدهمین جشنواره بین المللی سینمای جوان 1376
خلاصه داستان :
تندیسی در میدان اصلی شهری قرار دارد که مردم را با اشاره دست به یک سمت هدایت می کند اما خودش با وزش باد تغییر جهت میدهد و مردم مجبورند در جهت دست او تغییر مسیر دهند که این موضوع باعث نارضایتی مردم شده و مجسمه را ویران می کنند.
****************************************************** 
3- (( کویر )) انیمیشن 8م.م و بتاکم 6 دقیقه 1377
تهیه کننده : انجمن سینمای جوان خرم آباد
نویسنده و کارگردان و انیماتور
حضور در شانزدهمین جشنواره بین المللی سینمای جوان 1377 – حضور در جشنواره دانشجویی تهران – برنده بهترین انیمیشن شهروندی کاشان – حضور در اولین جشنواره وارش بابل -
خلاصه داستان :
دو مرد با همدلی و صمیمیت کویری را به شهری بزرگ و زیبا تبدیل می کنند ولی بر سر این موضوع که مجسمه کدامشان در میدان اصلی شهر قرار گیرد با هم درگیر می شوند و شهر را ویران میکنند و دوباره شهر به کویری خشک تبد یل می شود .
این فیلم چند سال بعد به سفارش صدا و سیمای مرکز لرستان در قطع بتاکم ساخته شد
*************************************************************

4 – ((مرثیه های خاک )) مستند وی اچ اس 15 دقیقه 1378
تهیه کننده : انجمن سینمای جوان خرم آباد
نویسنده و کارگردان
حضور در جشنواره فیلمهای مستند کیش 1378 – حضور در جشنواره دانشجویی تهران
خلاصه فیلم :
مستندی درباره مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا در خرم آباد
*************************************************************
5- (( ورزش بانوان در ایران )) کلیپ دی وی کم 5 دقیقه 1380
تهیه کنند : معاونت ورزش بانوان سازمان تربیت بدنی
کارگردان
حضور در جشنواره بین المللی فیلمهای ورزشی – حضور در افتتاحیه کنفرانس المپیک آ تن

6- (( ژیمناستیک زنان در ایران )) کلیپ دی وی کم 5 دقیقه 1380 کارگردان
تهیه کنند : معاونت ورزش بانوان سازمان تربیت بدنی

7- (( جنایت )) داستانی دی وی کم 7 دقیقه
نویسنده و کارگردان

8- (( بازگشت )) انیمیشن دی وی کم 9 دقیقه 1386
تهیه کننده : صدا و سیمای مرکز لرستان – شبکه افلاک
نویسنده و کارگردان
حضور در جشنواره منطقه ای سینمای جوان 1386 – حضور در جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران 1386 – حضور در جشنواره فیلم کوتاه وارش – جشنواره فیلمهای قرآنی – جشنواره بین المللی رشد – جایزه بهترین کارگردانی جشنواره پویانمایی حرکت خرم آباد
*************************************************************

9- (( مانکن ها )) مستند دی وی کم 27 دقیقه
1387
تهیه کننده : حوزه هنری لرستان
نویسنده و کارگردان
خلاصه طرح :
مستندی انتقادی درباره لباس و پوشاک و بررسی تاریخی آن و بررسی تغییرات وتحولات لباس به عنوان یک پدیده اجتماعی .
E-mail : P_Nematpour@hotmail.com
سرزمینی برای پیرمردها نیست
کارگردان: جوئل و ایتن کوئن / فیلمنامه: جوئل و ایتن کوئن (بر اساس رمانی به همین نام، نوشته کورماک مک کارتی) / مدیر فیلمبرداری: راجر دیکنز / تدوین: جوئل و ایتن کوئن / موسیقی متن: کارتر بولول / بازیگران: خاویر باردم، تامی لی جونز، جاش برولین، کلی مک دونالد، وودی هارلسون / محصول: 2007، آمریکا / مدت زمان: 122 دقیقه / جوایز: برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش دوم مرد / نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال کن / برنده جایزه گلدن گلاب بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و نامزد گلدن گلاب بهترین فیلم درام و بهترین کارگردانی / برنده جایزه بافتا برای بهترین کارگردانی، بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمبرداری
خلاصه داستان:
لاولین ماوس (جاش برولین) جوشکار یک شرکت خدماتی است که همراه همسرش، کارلاجین (کلی مک دونالد) در یک خانه کاروانی زندگی می کند. روزی لاولین برای شکار به دشت های اطراف شهر می رود اما در آنجا با صحنه عجیب و هولناکی روبرو می شود. او تعدادی جنازه به گلوله بسته شده و همچنین تعدادی اتوموبیل می بیند که در بار یکی از آنها محموله زیادی از مواد مخدر جاسازی شده است. لاولین متوجه می شود که معامله نافرجامی در کار بوده و باید پول یک طرف معامله نیز در همان حوالی باشد. با اندکی جستجو لاولین موفق به یافتن دو میلیون دلار پول نقد می شود. در همین حال دو نفر از صاحبان اصلی پولها که در واقع یک پای معامله بوده اند، قاتل بی رحمی به نام آنتوان چیگور (خاویر باردم) را که به تازگی از چنگ پلیس محلی فرار کرده، مامور یافتن پول ها می کنند. همچنین کلانتر محلی، تام بل (تامی لی جونز)، که این اتفاق در حوزه استحفاظی او روی داده در تلاش برای یافتن لاولین و چیگور است و ...
موج کوئن ها:
اگر در اواخر دهه پنجاه میلادی بزرگانی چون فرانسوا تروفو، کلود شابرول، آلن رنه، ژان لوک گدار گرد یکدیگر آمدند تا بنیان قواعد ساخت کلاسیک آثار سینمایی را اندکی دگرگون کنند و جنبشی موسوم به "موج نو" را بنا بنهند آنگاه باید گفت که جوئل و ایتن کوئن در اواخر دهه هشتاد خود به تنهایی آغازگر موج تازه ای در سینما شدند، که البته نه چون موج نو فرانسه که مقلدان و پیروان بسیاری را به دنبال خود کشاند، بلکه موجی منحصر بفرد که پدید آمدنش تنها و تنها نیازمند نبوغ و بلاغت دو اندیشه متحد و هم سو چون برادران کوئن است. این دو برادر تا کنون نشان داده اند که قصد دارند حرف و سخن دیگری را در باب سینما مطرح کنند، گویی که آمده اند تا هرچه را که در گذشته به عنوان اصول و مبانی ژانر و سبک به ثبت رسیده در هم بریزند و بنای این قواعد را دوباره از سر نو پایه گذاری کنند. مدعای این سخن را میتوان براحتی در بطن آثاری یافت که کوئن ها تا به اینک خلق کرده اند. فیلمهایی که هریک بی گمان نمونه بدیع و متفاوتی در گونه سینمایی مربوط به خود به شمار می رود. خواه چون "بارتون فینک" جوایز فستیوال کن را درو کند و یا چون "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بر تارک اسکار بایستد و خواه چون "گذرگاه میلر" با بی اعتنایی منتقدان مواجه شود. آری، براستی تک تک این آثار مبین حرف تازه ای در گونه های متفاوت سینمایی است و ساده گذشتن از کنار هریک از آنها از دید نگارنده حقیر خطای بزرگی است.
