تبليغاتX
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
وبلاگ سينمايي كلاكت
 
 
مروري بر سينماي لرستان
 

                                                                   بسمه تعالي

                               حوزه هنري لرستان برگزار مي كند

 

 

     ((  جلسه نقد و بررسي فيلمنامه كوتاه ))

 

 

واحد فيلم و عكس حوزه هنري لرستان

 

به منظور ترغيب و تشويق فيلمسازان گرامي به توليد آثار پر محتوا و رفع نقايص و مشكلات فيلمنامه جلسات آموزش فيلمنامه نويسي را به شيوه نقد وبررسي فيلمنامه ، هرهفته روزهاي يكشنبه از ساعت 17 لغايت 19برگزار مي نمايد .

 

لذا بدينوسيله از كليه فيلمسازان علاقمند دعوت مي شود تا با حضور صميمانه خود گرما بخش محفل ما باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان : يكشنبه ها     17 لغايت 19

 

مكان : سرچشمه ، خيابان مسجد دولتياري ، واحد فيلم و عكس حوزه هنري لرستان

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

اینم  عکسهای  جالب از مخملباف از دیروز تا امروز. شما در

 آینده چه شکلی می شید ؟ خدا داند!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
 فراخوان فیلم‌های‌ کوتاه‌ داستانی «جشن سینمای ایران»

علی معلم، دبیر دوازدهمین جشن بزرگ سینمای ایران فراخوان شرکت فیلم‌های کوتاه (داستانی، تجربی) را که امسال به شکل مستقل برگزار می‌شود را اعلام کرد.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از روابط عمومی خانه سینما، کلیه فیلم‌سازان فیلم کوتاه می‌توانند با تکمیل فرم شرکت و اعلام تهیه کننده و کارگردان، تولیدات خود را مورد داوری قرار دهند.
معلم همچنین متذکر شد کلیه تولیدات فیلم کوتاه که از ابتدای خردادماه 1386 تا انتهای خردادماه 1387 تولید شده که مدت آنها حداقل 3 و حداکثر 30 دقیقه بوده و در دوره‌ پیشین جشن بزرگ سینمای ایران شرکت نکرده‌اند، می‌توانند کلیه آثار خود را تنها به صورت DVD (هر اثر به شکل لوح مجزا) به دبیرخانه جشن ارائه دهند.
علاقه‌مندان تا شنبه 15 تیرماه مهلت دارند آثارشان را به دبیرخانه دوازدهمین جشن بزرگ سینمای ایران واقع در بهار جنوبی کوچه سمنان شماره 23 ارسال و یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره  77650088 تماس بگیرند.

 |+| نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - موسيقي

فورد عوض‌پور مستند زندگي رضا سقايي، آوازخوان حماسي لرستان، را مي‌سازد.

به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، سقايي كه سال‌هاي نخست انقلاب را به‌عنوان يك حماسه‌سراي نامي پشت سر گذاشته، از اسفندماه 85 به‌خاطر عوارض ناشي از عارضه‌ي سکته مغزي در بستر بيماري است.

از دست‌دادن حنجره‌ آوازخوان 69 ساله‌ي لرستان در دوران دفاع مقدس، زندگي متفاوتي را براي او رقم زده است.

"زندگي"، "دايه‌دايه"، "آسمان" و... با نواي او در موسيقي لرستان ماندگار شده‌اند.

مستند يادشده مستندي نيمه‌بلند است كه به‌گفته‌ي عوض‌پور فيلمبرداري آن 10جلسه به‌طول مي‌انجامد و تاكنون دو جلسه‌ي تصويربرداري اين فيلم انجام شده است.

تهيه‌كننده، نويسنده و كارگردان فرود عوض‌پور، تصويربردار، شمس‌الدين آروند، مديرتوليد، ‌امين ساكي، صدابردار، سعيد همتي‌وند و مرتضي قرباني، تدوين، حسين ضيايي، دستيار تهيه، جمشيد رحيمي هستند.

قرار است ساخت و تدوين اين فيلم تا پايان تيرماه به انجام رسيده و در افتتاحيه‌ي مراسمي كه براي بزرگداشت اين استاد برگزار مي‌شود اكران شود.

ترانه "دايه دايه" با صداي رضا سقايي در فهرست آثار فاخر موسيقي ايران ثبت شده است.

اين ترانه را زنده‌ياد مجتبي ميرزاده تنظيم كرده آهنگ و شعر آن از آثار محلي قوم لر است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
13 فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره «ملل» اتریش

حضور فیلمساز لرستانی در جشنواره اتریش
سیزده فیلم کوتاه ایرانی در سی و ششمین جشنواره فیلم ملل در اتریش به نمایش درمی‌آیند.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این جشنواره از 15 تا 21 ژوئن در شهر ابنزه برگزار می‌شود و در مجموع بیش از 370 فیلم کوتاه از کشورهای مختلف را به نمایش می‌گذارد.
فیلم‌های کوتاه ایرانی که در این رویداد پذیرفته شده‌اند، عبارت‌اند از: جایی دنج برای ماهی‌ها (ناصر ضمیری)، فرش چوب (عبدالرحمان میرانی)، مترسک و دیدار (هر دو از ناصر ناصرپور)، گریز (سلمان باهنر)، یک جرعه آب (احمد ارجمندی)، معشوق آقای استالین (نیما باقری)، فرصتی برای کشیدن سیگار (بیتا خداداد)، محدوده دایره (شهرام مکری)، تنگ خالی ماهی (عاطفه خادم‌الرضا)، آدم‌ها دورند (اشکان احمدی)، ویزیت (ناصر ناصرپور)، تناوب (مهدی فردقادری) و جنگ و زندگی (جمال رحمتی).
برگزار کنندگان جشنواره ملل امسال بخش ویژه‌ای را به سینمای بلغارستان اختصاص داده‌اند و فیلم‌های کوتاهی از این کشور را به نمایش می‌گذارند.
سینماگران و کارشناسانی از کشورهای اتریش، بلژیک، سویس و جمهوری چک اعضای هیات داوری این جشنواره هستند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
به بهانه پخش فیلم الکساندر در برنامه ((فریم به فریم ))حوزه هنری لرستان
 
 

کارگردان: الکساندر سوکوروف / فیلمنامه: الکساندر سوکوروف / مدیر فیلمبرداری: الکساندر بوروف / تدوین: سرگئی ایوانف / موسیقی متن: آندری سیگل / بازیگران: گالینا ویشنفسکایا، واسلی شفتسوف، ریسا گیچئووا، آندری بوگدانوف، الکساندر کلادو / محصول: 2008، روسیه، فرانسه / مدت زمان: 95 دقیقه / جوایز: نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن، نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین فیلم از بخش بین الملل فستیوال فیلم فجر

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان

الكساندرا نیكولایونا (گالینا ویشنفسکایا) مادربزرگ پیری است كه برای دیدن نوه اش به اردوگاه سربازان روس در چچن می رود. این تمام آنچه است كه درباره روایت داستان فیلم الكساندرا می توان گفت، فیلم روایت جزئیات این دیدار است و از فراز و فرودهای روایی در آن خبری نیست. البته فیلم چندان هم ضد داستان عمل نمی كند ولی شیوه روایت كلاسیك را نیز ندارد.

 

تلاشی ساده، برای القای یک نگاه انسانی

"الكساندرا" تازه ترین ساخته الكساندر سوكورف، کارگردان روسی است، كه پیش از این آثاری چون "صداهای معنوی"، "مادر و پسر" و "اعتراف" را از او دیده ایم. فیلم به تهیه كنندگی اندری سیكل و حمایت و پشتیبانی آكادمی سینمایی روسیه و فرانسه ساخته شده است.

الكساندرا فیلم ساده ای است. اثری كه حتی در سطح وسیعی سادگی خود را به قاب های تصویری نیز سرایت می دهد. تعدد نماهای كلوزآپ و ایجاد یك محدوده تصویری كنترل شده در فیلم اگرچه آگاهانه است و به جهت تاكید بر جزئیات منظور شده است اما گاهی موجب  آزار مخاطب می شود. به بیان دیگر مخاطب توسط كارگردان در برابر انبوهی از اطلاعات جرئی قرار می گیرد.

الكساندرا بر خلاف آنچه كه به ظاهر می نماید فیلمی سیاسی نیست، هوشمندی سوکوروف در این است كه سعی كرده در دام صدور بیانیه های سیاسی كه اغلب در این گونه فیلمها رایج است گرفتار نشود. فیلم با حفظ فاصله خود از موضوع و مخاطب كه خاصه سینمای بدون روایت است تنها به یك جستجو می پردازد. جستجویی كه توسط الكساندرا نیكولایونا صورت می گیرد. الكساندرا تلاشی ساده است برای القای یك نگاه ساده و انسانی، حتی كشتن و كشته شدن حساسیتی را بر نمی انگیزد.