از سوی دیگر باید توجه داشت که سینمای متعالی کوئن ها در طول عمر بیست ساله خود، در درون دارای افت و خیزهایی نیز بوده است. افت و خیزهایی که نه به معنای برتری اثری نسبت به دیگری، بلکه به مفهوم بالغ تر بودن اثری از حیث به انتزاع کشیده شدن مبانی ژانر، نسبت به اثر دیگر است. به عنوان نمونه کوئن ها در "بارتون فینک" به خلق نوع کاملاً بدیع و متمایزی از سینمای سورئال دست یافته اند حال آنکه در یک اثر پیش از آن، یعنی "گذرگاه میلر" این بلوغ کمال یافته در ارائه تصویر تازه ای از سینمای گنگستری مشاهده نمی شود. باری، حال اگر بر اساس این پیش فرض آثار کوئن ها را ارزش گذاری کنیم، یقیناً "سرزمینی برای پیرمردها نیست" حائز جایگاه رفیعی است. بلاغت و فصاحت بیان کوئن ها در این فیلم در چنان مرحله ای از نبوغ و بلوغ قرار دارد که نتیجه اش شکل گیری اثری شده که در آن واحد چند ژانر سینمایی را با بیانی کاملا انتزاعی و بدیع به تصویر درآورده است بی آنکه هیچ یک از آنها باشد. به عبارت ساده تر کوئن ها اثری خلق کرده اند که میتواند در حیطه سینمای وسترن، گنگستری، درام، جنایی و یا حتی در پاره ای کمدی به نظر برسد حال آنکه در کلیت هیچ یک از آنها نباشد.
مرثیه ای برای دنیای نو
کسی که از سینما و به خصوص سینمای کوئن ها پیش زمینه ذهنی داشته باشد، مسلماً پس از تماشای "سرزمینی برای پیرمردها نیست" به این نتیجه نمی رسد که اثری در ژانر جنایی و یا وسترن دیده که تنها جاذبه آن صحنه های کشتار چیگور و یا تعقیب و گریز میان لاولین و چیگور است. ساخته اخیر برادران کوئن از آن دست فیلمهایی است که خود به خود بیننده را وادار به تماشای چندباره اش می کند بی آنکه در تکرار دوباره و چندباره ملال و خستگی به همراه آورد. در واقع با هرچه بیشتر تماشا کردن این فیلم (نه تنها این فیلم، بلکه کلیه آثار کوئن ها) زوایا و ظرایف بیشتری از آن آشکار می شود که اگر تماشاگر تنها به یک بار دیدن اکتفا کند به یقین آنها را از دست خواهد داد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بیش از هر چیز و پیش از آنکه بخواهد خود را در قالب ژانری خاص مطرح کند، یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء است که با وفاداری کامل به اصالت رمان کورماک مک کارتی عنوان شاهکار را برازنده خویش کرده است. مقصود از یک اثر بررسی کاراکتر در کل و جزء این است که کوئن ها موفق شده اند با هرس هنرمندانه رمان مک کارتی به خوبی تقابل هر یک از شخصیت های اصلی را با خود و محیط و دیگران به همان مقصود و هدف که در رمان بوده، تصویر کنند و از این روست که می توان "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را اثر اصیل جوئل و ایتن کوئن نامید. فیلم در مجموع دارای سه کاراکتر محوری است که در تقابل با یکدیگر و چند شخصیت فرعی، قصه ای می سازند که انسجام و استحکامش قادر به میخکوب کردن هر بیننده ای در روبروی خود است. قدرت و بداعت رمان مک کارتی در این است که در تعریف خصوصیات درونی و روانی شخصیت هایش به هیچ عنوان به مطلق گرایی روی نیاورده و کاراکترها را آنگونه که هستند و نه آنگونه که قصه به آنها تحمیل میکند، پرورانده است. کوئن ها نیز با پیروی از همین اصل، نسبی گرایی را مبنای تحلیل کاراکترهای فیلمشان قرار داده اند. البته پی بردن دقیق به این نکته در همان راز تماشای چندباره فیلم نهفته است به ترتیبی که در هر بازبینی به نتیجه ای متفاوت از آنچه در قبل به آن رسیده بودیم، دست خواهیم یافت.
"سرزمینی برای پیرمردها نیست" را می توان استعاره ای از پایان منظومه غرب (آمریکا) در نظر گرفت. استعاره ای که در عمق معنای آن می توان دریافت که آن جامعه آرام و بکر قرن گذشته آمریکا تبدیل به محیطی خشن و پر تنش گشته که در سرتاسر آن می توان رنگ خشونت و ناامنی را به شکل های متفاوت یافت. مک کارتی در رمانش با تیزبینی دلایل این تحول را از یک سو در گسترش تجارت مواد مخدر می داند (با اشاره به معامله نافرجام قاچاقچیان) و از سوی دیگر در فروپاشی آداب و اخلاق اجتماعی بر می شمرد. در این دیدگاه میتوان چیگور را به نوعی ثمره خشونت دنیای جدید نامید. کسی که بی هیچ ابایی آدم می کشد و خلاصه هرکه را بر سر راهش قرار گیرد از بین می برد، مگر اینکه سکه بخت به یاری قربانی بیاید. چیگور یک بیمار روانی است که البته برای خودش خط مشخصی دارد و به سبب همین خط ثابت و بلا تغییر است که در پاره ای حتی حس احترام تماشاگر را نسبت به خویش تحریک می کند. او خونسرد، رک، باهوش و خلاصه در یک کلام همه فن حریف است. حرفش را در لفافه نمی گوید بلکه در عمل نشان می دهد. چیگور زن نمی کشد. به قربانیانی که گناهی ندارند فرصتی می دهد تا در یک بازی شیر یا خط بخت زندگی دوباره را بیابند. این بازی میتواند برای قربانیان به منزله تولدی دوباره تلقی شود. اما اگر کسی بخواهد بر سر راهش بایستد بی درنگ او را محکوم به مرگ می کند. چیگور یک بدمن است اما نه مانند هم نوعان کلاسیک خود که تنها احساس تنفر و دلزدگی تماشاگر را نسبت به خود برانگیزند. همین جنبه از شخصیت اوست که موجب می شود تا آنتوان چیگور از قالب یک کارکتر تک خطی بیرون آید و به عبارتی به عنوان تعریف تازه ای از شخصیت منفی یا همان بدمن شناخته شود. چیگور به دنبال لاولین می افتد. جوشکار فقیری که با یافتن پول هنگفتی زندگی اش را در مسیر تازه ای می بیند. یافتن کیف پر از اسکناس به عنوان عنصری است که آشکار کننده شخصیت لاولین می شود. حقارت و عقده های موجود در روح و روان او با یافتن کیف بیرون می ریزد و طمع که نتیجه همان حقارت است او را به ورطه بازی مرگباری می کشاند. لاولین شخصیتی است که علیرغم پایبندی به اصولی محترم، بسیار متزلزل است. اگر چیگور به آدمکشی معتاد است، روان لاولین نیز آلوده به بیماری مزمن حرص و عقده است، تا جایی که حتی صیانت از پولها را از حفظ جان همسرش در قبال تهدید چیگور بر خود واجب تر می داند. هر دو این نابسامانی های روحی را می توان در نتیجه نوع دنیای خشن و وابسته به پول امروزی دانست. دنیایی که دیگر جایی برای بازماندگان گذشته غرب در خود ندارد. اما کاراکتر محوری در "سرزمینی برای پیرمردها نیست"، کلانتر پیر منطقه، تام بل است. فیلم با تک گویی کلانتر آغاز و در نهایت با منولوگ های او خاتمه می یابد و آنچه که در این دو منولوگ با فاصله، حائز توجه است ترادف میان معنای آنهاست. به بیان بهتر کوئن ها با این تکنیک در انتهای فیلم به همان چیزی می رسند که در ابتدا بوده، بدون اینکه تغییری در اوضاع حاصل شود و یا تلاش های کلانتر به ثمر بنشیند. کلانتر بل به عنوان نمادی از گذشته آرام و خالی از تنش غرب معرفی می شود. گذشته ای که بنا به گفته های او در ابتدای فیلم، برخی از کلانترهایش حتی یک اسلحه هم حمل نمی کردند. گذشته ای که شکوه و وقارش به نسبت دنیای امرزو چنان است که حتی سخن گفتن از آن هم موجب خشنوی کلانتر را فراهم می کند. چنانکه در ابتدای فیلم، با لحنی بغض آلود از زبان کلانتر می شنویم: حالا از هر چیزی که درباره گذشته می شنوم خوشم می یاد. "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را میتوان در یک عبارت مرثیه ای برای دنیای نو نامید. دنیایی که دیگر جایی برای پیرمردها در خود ندارد...