سادگی فرم بصری در فیلم نیز در القای حس جهانی كه كارگردان سعی در به تصویر كشیدن آن دارد بسیار كمك می كند، قاب های ساده و یك دست، روایت آدمهایی است كه قرار است بكشند یا كشته شوند، حتی الكساندرا نیز به گونه ای هیچ چیز برایش داری اهمیت خاصی نیست. پوچی كه در نگاه فیلم جاریست، با هوشمندی سوكوروف به تلخی تن نمی دهد. بدین معنی که این پوچی در نگاه نخست اصلا حتی به چشم هم نمی آید. در محلی كه جنگ یك امر طبیعی است و مرگ و زندگی فاصله چندانی با هم ندارند به نمایش درآوردن یك خلا خود نمایندن بنیان های هیچ مدار جهان است.

هگل در جایی می گوید: "پوچی و ملالی كه نظم های نهادین را بر می آشوبد و پیش بینی مبهم و بدشگون رویدادی ناشناخته، منادیان دگرگونی هایی هستند كه در راه است." الكساندرا در پوچی و خلا بعد از این بر آشفتگی نظم در یك منطقه مرزی برای یافتن یك دگرگونی در زندگی خود گام می گذارد. دیدن نوه شاید بهانه ای است برای او كه در پایان زندگی فضایی دگرگون را تجربه كند، یك اردوگاه سربازان روسی در چچن كه محلی كاملا مردانه و خشن است برای الكساندرا از تبار یك تحول ویژه است.

دشت اطراف پادگان مالامال از سكوتی غریب است، سربازانی كه گویی جمع شده اند تا مدتی در كنار هم وقت تلف كنند. آدمهای هم كه در بازار روز هستند ساكنند، مثل آن پسر چچنی كه می داند الكساندرا قصد دارد برای سربازان روس سیگار بخرد و در مقابل سوال او سكوت می كند و سیگار نمی فروشد. زندگی یكنواخت تمام این آدمها كه همه منتظر یك دگرگونی هستند، دگرگونی كه از جنسی دیگر است. شاید یكی از جالب ترین صحنه های فیلم صحنه ای است كه پسر مسلمان چچنی الكساندرا را به مقر سربازان روسی می رساند، نه پسر در برابر آن محل كه به هر حال محل دشمن به شمار می آید واكنش نشان می دهد و نه حتی سربازان روس در برابر او ذوق زده می شوند.

"الكساندرا" فیلمی است كه به طور عمدی در چهره بازیگرانش نشان از حالت یا یك میمیك خاص نمی بینیم، چهره های سرد و بی واكنش كه در میان یك لبخند كوتاه و یك غم ناچیز سرگردانند. قهرمان پیر داستان درست همچون یك عامل خنثی عمل می كند، به همه جا سرك می كشد، با همه زندگی می كند، از سربازان روسی گرفته تا مردمان چچنی كه فرزندانشان به دست روسها كشته شده اند، اما هیچگاه هیچ حسی را بر نمی انگیزد.

فضای فیلم با تمام سادگی اش اصلا شبیه به سینمای رئالیستی نیست، فیلم بیشتر در یك فضای سورئال پیش می رود. این فیلم كه در بخش مسابقه سینمای بین الملل جشنواره فجر امسال نیز پخش شد، سعی در جستجوی انسانیت در میانه یك مرز ویران دارد.

بازی خوب گالینا ویشنفسکایا در نقش مادربزرگ، به خوبی روابط مجهول در این میانه را به نمایش می گذارد. مادربزرگ سعی دارد كه با تمام لایه های اجتماعی كه در طول و عرض اجتماع چنگی و نا امیدانه در پیرامون او وجود دارد ارتباطی فارغ از نگاه جانبدارانه برقرار كند، رابطه میان او و آن زن چچنی نیز از این نوع تلقی وی سرچشمه می گیرد.

البته شایان ذكر است که بر خلاف گروهی كه به هر عنوان فیلم را محكوم به دفاع از سربازان روسی یا نیروهای چچنی كرده اند، معتقدم فیلم با یك پرداخت كاملا خنثی در برابر مسائل سیاسی حاكم در آن میان به زیبایی خود را از این دام رهانیده است.

اما یك نكته مهم كه زمان دیدن فیلم كاملا مرا غافل گیر كرد، اشتباه فاحشی بود كه در باب عدم رعایت راكورد صورت گرفته بود. چندبار فیلم را به عقب برگرداندم تا مطمئن شوم. زمانی كه الكساندرا همراه با زن چچنی به خانه او می روند، الكساندرا روی كاناپه می نشیند و كتش را تن می كند. در یك كات به زن چچنی داخل آشپزخانه و بازگشت دوباره تصویر به الكساندرا كت همچنان تن اوست و در یك رفت و برگشت دیگر الكساندرا كتی به تن ندارد. در درجه نخست روی دادن چنین اشتباه فاحشی در اثری در این سطح چای بسی تامل دارد. حتی فكر كردم كه شاید اشكال از نسخه فیلمی كه من تهیه كرده ام باشد ولی حتی زمانی از چند دوست كه نسخه های دیگری داشتند پرس جو كردم آنها نیز این اشتباه راكوردی را تایید كردند. در هر صورت الكساندرا را نمی توان یك شاهكار قلمداد كرد، فیلم در حد خود قابل توجه است و می تواند به نوعی با مخاطبانی كه تاب تحمل دیدن فیلم های بدون روایت را دارند به خوبی ارتباط برقرار كند.

از سویی موسیقی خوب فیلم كه توسط آندره سیگل ساخته شده است، در ایجاد فضای مورد نظر كارگردان به كمك او می شتابد. همیشه شنیده ایم كه می گویند بهترین موسیقی فیلم آن است كه در طول دیدن فیلم خود را به رخ نكشد، موسیقی كه سیگل بر روی الكساندرا گذاشته از همین نوع است.

 

 

نویسنده

مصطفی سیفی

برگرفته از وبلاگ سلام سینما                                                                                          

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
ناصر ناصر پور فیلمساز لرستانی در جشنواره فیلمهای جاده ای برای لرستان افتخار کسب کرد

برگزیدگان جشنواره راهبران معرفی شدند

 

برگزیدگان نخستین جشنواره فیلم‌های جاده‌ای راهبران طی مراسمی معرفی شدند.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» هیات داوران این جشنواره برگزیدگان خود را در بخش‌های مختلف به شرح زیر معرفی کردند:
بهترین مستند
حمل مواد خطرناک (مسعود ایمنی)
بهترین کارگردانی مستند
ناصر ناصرپور برای فیلم موتور یا پیک مرگ 
بهترین مستند آموزشی
چگونه برانیم (آرش رفیعی)
بهترین مستند داستانی
جاده و سه قصه (مهدی جعفری)
رهسپران (رهبر قنبری)
بهترین فیلمنامه داستانی
خط ممتد نوشته نوید توحیدی
بهترین فیلم داستانی
خط ممتد (بهرنگ توفیقی) 
بهترین نماهنگ
مسیر سپید (مهدی گنجی)
بهترین  تیزر
سرعت مطمئنه (سعید خطیبی)
سرعت (حسام فرهمندجو)
بهترین  انیمیشن
کمربند ایمنی (وحید شاکری)
بچه‌های مدرسه ایمن (کتایون بازیار)
مورچه‌ها (احسان توکلی)
بهترین بازیگران
جایزه بهترین بازیگر خردسال به مریم کیانی برای فیلم راه و ستاره اهدا شد. در بخش بهترین بازیگر مرد عباس رحیمی برای فیلم رهسپران و در بخش بهترین بازیگر زن به سیما خضرآبادی برای فیلم ساعت پنج عصر اهدا شد همچنین در این بخش از فهیمه حکمتی برای بازی در فیلم چند خبر در راه تقدیر شد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

دوست عزیز و هنرمندمان

حسین ضیایی

در گذشت مادر گرامیتان ما را در غم و اندوه فرو برد . از خداوند متعال برای روح آن مرحومه مغفرت و برای شما و بازماندگان صبر و شکیبایی مسئلت می نماییم . روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

به بهانه پخش فیلم همشهری کین در برنامه فریم به فریم در حوزه هنری لرستان


غنچه رز 

-   در همشهری کین    -

 