بازیگران فیلم همگی در نقش خود بسیار محکم و با ثبات ظاهر شده اند و هرگز صرفاً در قالب یک تیپ تکراری فرو نرفته اند. بازی جاش برولین در نقش لاولین ماوس بسیار درخشان است و تامی لی جونز توانسته به خوبی خستگی، افسردگی و یاس کلانتری پیر را که روزگاری فکر میکرده مغرور است را به تصویر بکشد. اما بی گمان درخشان ترین بازی فیلم را بازیگر اسپانیایی، خاویر باردم، انجام داده است. نگاه سرد و عاری از روح باردم در نقش آدمکشی بی رحم در چنان سطحی انجام شده که هرچه جایزه معتبر و غیر معتبر سینمایی در سال گذشته بوده را از آن خود کرده است. از سوی دیگر نباید براحتی از کنار فیلمبرداری بی نقص راجر دیکنز گذشت. دوربین دیکنز موفق به خلق مناظری زیبا و چشم نواز و البته سرد و خشک از منطقه تگزاس شده که این خود در القای حس نوستالزی اثر کمک شایانی به بیننده کرده است.
نویسنده

"ترانه تنهایی تهران" به کارگردانی سامان سالور فیلمی است ضد ستاره و از این نظر در سینمای ایران که در این روزگار در بازی ستاره های جذاب خلاصه شده است، فیلمی متفاوت است.
در این فیلم برخلاف فیلم های روز سینمای ایران هیچ چهره زیبارویی بازی نمی کند. ترانه تنهایی داستان دو مرد تنهاست که شعلشان نصب ماهواره است.
یکی از آن ها سن و سال دار با قد بلند و چهره ای گرفته و شبیه تبپ های مذهبی و دیگری مردی کوتاه قد، جوان با چهر ه ای غیر جذاب. یکی پرحرف است و مدام حرف می زند و اغلب هم حرف هایش در دو موضوع است یا خالی بندی درباره خودش یا غر زدن سر همکارش که در ضمن پسرخاله اش هم هست.
دیگری هم که به ندرت حرف می زند، وقتی حرف می زند با اشاره به جنگ می کند و ادای آدم های موجی را در می آورد یا به گفتن تک جمله ای بسنده می کند.
آن دو در کار خود هم آن قدر ها ماهر نیستند و از سر ناگزیری و بی کاری و فقربه این کار روی آورده اند. در واقع شغل نصب ماهواره باعث می شود که آنان به بالای شهر رفت و آمد داشته باشند.
کارگردان در رفت و آمد های دو شخصیت فیلم از پایین شهر به بالای شهر و برعکس، به ارائه تصویری از بی عدالتی ها و تبعیض ها و حداقل تفاوت های طبقاتی بدون این که به ورطه مستقیم گویی بیافتد، می پردازد.
اغلب صاحبخانه هایی که این دو در خانه های آنها ماهواره نصب می کنند، در فیلم دیده نمی شوند و آن چه تماشاگر می بیند، رفت و برگشت این دو ماهواره نصب کن است و از غر زدن های مرد کوتاه قد متوجه ماجراهایی می شود که اتفاق افتاده است.
این ندیدن صاحب خانه در دو مورد نقض می شود، یک بار صاحبخانه مردی است مسن که بالای سرشان قدم می زند، بدون این که با آنان همکلام شود و یک بار هم صاحبخانه زنی است تنها که هر دوی آنان عاشقش می شوند، عشقی آن قدر تخیلی که حتی فرصت ابرازش حاصل نمی شود.
این فیلم با این که به فقر، بی عدالتی و تبعض اشاره دارد، اما بیش تر به غیاب عشق می پردازد، به تنهایی.
از پیدا شدن این زن ماجرایی درباره دو شخصیت فیلم آشکار می شود. مرد قد بلند هر گاه از زنی خوشش می آید که نمی تواند به او بگوید، گلی خشکیده را از دیوار اتاق آویزان می کند و تا آن روز ۲۵ گل بر دیوار آویخته است و مرد کوتاه قد هر گاه که زنی را دوست دارد و نمی تواند بگوید ستاره ای را در شیشه اش می اندازد.
شروع فیلم با صدای اوست، او بدون این که دیده شود، درباره علاقه دختران زیادی به خودش و هیکلش و... حرف می زند، وقتی دوربین او را نشان می دهد، پشت موتور سوار شده است و خطاب به راننده موتور حرف می زند. نه از آن خوش تیپی ادعایی خبری است و نه هیکل و.... .
داستان فیلم، داستان پرکششی است. شخصیت پردازی و بازی ها هم قابل قبول است و در کلیت با فیلم موفقی رو به رو هستیم، اما این پرسش کماکان به قوت خود باقی است آیا این فیلم که اغلب در جشنواره ها با استقبال رو به رو می شوند، می توانند در فضای سینمای ایران که ستاره ها و چهر های زیبا میدان دار آن هستند، توفیقی بین تماشاگران کسب کند؟
تجربه در ایران نشان داده است که اغلب فیلم های طنز مورد استقبال قرار می گیرند و پرفروش ترین فیلم های چند سال اخیر اغلب طنز بوده اند. اگر هم در میان فیلم ها ی پرفروش فیلم هایی غیر طنز هم بوده، فیلم هایی بوده که اغلب تماشاگران با شخصیت های ان امکان همذات پنداری داشته اند.
فیلم هایی چنین تاثرآور با شخصیت هایی خاص که بیینده ایرانی نتواند با آن ها همذات پنداری کند، معمولا از فروش خوبی برخوردار نمی شود. با این حال عجیب این جاست که چنین فیلم هایی نمی توانند در ایران پروانه نمایش بگیرند.
نگاهی اجمالی به ریشه های شكل گیری پست مدرنیسم در سینما
پست مدرن ماهیت گسیخته و ناهمگون هویت در جهان معاصر است. تبیین و تفسیر پست مدرنیسم و مدرنیسم به طور جداگانه امری سهل و آسان نیست. به همین منوال دیوید هاروی نیز عقیده دارد كه "حركت از مدرنیسم به سمت پست مدرنیسم تداوم، تشابه و استمرار به مراتب بیش از تفاوت و گسست به چشم می خورد." اما دغدغه قریبالوقوع پست مدرنیسم به طور جدی گشودن نگرهای انتقادی نسبت به مدرنیسم است. به بیانی دیگر پست مدرنیسم ادامه آن رگه بدبینی است كه پیشاپیش در ایمان مدرنیسم توسط برخی مدرنیستها به وجود آمده بود. بنابراین اگر از این منظر نگاه كنیم؛ پسامدرن، واكنشی است در برابر ایمان خوشبینانه مدرنیسم نسبت به مزایای علم و تكنولوژی برای بشر. انعكاس این ویژگیها در سینمای پست مدرن به نوعی تقلید میانجامد. ژانرها تقلید میشوند، بازآفرینی نمیشوند. در این گونه از سینما، تصاویر یا بخشهایی از سكانسهایی كه در فیلمهای پیشین ساخته شده بود دوباره دستچین میشوند. حتی یك فیلم میتواند یكسره از تصاویر و صداهای از پیش موجود ساخته شده باشد. در مورد زیبایی شناختی، پست مدرن سبک های مرده را بدون به هجو کشیدن آنها به طور طنز آمیز سازماندهی می کند (مرکزیت بینامتنیت).
در پست مدرنیسم هر چیزی مجاز است و به عبارتی دیگر همه قوانین و موازین سنتی بی اعتبار می شود. برخی منتقدان پست مدرنیسم را معلول واكنشی در برابر فرم ها و موازین تثبیت شده ی مدرنیسم می دانند. به باور فردریك جیمسن پست مدرنیسم به مثابه معلول ]یك دوره تاریخی[، در عین حال مظهر از بین رفتن تمایز بین هنر متعالی و فرهنگ عامیانه است. پست مدرنیسم نه بر سبك كه بر مفهومی از دوره بندی دلالت دارد كه " كار كرد آن عبارت است از مرتبط كردن پیدایش ویژگیهای فرمال جدید در فرهنگ، با پیدایش نوع جدیدی از زندگی اجتماعی، و نظم اقتصادی جدید".
ما، به تعبیری، در عصر ویكتوریایی جدید قرار داریم. یك سده پیش در چنین هنگامی امپرسیونیسم بحرانی را پشت سر می گذارد كه از درونش، پست امپرسیونیسم به عنوان جهت دهنده ی 20 سال بعدی پا به عرصه وجود گذاشت. شاید بتوان گفت پست مدرنیسم هم امكانی است برای فرآورده های جدید.
هر چند پست مدرنیسم آوانگاردیسم خاص خود را دارد اما در پست مدرنیسم، دیگر جایی برای تحلیل های آوانگارد مدرنیستی و روشهای کلاسیک وجود ندارد. پیرنگ های قدیمی، کنارگذاشته شده و جایش را به خطی بی پایان از پیش متن های روایی داده است. که در آن فقط حضور تماشگرانه مورد توجه است و زمان روایی تضعیف شده.
از اواسط دهه ی 1980، فیلمسازان مستقلی در آمریكا، اروپا و آسیا به نوعی فیلمسازی روی آوردند كه اكنون با گذر زمان و تشخیص ویژگیهای مشترك میان آنها، می توان آن را پست مدرن دانست. (این اصطلاح را ابتدا پیتر وولن در اوایل دهه ی 1990 درباره ی فیلم بازگشت بتمن (تیم برتون) به كاربرد كه منظورش پست مدرن به معنای یك سبك نبود بلكه تجلی جهان پست مدرن در سینما بود). شاید بتوان پیشرو ترین فیلمساز را در سینمای پست مدرن وودی آلن دانست كه پس از كمدی های اولیه اش در دهه های 1970 و 1980 و فیلمهای برگمانی اش در اواخر دهه ی 80، از اوایل دهه ی 1990 به ساختن فیلم هایی روی آورد كه پر از عنصر هجو، و ارجاع به انواع فیلمها بود. فیلمهای چون سایه ها و مه ها، زن و شوهرها، آفرودیت توانا، راز جنایت منهتن و از همه شاخص تر شالوده شكنی هری.
بی جهت نخواهد بود که بگوییم سینمای پست مدرن در نهایت، به کولاژی از ژانرها و سبک ها و شیوه های روایتی می ماند که در اینجا همان بریکولاژ است.هاروی معتقد است كه سیالیت، زودگذری، ناپایدار بودن، اختلاط و امتزاج (كولاژ) و تجزیه و پراكندگی محصولات هنری پست مدرن نظیر كتب، فیلم، معماری و هنر صرفا آینه های این پدیده ی انباشت متغییر و قابل انعطاف بشمار می روند.
یكی از فیلمهای مهم كه به عنوان یك الگوی پست مدرنیستی در میان آثاری از این دست محسوب می شود (بلید رانر) است. فیلم درباره انسانهای است كه به كمك دستاوردهای ژنتیكی تولید شده اند و ( replicates ) نام دارند كه برای خدمت كردن و به عنوان بردگانی كار كشته و ماهر تولید شده اند. از این موجودات در جهان خارج در ارتباط با كشف و استعمار سیارات دیگر استفاده می شود. این موجودات از عواطف انسانی بهرمندند، اما نوعا خطرناكند. عناصر پست مدرن مختلفی در این فیلم به كار رفته است. كه هر كدام نمایانگر دنیای پست مدرنیست كه ما در آن به سر می بریم. در ادامه به بررسی شیوه های پست مدرنیستی در سینما می پردازیم.
بررسی شیوه های پست مدرنیستی در سینما
بینامتنیت شیوه ارجاع و كنایه
بینامتنیت اصطلاحی است كه به رابطه بین دو یا چند متن اشاره دارد. همه متن ها لزوما بینامتنی هستند، یعنی به متنهای دیگر ارجاع می كنند. این رابطه بر نحوه ی خوانش متن موجود تاثیر می گذارد. شیوه های کنایه از موارد مرکزی پست مدرن است ( فیلمی با کنایه از فیلم دیگر ساخته می شود). در سینمای کنایه تماشگرانی فرض می شوند که از تاریخ فیلم آگاه باشند. مسئله بر سر ارجاع به بیشترین منابع در دسترس برای تماشاگران است . در سینمای پست مدرن محو شدن در فیلم ( خودشیفتگی ) دیگر با همزاد پنداری با شخصیت ها نیست بلکه با درک ارجاعات است. عصر ما، عصر بازسازی، دنباله سازی، بازیابی و « از پیش گفته شده ها، از پیش خوانده شده ها، از پیش دیده شده ها، بوده ها و شده ها ست » . پست مدرن برای غرب، صرفاً شیوه ایست برای جمع و جورکردن برای اینکه دیگر دغدغه های خود را، اوضاع جهانی نپندارند ! پست مدرن به ما هشدار می دهد : « زمانه جدید نیازمند راهبردهای جدید است ».