Orson Welles     اورسن ولز   

جرج اورسن ولز در ماه مي سال 1915 در ايالت كنوشا (Kenosha) در آمريكا بدنيا آمد. او دوران كودكي عجيبي داشت. پدرش ريچارد ولز صاحب چندين كارخانة واگن سازي و مادرش پيانيست، علاقمند به فعاليتهاي اجتماعي و از طرفداران و فعالان حق رأي زنان بود.
والدين اورسن تمايل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و ديگران آن‌ها را اشخاصي برجسته بدانند. آن‌‌‌ها به برادر بزرگ اورسن، ديكي ولز فشار زيادي وارد مي‌‌‌‌كردند چرا كه مي‌‌‌خواستند او در آينده شخصيتي مهم و معروف باشد و او نمي‌‌‌توانست انتظارات والدين خود را برآورده كند و عاقبت كارش به بيمارستان رواني كشيده شد. پس از مدتي كه ريچارد ولز به شدت به الكل روي آورد، والدين اورسن از هم جدا شدند. اورسن ولز در سال 1918 و در سه سالگي براي اولين بار در اپراي شيكاگو روي صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپير و نواختن پيانو را ياد داد اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و مادرش هنگامي كه او تنها نه سال داشت در بيمارستان در گذشت. او با وجود تمام مشكلات, تحصيلات رسمي را گذراند ولي در سال 1926، درست زماني كه دوران كودكي غم‌‌انگيز او به تدريج به سوي تنهايي دوران نوجواني پيش مي‌رفت بزرگترين شانس زندگي‌اش به او روي آورد و در يازده سالگي در دبيرستان «تاده» ثبت نام كرد. و آنجا بود كه به مدير مدرسه «راجرهيل» معرفي شد. در دبيرستان بود كه ولز به تئاتر دانشكده راه پيدا كرد و توسط هيل توانست نمايشنامه‌‌هاي فراواني را بنويسد و در همان سال نمايش خودش را با نام «دكتر جكيل و مستر هايد» كارگرداني و اجرا كرد طوري كه توجه روزنامه‌هاي محلي را به خود جلب نمود و آنها او را اعجوبه خواندند. در دبيرستان در طول سالهاي 1926 تا 1931، ولز حدود 30 نمايش را كارگرداني و اغلب بازي كرد. در سال 1931، اورسن به ايرلند سفر كرد و خودش را تئاتر گيت(Gate Theater) در دوبلين به عنوان بازيگري حرفه‌أي معرفي كرد در آن هنگام او تنها 16 سال داشت. او براي مهاجرت به لندن و تصاحب صحنه‌هاي«برادوي» تلاش بسياري كرد اما موفق نشد و سرانجام به اسپانيا سفر كرد. او در سال 1934 توانست اولين فيلم كوتاه خود را به نام «قلب پير» كه چهار دقيقه‌ بود با همكاري دانش آموزي به نام «ويليام وَنس» و با بازي «ويرجينيا نيكلسون» و دانش آموز ديگري كه چندي بعد با ولز ازدواج كرد، كارگرداني كرد. سالهاي بعد وقتي درباره اولين تجربه فيلمسازي ولز از او سوال كردند، او با بي اعتنايي آنرا فقط يك طنز و برخاسته از حرارت دوران جواني خواند و گفت«من آن كار را اصلاً يك فيلم به حساب نمي‌‌آورم… »

 


او كار با «جان هاسمن» را آغاز كرد و تئاتر مِركري (Mercury Theater) را با كمك او بنا نهاد. در سال 1936، ولز با بازي در نمايش تاريخي «مكبث» و سپس «گهواره تكان مي‌خورد» موقعيت خود را در تئاتر تثبيت كرد. او با اعتماد به نفس و انرژي ظاهراً بي پايان خود همراه ديگر بازيگران تئاتر مركري و از راديو و بعد وارد هاليوود شد تا اولين فيلم بلند خود را با آن‌ها به سرانجام برساند. در طول سالهاي 1936 تا 1947، ولز فعالانه در بيش از صد نمايش درام راديويي به عنوان نويسنده، بازيگر و كارگردان حضور داشت. اين راديو بود كه باعث شد تا شهرتي ملّي نصيب ولز شود. بعضي از بازيگراني كه در نمايش‌هاي راديويي يا تئاتريِ ولز بازي كردند بعدها در معروفترين فيلم‌هاي او نيز ظاهر شدند. فهرست نمايش‌‌هاي راديويي او نشان دهندة وسعت و تنوع موضوعات آن‌هاست، از شكسپير گرفته تا ادبيات كلاسيك اروپا و آمريكا. اين مجموعه همچنين نمايش‌هاي ترسناك را هم در برمي‌گيرد. در سال 1937 ولز ميان مجموعه‌‌هاي راديويي به عنوان صدايي آشنا و معتبر شناخته شده بود. نمايش معروف «سايه» بر اساس يك كتاب كمدي آمريكايي از «والتر گيبسون» شكل گرفت. اما مهم‌ترين واقعه براي خود ولز و شايد كلاً براي راديو نمايش «جنگ دنياها» بود كه ولز آن را بر اساس رمان مشهور اچ.جي به همين اسم تهيه كرد. او در سال 1938 با يك اقتباي راديويي از اين رمان كه به هجوم موجودات فضايي و حمله آنها به شهر نيوجرسي مي‌پردازد موجي از وحشت و هيجان ميان شنوندگاني ايجاد كرد كه از خيالي بودن اين نمايش بي‌ خبر بودند و تصور مي‌كردند يك گزارش زنده راديويي را گوش مي‌‌دهند. پيش از اين نيز در سال 1953 فيلمي سينمايي بر اساس اين رمان به كارگرداني «مايرون هاسكين» ساخته شده بود. ولز توسط توانايي‌هايي كه در تئاتر و راديو بدست آورده بود علاوه بر اينكه در فيلم‌هاي بسياري درخشيد، فيلمنامه‌هاي فراواني نيز نوشت. اين فيلمنامه‌ها چندين داستان از ادبيات انگلستان را در برمي‌گرفت مانند: مكبث (1948)، «جين اير» و «ناقوس در نيمه شب» (1965) كه كلاسيكي دست كم گرفته شده بود. برخي از معروفترين نمايشهاي راديويي ولز نيز عبارتند از: «اُليور تويست»-«جوليوس سزار»-«جهنم روي يخ»-«عروس مرگ»-«سايه»-«راهپيمايي زمان»-«دراكولا» و…