فیلمهای تارنتینو به خاطر نحوه ی ارجاعشان به متنهای دیگر، نمونه هستند. قصه های عامه پسند (1994) به عنوان مثال، در اغلب دكورهایش به نقاشیهای ادوارد هوپر ارجاع می كند- از این رو تا حدودی این بینامتن از متنهای نقاشانه ] painterly [ ساخته شده است. تارنتینو مشتاقانه به ارجاعات خود به متن های فیلمهای ژان-لوك گدار اذعان دارد. خود تارنتینو می گوید كه فیلم قصه های عامه پسند بر پایه سه خط داستانی كه قدیمی ترین لطیفه های جهان هستند، استوار است، یعنی روایت فیلمیك بر پایه قصه های عامیانه است: 1) یكی از اعضای گروه تبهكار همسر رئیس باند را بیرون می برد در حالی كه نباید به او دست بزند؛ 2 ) مشتزنی كه باید مبارزه را ببازد؛ 3 ) گنگسترها در ماموریتی برای كشتن.
در مثال دیگر گوست داگ ارجاعیست به سینمای گانگستری. فیلم پر از ارجاع به سینماست. آشكارترین ارجاع مربوط به سامورایی (ژان پی یر ملویل) است، كه قهرمانش همچون گوست داگ تنها بود، به پرنده ها علاقه داشت، و دست اخر با اسلحه خالی به مصاف دشمن رفت. همچنین فیلم شباهت غیر قابل انكاری دارد به لئون (لوك بسون) كه شاید دلیل آن تاثیر مشتركی است كه هر دو از فیلم ملویل پذیرفته اند. شاید هم گوست داگ پاسخ جارموش است به بسون. چرا كه در نهایت فیلم بسون یك محصول هالیوودی است و از فیلمهای فرانسوی بسون كه اصالت خود را داشتند كاملا دور است.
صحنه های متعدد خیابان گردی گوست داگ نیز به لحاظ استفاده از تكنیك اسلو موشن آدم را یاد راننده تاكسی (اسكور سیزی) می اندازد. اما مهمترین ارجاع به كتاب راشامون اثر آكوتاگاوا (و طبعا فیلم كوروساوا) است، چرا كه كتاب آكوتاگاوا یكی از خطوط اتصال صحنه هاست. برخورد پست مدرنیستی فیلم با این موضوع كه بالقوه می توانست تفسیر پذیر و تكان دهنده باشد به گونه ای است كه آن را صرفا در حد یك ارجاع صرف به موضوع « تكان دهنده » و تفسیر پذیر داستان آكوتاگاوا و فیلم كوروساوا نگه می دارد.
نكته دیگر این است كه در فیلمهای پست مدرن كاركترها هم می توانند بینامتنی باشند. مثلا؛ وقتی تبهكاران در جستجوی گوست داگ به سراغ همه ی رنگین پوستان كبوتر باز ساكن در پشت بامها می روند، یكی از آنها « نوبادی » شخصیت فیلم مرد مرده است، با همان شكل و شمایل و همان تكیه كلام ( سفید پوست احمق گه ) ارجاع با معنی برای هم جنس بودن « نوبادی » و گوست داگ ( به قول یكی از تبهكاران: سرخ پوست و سیاه پوست یه چیزه ) و اشاره به هم خانواده بودن گوست داگ و مرد مرده. یا باز هم در مثالی دیگر، در فیلم قصه های عامه پسند (تارنتینو) لوچ مشتزن بینامتنی از كاراكتر مایك هامر در بوسه مرگبار (رابرت آلدریچ، 1955) و شبیه آلدوری بازیگر در فیلم شبانگاه (ژاك ترنر، 1956) است.
ادامه دارد ...
به کوشش
مصطفی سیفی
برگرفته از وبلاگ سلام سینما
La Vita è bella
زندگی زيباست
کارگردان: روبرتو بنینی
بازیگران: روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی، جورجيو کانتارینی
فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی
موزیک: نیکولا پیوانی
محصول 1997

شخص یهودی شوخی به نام گوئیدو(بنينی) همراه با دوستش برای کار به شهر میروند. وی در آنجا با دختری آشنا میشود که قصد ازدواج با شخص دیگری دارد. اما او تمام سعی خود را میکند که قلب دخترک را تسخیرکند. سرانجام آنها ازدواج میکنند .
اما این زوج و پسرشان به یک اردوگاه کار اجباری یهودیان تبعید میشوند. گوئیدو تما م سعیش را میکند تا این اوضاع را برای پسرش تحمل پذیر کند و سختیهای جنگ را از وی پنهان کند، بدین صورت که چنان وانمود میکند که همه این کارها فقط یک بازی است برای بدست اوردن یک جایزه. فیلم به دنبال نمایش کشتارهای جمعی نیست بلکه فقط نشان میدهد یک پدرچگونه از فرزند خود محافظت میکند تا زیر بار حقیقت تلخ از پا در نیاید.
در پایان تراژدی همانطور که باید به وقوع میپیوندد. ما مردی را میبینیم که با هرچه که دارد میجنگد و به تنها طریقی که میدانسته پیروز میشود و هیچگاه زیبایی زندگی را منکر نمیشود.
«ببر و برف» آخرین ساخته روبرتوبنینی تمی مشابه با فیلم «زندگی زیباست» دارد و توانایی جاری کردن اشک تماشاگران را در یک فیلم کمدی دارد، اما فیلم «زندگی زیباست» پس ازگذشت هشت سال از زمان ساخت، هنوز بهترین فیلم وی محسوب میشود. در مورد این فیلم نظرات مختلفی وجود دارد که اغلب مثبت و بعضا منفی است. نظرات مخالفین بیشتر در مورد ساختار و غیرقابل باور بودن داستان فیلم میباشد، اما بعضی پا را از این فراتر گذاشته اند و بنینی را متهم به همکاری با صهیونیست و مظلوم نمایی یهودیان کرده اند. برای نمونه نقدی را که در سایت خبری مهر در مورد این فیلم نوشته شده است را در آدرس زیر بخوانید:
http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=162619
- میخواهیم در مورد فیلم «زندگی زیباست» صحبت کنیم. این پنجمین فیلمی است که شما کارگردانی کرده اید و بسیار متفاوت تر از دیگر فیلمهای شما به عنوان بازیگر و کارگردان میباشد. یک موضوع قوی دارد، یک کمدی است یا در آن کمدی دارد. چه چیز باعث شد فیلمی در مورد هولوکاست (کشتار و آدم سوزی دسته جمعی یهودیان در جنگ جهانی دوم) به این شیوه بسازید؟... انگیزه شما چه بود؟
- من فکر میکنم هولوکاست به همه مربوط است. وقتی شما درباره آن مطالعه میکنید دیگر همان شخص سابق نیستید. انگیزه ساختن این فیلم از کتاب یا شخص خاصی به من القا نشد.
در ایتالیا، کشوری که فاشیسم در آن متولد شد، ما با هولوکاست رابطه بخصوصی داریم، اما این واقعه تاریخی به هرکسی مربوط میشود. آن بخشی از انسانیت است.
من در باره فیلم بعدیم همراه با فیلمنامه نویسم فکر میکردم. وقتی شما درباره فیلم بعدیتان فکر میکنید مانند این است سعی میکنید یه ملودی بسازید. ما درباره چیزهایی مانند رم باستان، زن روسی، چه میدانم سگ اسپانیایی... فکر میکردیم و ناگهان ما نوع دیگر از فیلم را تالیف کردیم، بسیار جالب و سرگرم کننده. قصه مردی در یک اردوگاه کار اجباری، گفتن چیزی شبیه این به یک کودک :" آیا خوشحالی، پدرت رو میبینی، اون به توفکر میکنه!" قصه جالب و قابل لمسی بود. فیلمنامه نویسم گفت که ما باید روی این ایده کار کنیم. ایده قراگرفتن من به عنوان کمدین در یک موقعیت غریب. من عاشق این ایده شدم. سینما احساس است و وظیفه من تلاش برای دسترسی به زیبایی است. هدف این بود، اما من میترسیدم.
پس از رسیدن به این ایده، نمیتوانستم بخوابم، به خود میگفتم که باید شجاع باشم. مثل اینکه وقتی شما عاشقید، باید شجاع باشید و من فکر میکنم آنقدر شجاع هستم که این مصاحبه را با شما به زبان انگلیسی انجام میدهم! اینطور نیست؟ من این بارقه روشن را دنبال کردم. یک ستاره در آسمانی که تماشا میکردم.
- چه اتفاقی افتاد وقتی فیلمنامه را به تهیه کنندگان خود نشان دادید و گفتید میخواهم یک فیلم در این مورد بسازم؟ عکس العملشان چگونه بود؟ مردم چه گفتند؟ بله، این ایده خیلی خوبیه!؟ آیا شما حمایت خوبی در ایتالیا بابت ساخت این فیلم داشتید، یا خیر؟
خوب من در ایتالیا به علت موفقیت فیلمهای قبلیم ، کم و بیش آنچه را که میخواهم انجام میدهم. گرچه بعضی میگفتند که چرا میخواهم فیلمی در این مورد بسازم؟ موضوع این است که یک بازیگر در جلوی مردم بازی میکند نه پشت سر آنها. اگر مردم بتوانند اعمال شما را پیشگویی کنند شما باخته اید! در هر صورت من با خودم صادق بودم. من عاشق این ایده بودم و نمیتوانستم بایستم. من میخواستم دینم را به هولوکاست ادا کنم. خوشبختانه یک فیلم نمیتواند دنیا را عوض کند، با این حال من هنوز میخواستم همه چیزم را روی این فیلم بگذارم. من همیشه این کار را میکنم، علی الخصوص در اینجا، من همه چیزم را روی این فیلم گذاشتم.
البته من ترسیده بودم، زیرا یک پیش داوری علیه کمدین هایی که کارهایی شبیه این انجام میدهند، وجود دارد. هولوکاست یک تراژدی غمناک است، بنابراین عکس العملها قابل فهم است. بعضی از مردم فکر میکنند با این موضوع نمیتوان به صورت کمدی برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدینها میتوانند به اوج یک تراژدی برسند. این مانند دوزخ دانته است ( کتاب کمدی الهی دانته، در مورد دانته و بنینی در جای خودش صحبت خواهم نوشت.) جایی که میگوید : "هیچ غمی بزرگتر از این نیست که در بیچارگی به یاد اوقات خوش بیافتید."
به همین دلیل است که نیمه دوم این فیلم بسیار تاثرانگیز است، زیرا ما در باره نیمه اول که پر از خوشی و خنده بود فکر میکنیم.
در نیمه دوم من یک شیرین کاری میکنم، پایینترین نوع شیرین کاری در کمدی این است که یک مرد شبیه زنان لباس بپوشد، اما پوشش زنانه من کسی را نمیخنداند! این پوشش جهت نجات زندگی پسرم استفاده میشود، این نهایت تراژدی و وحشت است. به همین علت است که شما نمیتوانید بخندید. شما میخندید، اما قلب شما شکسته و صد تکه میشود!
نیازی به احساساتی کردن فیلم نبوده است. شاعر میگوید: " فراموشی عمیق ترین قسمت حافظه است." هیچکس نمیتواند این را فراموش کند. ما عمیقا میدانیم که چه اتفاقی میافتد، بنابراین من از احساس گرایی دوری کردم. در ازا علائم های کوچکی ساخته ام که نشان دهد، چه اتفاقی میافتد.
در ایتالیا از من میپرسیدند، چرا میخواهی این فیلم را بسازی؟ و من گفتم، ابسيار خوب، ممکن است من تعدادی از بینندگانم را از دست بدهم، اما من مجبورم کاری را که دوستش دارم و به آن ایمان دارم، انجام دهم. گرچه خودم هم میترسیدم. من فیلمنامه را به کمیته یهودیان در میلان فرستادم و آنها به من گفتند: " این نمیشه، غیر ممکنه، از نظر دینی درست نیست!" اما من یک بازیگرم نه یک مستند ساز و مورخ. من میدانم که چیزهایی در نیمه اول وجود دارد که کاملا ساختگی است. در آن زمان یک مرد یهودی نمیتوانست با یک دختر غیر یهودی ازدواج کند، کاملا غیر ممکن بود. همچنین اجرای اپرای فرانسوی میسر نبود، زیرا موسولینی آن را ممنوع کرده بود. بنابراین من میدانستم که این وقایع از نظر تاریخی درست نیست اما آنها را عمدا انجام دادم، همان کاری را که در نیمه دوم نیز کردم. مثلا مشخص نیست که اردوگاه در کجاست. ایتالیا یا آلمان؟ فرض کنیم آلمان چون بازیگران آلمانی صحبت میکنند. من نمیخواستم بگویم اینجا آشویتس یا برکناو (نام دو اردوگاه معروف) است، زیر هرکسی میتواند به من بگوید که شبیه آنها نیست. من میخواستم کاملا آزاد باشم، ما میدانیم که هیچکدام از اردوگاهها در کوهستان نبوده اند، به همبن علت من این نقطه کوهستانی را پیدا کردم تا نشان دهم که همه چیز ساخته ذهن من است. این یک مستند و روایتی از هولوکاست نیست.
احتمالا با این فیلم من تعدادی از بینندگانم را از دست خواهم داد، اما من نمیتوانم چیزی را که دوست دارم انجام ندهم. در کمال شگفتی من، این فیلم بالاترین درجه موفقیتی را که تا کنون در ایتالیا داشتم را به من داد و مردم نامه های فراوانی برایم نوشتند که نمیدانم چگونه از مردم به جهت این عکس العملشان تشکر کنم.
سوالات بیننده گان:
- برای یهودیان ارتدکسی که از فیلم شما به علت وارد کردن کمدی در هولوکاست انتقاد کرده اند، چه پاسخی دارید؟
خوب افراد کمی این عقیده را دارند. من واقعا نمی فهمم، آنها فیلمهای زیادی درباره هولوکاست داشته اند و این اولین بار است که یک کمدین فیلمی در این مورد به روشی دیگر میسازد. من نمیدانم چرا آنها مرا متهم میکنند، زیرا نیمه دوم فیلم یک تراژدی واقعی است. من واقعا نمیتوانم به این سوال جواب دهم و در این مورد خیلی متاسفم.
سادگی فیلم باید پیغام خود را رسانده باشد. قبل از همه این یک داستان عشقی است. من به پسرم واقعیت را نمی گویم، این یک بازی است، زیرا این تنها راهی است که یک پسر پنج ساله میتواند وارد تراژدی شود، بی انکه کشته شود یا مغزش متلاشی شود. فیلم حافظ بیگناهان است و انسانیت زیادی در آن نهفته است و این سادگی و صداقت است که ما را به خدا نزدیکتر میکند.
فکر میکنم تنها شهادت بازماندگان، تاریخ نویسان و بزرگی حقیقت است که میتواند آنچه را که به واقع در هولوکاست رخ داده را شرح دهد. من قادر نیستم مانند اسپیلبرگ یا اسکورسیزی خشونت را مستقیما نمایش بدهم، روش من دوری از خشونت و هراس است. من هیچگاه خشونت و وحشت را مستقیما نمایش نمیدهم، اما وجود آن همه جا احساس میشود.
میگویند شبی فرانس کافکا برای خوابیدن در خانه دوستش میماند اما چون اتاقها را نمیشناخته به اتاق خواب پدر دوستش میرود و میگوید: " ببخشید، نمیخواستم مزاحم شوم، فکر کنید مرا خواب دیده اید!"
بنابراین فیلم مرا نیز یک خواب فرض کنید. من دوست ندارم کسی با این فیلم ناراحت شود، این فقط یک رویاست.
- آیا کمدی در زندگی روزمره شما نقشی دارد؟
من دوست دارم شبیه گوئیدو باشم، بازیگر نقش اصلی فیلم، زیرا او به عنوان یک مرد و یک پدر الگوی من است. او در زندگی همسرش یک هدیه بزرگ آسمانی است، بنابراین فکر میکنم من مرد بسیار خوشبختی هستم که در این قضیه شراکت دارم. من باید از نیکلتا براسکی تشکر کنم، زیرا او اینجاست و به عنوان یک بازیگر کمک واقعا زیادی به من کرد. من باید از وی تشکر کنم زیرا در هنگام ساخت فیلم من به او چیزهای سخت و غمگین بسیاری تحمیل کردم که برای هرکس دیگری غیر قابل تحمل و اجرا بود، اما او اینکار را انجام داد و من از او عمیقا تشکرمیکنم. این یک هدیه و بازیگر، شگفتی است که خدا به من ارزانی کرده است. به همین علت است که دوست دارم شبیه گوئیدو فیلم باشم. سعی میکنم اما مطمئن نیستم که بتوانم مانند گوئیدو معجزه کنم.
- آیا رابطه ای بین فیلم دیکتاتور بزرگ و زندگی زیباست وجود دارد؟
بله، البته. هر چیزی که کمدینها انجام میدهند، به طور مسقیم یا غیر مستقیم، وام گرفته از چارلی چاپلین است، زیرا او سلطان کمدی است. این فیلم علاوه بر دیکتاتور بزرگ به فیلم بچه (چارلی و پسر) نیز ارتباط دارد. زیرا این داستان محافظت از یک بچه است. یک بیعت مستقیم در اینجا با فیلم دیکتاتور بزرگ وجود دارد. شماره من مانند چارلی چاپلین در دیکتاتور بزرگ 3797 است.
- به نظر میرسد شما در کمدی خود روی صحبت کردن خیلی تاکید میکنید، چه میکردید اگر نمیتوانستید صحبت کنید؟
سوال بسیار جالبی است. من یک داستان گوی واقعی هستم، من عاشق داستان سرایی ام. این قدیمیترین پیشه در دنیاست... بنابراین به سختی میتوانم تصور کنم که داستانی تعریف نکنم. موضوعات زیادی برای داستان سرایی پیش میآید اما ... واقعا سوال سختی است و نمیتوان پاسخ دهم.
- فیلم «زندگی زیباست» افسانه ای است که ادعای قصه زیبای عشق گوئیدو( بنینی ) را دارد. یک پیشخدمت خودمانی از شهر آرزو توسکان، و دورا ( نیکلتا براسکی) یک معلم اشراف زاده مدرسه. گوئیدو او را شاهزاده خانم خطاب میکند، دل اورا بدست میآورد و سوار بر اسب با او ازدواج میکند. از سال 1939 ما به پنج سال بعد میرویم، آنها صاحب پسری سیاه چشم به نام جاشوا (جورجیو کانتارینی) شده اند. بازی گوئیدو و جاشوا در حقیقت تجلیل بنینی از فیلم «پسر بچه» چارلی چاپلین و جکی کوگان کوچک در سال 1921 است.
علاقه به فیلم «زندگی زیباست» بستگی به دید شما نسبت به بنینی دارد. او در ایتالیا بواسطه نمایشهای تلوزیونی و فیلمهایش به گنجینه ملی ایتالیا تبدیل شده است و بسیاری نمیتوانند خنده خود را از دیدن فیلمهای «شب روی زمین» و «مغلوب قانون» جیم جارموش کنترل کنند. امثال من که کمدی بنینی را مزاحم و سردرد آور میدانند در اقلیت هستند. من از خودشیفتگی عصبی او عذاب میکشم. هر حرکت او التماس میکند: " چشمتان را ازمن برندارید!" . " نگاه کنید، من به خاطر شما روی میز میروم!". او کپی ناشایستی از جری لوئیس و رابین ویلیامز است. ترکیب وحشتناکی از سستی و خود بینی.
چرا بنینی نتوانست با شروع فیلم زندگی زیباست مرا مجذوب کند؟... هی، این فقط یک فیلم احمقانه است که در نیمه دوم، جاییکه سازندگان این کمدی جاه طلبانه، راهشان را عوض میکنند، احمقانه تر و کشنده تر میشود.
گفتگوی بنینی، آنجا که میگوید: " من با فیلمنامه نویسم درباره گذاشتن من -- یک کمدین – در یک وضعیت غریب صحبت میکردم"، دلیلی بر خودبینی اش در نیمه دوم فیلم است. در این اپیزود تکان دهنده، فیلم مانند «فهرست شیندلر» (اسپیلبرگ)، میشود. او در یک اردوگاه بی نام به عنوان پیشخدمت نازیها کار میکند. (تصور کنید، نژاد پرستان واقعی به یک یهودی کثیف اجازه میدهند به غذایشان دست بزند!).
به خوابگاه بر میگردیم، او لودگی میکند، یک چهره خوشحال بر بدنش دارد، در حالی که دیگر زندانیان ساکتند، میخوابند و سربه زیر هستند. در اردوگاه ، زندگی با کار سخت روزانه میگذرد، نازیهای اندکی که دیده میشوند، کاملا خشک و بی روحند. افسوس که بعضی میمیرند، گرچه نشان داده نمیشود. ( بنینی: "خشونت آشکارا نشان داده نمیشود، زیرا این روش من نیست.") در هر صورت گوئیدو جاشوا را متقاعد میکند که این اردوگاه مرگ در حقیقت یک بازی بزرگ فرضی برای کودکان است. درست نگاه کنید، پنهان شدنها و گرسنگی کشیدنها واقعا مسخره است.
زندگی زیباست تنها تیتر فیلم نیست، این فیلم سرزنش برانگیزی برای بنینی است. او در این فیلم معنایی از هولوکاست را تداعی کرده است که برای بیشتر یهودیان به معنای از دست رفتن میلیونها زندگی نیست. او افراد بسیار زیادی را در این اردوگاه نشان میدهد که زنده می مانند، درخشش خورشید، مزراع سبز، گلها و مخصوصا خانوادهایی که باقی مانده اند. بازماندگان زیادی که بنینی نشان میدهد، کاملا خوشحال به نظر میرسند. بجز یک نفر که زنده نمانده و برعکس میلیونها تن دیگر، در شب ومه رها شده است و تنها به صورت یک خاطره در فیلم یاد میشود.
"زندگی زیباست". آیا میتوانید تصور کنید کسی را که از این واقعه جان سالم به در برده این را بگوید؟ زمانی که افراد باقیمانده انگشت شمارند و ترسان . با روحیه لبریز از نفرت نبود خدا و انسانیتی که به آلمانها اجازه چنین کاری را داده است.
بنینی میگوید: " از نظر تاریخی شاید فیلم اشتباهاتی داشته باشد. اما این یک داستان در مورد عشق است نه یک مستند." خیر، این مستند نیست. راه حل نهایی زندگی زیباست، یک احساس خوب است، یک چهره خندان از هولوکاست.
فیلم بنینی را برای خودتان نگه دارید. شاید شما فیلم را بپسندید مهم نیست چه مذهبی دارید، اما به نظر این یهودی منتقد، جایزه ای را که یهودیان اورشلیم به این فیلم داده اند توهینی به جماعت یهود است و هولوکاست نشان داده شده توسط این فیلم بسیار مشمئز کننده است.

نظر برخی از منتقدین این فیلم را خواندید. همانطور که دیدید آنها عقیده دارند که این فیلم واقعه تلخ هولوکاست را به تمسخر گرفته است و آن را تنها یک توهم معرفی کرده است.
در مورد واقعه هولوکاست حرف وحدیث بسیاری وجود دارد، گذشته از برخی که بکلی منکر وقوع چنین رویدادی هستند، بعضی دیگر وقایع روایت شده را یک بزرگنمایی عجیب میپندارند. در بسیاری از کشورهای اروپایی تحقیق و تفحص در مورد این واقعه جرم محسوب میشود و بسیاری به همین دلیل مستوجب پرداخت تاوان زیادی شده اند. برای نمونه خبری را که اخیرا در مطبوعات منتشر شده است را در سایت خبری مهر بخوانید:
البته درستی یا نادرستی این رویداد در بحث ما تاثیری ندارد و با فرض اینکه تمام این وقایع تلخ واقعیت نیز داشته باشد، چیزی از ارزشهای فیلم زندگی زیباست کم نمیکند. توجه بیش از حد بر این واقعه، باعث دور شدن ما از پیام اصلی این فیلم میشود. مکانهای تاریخی زیادی نمیتوان یافت که در آن شوهر و همسر با فرزندشان در یک جا زندانی باشند، اما به نظر شما اگر این داستان در مکان مشابه دیگری مانند کوزووی بوسنی و هرزگوین اتفاق میافتاد، آیا تاثیری در اصل ماجرای این فیلم میگذاشت؟
هولوکاست در زندگی زیباست تنها پس زمینه ای است برای ارائه پیام اصلی فیلم. این فیلم حکایت قدرت خواستن است. بنینی با این فیلم میخواهد بگوید که اگر شما چیزی را واقعا بخواهید، میتوانید بدست آورید، حتی در شرایط وحشتناکی مانند هولوکاست. شما همواره میتوانید بر سرنوشت خود حکومت کنید.

نکته دیگر در این فیلم نمایش شخصیتهای مختلف انسانهاست. شما پدری را میبینید که به فکر سلامتی و ایمنی پسر و همسرش است و به تنها چیزی که فکر نمیکند زندگی خودش است. او همواره در این اندیشه است که چگونه با دو تن از مهمترین افراد زندگیش ارتباط برقرار کند و به آنها کمک کند که از این شرایط دشورا به راحتی عبور کنند.
در مقابل هم افراد بی احساسی را میبینید که جز خودشان به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنند. به عنوان مثال شخصیت دکتر لسینگ آلمانی را در این فیلم ببینید، قصد او از آوردن گوئیدو به باشگاه افسران، در واقع نه کمک به او بلکه کمک به خودش برای پیدا کردن راه حل چیستانها است. او از گوئیدو عاجزانه میخواهد که به او کمک کند. در حالی نمیتواند ببیند که خود گوئیدو نیازمند کمک واقعی است . مسئله مهم برای گوئیدو نجات جان همسر و فرزندش است، اما مهمترین مسئله برای دکتر لسینگ پیدا کردن نام چیزی است که صدای «کواک، کواک» میدهد!
این فیلم تمام آلمانها را دیو سیرت معرفی نمیکند. به عنوان مثال قدرت تلقین که در این فیلم زیاد استفاده شده، به شوپنهاور، فیلسوف آلمانی نسبت داده میشود، یا صحنه صحبت زنی با دورا، در راه پله اردوگاه را بیاد آورید که درباره نگهبان زن آلمانی میگوید: " آن اوایل که او به اینجا آمده بود، خوب بود!"
در انتها به نظر من جدای از این انتقادها و مخالفتها این فیلم داستان عشق اعضای یک خوانواده به یکدیگر است. هرچند پدر خوانواده در انتها کشته میشود اما خوانواده پیروز نهایی است. این فیلم همانطور که جاشوا در انتهای فیلم میگوید : "این هدیه ای است که پدرم به من داده است!"
لازم به ذکر است که «فیلم زندگی زیباست» در دو نسخه انگلیسی و ایتالیایی وجود دارد، که نسخه ایتالیایی آن حدود پانزده دقیقه طولانی تر است و شامل صحنه هایی است که به هنگام آماده سازی نسخه انگلیسی از زیر تیغ تدوین گر گذشته است.

در مورد این فیلم گفتنیها و نقدهای ناگفته بسیار باقی مانده است که اگر بخواهیم به تک تک آنها بپردازیم، باید تمام این وبلاگ را به این فیلم اختصاص دهیم، بنابراین در اینجا به همین مقدار بسنده میکنم و بحث در مورد این فیلم را به فرصتی دیگر موکول میکنم. در پستهای بعدی در مورد دیگر آثار روبرتو بنینی صحبت خواهیم کرد.

تلاشهای پیگیر آقای محمودی و پتانسیل بالای جوانان این شهرستان قابل تقدیر و ستایش است و جای این دارد که مسئولین فرهنگی مخصوصا اداره کل فرهنگ و ارشاد لرستان و حوزه هنری تلاش گسترده تری برای حمایت این ظرفیت پرتوان داشته باشند. همچنین سازمانها و ارگانهای فرهنگی مثل سازمان ملی جوانان - کانون پرورش فکری - سازمان تبلیغات اسلامی باید تلاش کنند تا شهرستانهای محروم اما مستعد استان تقویت شوند .
|
|
فيلم مستند مانكن ها توسط واحد فيلم وعكس حوزه هنري لرستان ساخته شد . غلام رضا نعمت پور يادآور شد: اين فيلم مستند امسال به عنوان يكي از توليدات واحد فيلم و عكس حوزه هنري لرستان در جشنواره هاي سينما حقيقت ، رشد ، هدي ، رويش و جشن ، خانه سينما شركت خواهد كرد. (عکس تزئینی است) http://lorestan.isna.ir/mainnews.php?ID=News-13946 http://www.khabarfarsi.com/news-191250.htm http://www2.irna.ir/14/news/view/line-251/8705015306140415.htm |