 

ولز «همشهري كين» را در سال 1941 با شجاعت و همراه ايده‌هاي نو براي روايت داستان در هاليوود بازنويسي كرد. اين فيلم پر از ابتكارات تازه در تصوير برداري و صدا برداري بود. حتي گريم ولز كه به طور متقاعد كننده‌أي سنش را چندين دهه بيشتر نشان مي داد، انقلابي محسوب مي‌شد. ولز در نقش «چارلز فاستركين» در شاهكار خود يعني «همشهري كين» تهيه كنندگي و كارگرداني را نيز به عهده داشت. اين كلاسيك براي نه جايزه اسكار نامزد شده بود كه چهار تا از آنها كه به ولز ارتباط داشت عبارتند از: بهترين بازيگر، بهترين كارگردان، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم. اما فيلم تنها برنده يك جايزه اسكار براي بهترين فيلمنامه شد. «جوزف كاتن»(Joseph Cotton) كه به نقش روزنامه نگار در برابر اورسن ولز بازي مي‌كرد اينگونه شخصيت ولز را در فيلم‌‌ تفسير مي‌كند. «تمام چيزي كه كين از زندگي‌اش مي‌خواست، عشق بود. قصه زندگي كين اين است كه چطور او عشقش را از دست داد و ديگر چيزي براي بخشيدن نداشت». جوزف كاتن كه از تئاتر مركري با ولز دوستي داشت در هفت فيلم ديگر بعد از همشهري كين نيز با او همكاري كرد.



 


«همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد.و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
اورسن ولز با وجود اينكه در زمان خود كمتر مورد توجه قرار گرفت، امروز يكي از كساني است كه از لحاظ جنبه‌‌‌هاي بصري سينما بسيار مورد تحسين است. «همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد. اما برخي از همكاران ولز كه از منافع خود در فيلم ناراضي بودند، سعي كردند كارشكني كنند و در افكار عمومي با تبليغات خود روزنامه‌‌‌ها فيلم را ضعيف جلوه دهند. اما با اين وجود، اين فيلم موفقيتي شاخص محسوب مي‌شد و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
فيلم «امبرسونهاي باشكوه» در سال 1942 بر اساس رماني از «بوت تاركينگتن» (Tarkington Booth) به كارگرداني ولز و با بازي خودش همراه «كاتن» و «آن باكستر»(Anne Baxter) ساخته شد. اگر چه فيلم شديداً توسط مقامات استوديويي كه فيلم در آن ساخته مي‌شد جرح و تعديل شد و حدود سه حلقه فيلم از تدوين اصلي خود ولز قطع شد اما هنوز اين فيلم از لحاظ اجراي نقش‌‌‌هاي بازيگرانش، درجه يك به حساب مي‌‌آيد و همچنين از نظر زمينه سازي و سبك خاص عكاسي آن منحصر به فرد است. اين فيلم چهار نامزدي اسكار را در پي داشت از جمله بهترين فيلم و ديگري براي فيلمبرداري سياه و سفيد آن. اورسن ولز اين امتياز را داشت كه هم در بهترين فيلم آمريكايي يعني«همشهري كين»(براساس نظر سنجي انستيتوي فيلم آمريكا در 1998) ظاهر شده است و هم در بهترين فيلم انگليسي يعني«مرد سوم»(1949) (بر اساس نظرسنجي انستيتوي فيلم انگلستان در 1999). او پس از بازي «فردا براي هميشه است» در سال 1946 توانست كارگرداني فيلم هيجان انگيز«غريبه» را بر عهده بگيرد. «تماس زشت» فيلمي بود كه ولز در سال 1957 در باره پليسي فاسد و رشوه خوار، نوشته بود و يكي از فيلم‌‌هاي مورد علاقه او به حساب مي‌آمد. فيلم در آمريكا با استقبال روبرو نشد اما در 1958 جايزه ويژه«جشنواره جهاني بروكسل» را دريافت كرد. «مرد سوم» ششمين فيلم ولز بود كه در سال 1949 به كارگرداني كارل ريد(Carol Reed) ساخته شد. با وجود اينكه ولز در اين فيلم نه كارگردان بود و نه تهيه كننده, اما حضورش در نقشي اساسي, آن را به چنين شاهكاري تبديل كرد. «مرد سوم» كه چهارمين همكاري ولز با جوزف كاتن نيز به شمار مي‌آيد فيلمي سرّ‌ي و غير متعارف بود كه علاوه بر اين دو بازيگر آليدا والي(Alida Vali) و تروا هاوارد(Treva Howard) نيز در آن ايفاي نقش مي‌كردند. منتقد مشهور فرانسوي اندرو بازين اشاره مي‌كند كه «اورسن ولز مراحل بسيار سختي را پشت سر گذاشت تا بتواند شخصيت حيرت انگيز«هري ليم» را در مرد سوم شكل دهد و براي اولين و شايد آخرين بار اين بازيگر محبوب توانست نقشي ايفا كند كه با آن بتواند خود را در اذهان عمومي ماندگار نمايد» او به اين دليل در فيلم درخشيد كه تا پس از گذشت بيش از نصف فيلم در آن ظاهر نشد و تنها در سه صحنه اصلي باقيمانده بازي كرد. غياب طولاني او در فيلم كه به نوبة خود بي سابقه است يكي از نشانه‌هاي بارز هنر سينما به شمار مي‌آيد. وقتي اين فيلم بالاخره از سوي آكادمي واجد شرايط شناخته شد، در كاليفرنياي لس‌آنجلس روي پرده رفت و نامزد دريافت سه جايزه اسكار در سال 1950 گرديد. ضمناً فيلم‌هاي ديگري كه ولز با كاتن همكاري داشت داستاني در باره جاسوسي در زمان جنگ جهاني دوم در فيلم «سفري به درون توس» در سال 1942 و وسترن «دوئل در خورشيد» در سال 1946 بود كه البته ولز در فيلم «دوئل در خورشيد» تنها راوي داستان بود. يكي از آخرين فيلم‌هاي قابل توجه و همچنين برجسته ولز «مردي براي تمام فصول»(1946) بود. آكادمي در سال 1971 لوح تقدير خود را به خاطر ارزش‌‌‌هاي هنري والا و تنوع طرح‌‌‌‌هاي سينمايي به او اهدا كرد. او سعي كرد فيلمي با اقتباس از كتاب «آقاي خيال پرداز» بسازد وكار روي آن در سال 1955 آغاز نموده و تا دهه هفتاد ساخت آن را دنبال كرد، اما با وجود تلاش‌‌هايي كه در طول اين سال‌‌‌‌ها انجام شد نسخة ناتمام آن در سال 1984 در اسپانيا نيمه كاره رها شد. در دهه هفتاد او در باره هاليوود فيلمي به نام«طرف ديگر باد» با بازي « جان هاسمن» ساخت و باز هم با وجود اتمام فيلم، مشكلات قانوني پيدا كرد. مشكلي كه ولز همواره هنگام ساخت فيلم‌هايش با آن مواجه بود اين بود كه استوديوها اغلب كنترل فيلم‌هايش را از او مي‌‌گرفتند، سانسورهاي شديد اعمال مي‌كردند و يا انتهاي فيلم را به ميل خود تغيير مي‌دادند. مثلاً پاياني كه ولز براي «امبرسون‌هاي باشكوه» در نظر گرفته بود شكل ديگري داشت. «تماس زشت» نيز ابتدا توسط مسئولان تغيير يافت اما ظاهرا در نهايت ً به چيزي شبيه به حالت اوليه كه سازندگان فيلم قصد آن را داشتند تبديل شد. در سال 1984، انجمن كارگردانان آمريكا جايزه‌أي براي قدرداني به او اهدا كردند. مسلماً ولز هنرمندي با استعداد و بي همتا بود اما گويا محكوم شده بود تا مدت زيادي، آرزوها و اهدافش مورد بي توجهي قرار بگيرد. شايد به اين دليل كه او هرگز به قوانين موجود در هاليوود تن در نمي داد. اگر همه براي ولز چنين احترام و ارزشي قائل هستند، جاي سؤال است كه چرا عده كمي او را ياري كردند؟ جاي تأسف است، در حالي كه ولز از بزرگترين كارگردانان سينما به حساب مي‌آيد خودش از فعاليت در سينما ناراضي و پشيمان است. مطمئناً اكثريت موافقند كه او در طول دوران فيلمسازي‌اش شايسته رفتار بهتري بود. وقتي ولز وارد هاليوود شد در واقع تجربه‌هاي سالها كار در تئاتر و راديو را با خود به همراه آورد. برخي ممكن است معتقد باشند كه او آن چنان كه ادعا مي‌شود، بدعت گذار بزرگي نبوده است چون بيشتر ابتكارات او، تكنيك‌هايي بودند كه يا در ديگر رسانه‌ها مانند راديو استفاده مي‌شد و يا حيله‌هاي قديمي بودند كه در آنها افراط شده بود. دانش‌هاي سينمايي او شايد همگي ابتكار خودش نبودند ولي او از حداكثر قابليت پرده سينما استفاده كرد، تا رؤياي بي همتايي كه در ذهن مي‌پروراند عملي كند. سينما اوج هنر مدرن است كه اجزايي مثل موسيقي، تئاتر، عكاسي و هر چيزي را كه از زمان زندگي بشر در غارها و ثبت افكارشان روي ديوارها به صورت نقاشي پديد آمد در برمي‌گيرد.

فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر/ كارگردان:


قلب پير (1934)- خيلي زياد جانسون (1938)-همشهري كين (1941)
امبرسون‌هاي باشكوه (1942)-غريبه (1944)-بانويي از شانگ‌هاي(1945)
مكبث(1947)-اُتلّو (1952)-گزارش محرمانه (1955)
تماس زشت(1957)- محاكمه (1962)- قصة جاويدان (1968)
براي تقليد (1975)- طرف ديگر باد (1975-نيمه تمام)


فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر:

خانواده سوئيسي رابينسون(1940)- سفري به درون ترس(1942)- جين اير(1943) بچه‌ها را دنبال كن(1944)- فردا براي هميشه است(1946)- دوئل در خورشيد(1947-راوي)- جادوي سياه(1949)- مرد سوم(1949)- رُز سياه(1950)- ناپلئون(1954)- گرفتاري در درّه تنگ(1954)- سه پرونده جنايت(1955)- بيرون از تاريكي(1955-به عنوان راوي)- موبي ديگ(1956)- مردي با سايه(1957)- ريشه‌هاي آسمان(1958)- تابستاني طولاني و گرم(1958)- معبري به هنگ كنگ(1958)- دِسارد(1961)- بهترين ساعات(1946-به عنوان راوي)- داستان‌‌‌‌ پادشاه(1965)- پاريس مي‌سوزد؟(1966)- مردي براي تمام فصول(1966)- ستارة جنوبي(1969)- جزيرة گنج(1972)- سفر جهنمي (1976)- نمايش عروسكي(1979)- پروانه(1980)- مردي كه فردا را ديد(1981)- پول داغ(1983)- صحنة جنايت(1984، سريال تلويزيوني).

 



منابع:

1.WWW. Bway. Net
2.WWW. Filmblug. Com
3.WWW.Amazon. Com

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

 



هـنـر انـتـخـاب





«حافظ» و «سعدی» کيارستمی، و قضيه تاريخی حسادت





انتشار حافظ و سعدی کيارستمی جنجال بيهوده‌ای به پا کرد که بار ديگر يک بيماری مزمن و رو به وخامت جامعه هنری/ فرهنگی/ روشنفکری/ رسانه‌ای کشور را به نمايش گذاشت. اين بيماری، خيلی ساده، اسمش حسادت و کج‌انديشی است که تازه دومی هم حاصل اولی است. در منشأ اين جنجال‌ها - همان حسادت - ترديدی ندارم، اما البته مدرک مستندی هم در اين زمينه نمی‌شود به محضر جامعه ارائه داد؛ همان طور که خيلی از کارهای کيارستمی در اين سال‌ها حسادت‌برانگيز بوده و بسياری را سر غيظ آورده است. اين يک احساس به‌شدت قوی است که سال‌هاست تعيين‌کننده شکل و مسير روابط فردی و اجتماعی ما شده است. حالا شايد روزی - يا به‌زودی - اگر عمر و جرأتی بود؛ توضيح درباره اين قضيه حسادت را مفصل‌تر کنم. «جرأت» را از اين بابت نوشتم که به دليل گستردگی موضوع، بحثی دشمن‌تراش است.
فکرش را بکنيد که چرا موضوعی به اين سادگی بايد چنين واکنش‌هايی داشته باشد: عباس کيارستمی به عنوان هنرمندی معتبر در عرصه داخلی و شناخته شده و مورد احترام در جهان (چه خوش‌مان بيايد و چه نيايد)، تصميم می‌گيرد از هر غزل حافظ و سعدی، يک مصراع را که به نظرش اساسی‌تر و عصاره و جان‌مايه آن غزل است، انتخاب و منتشر کند. ايراد کار کجاست که عده‌ای فرياد اعتراض سر دادند: اين چه معامله‌ای است که با حافظ و سعدی بزرگ شده؟، ديوان حافظ و سعدی را خراب کرده، اين يک توهين است، و چيزهايی از اين قبيل. مگر کيارستمی همه نسخه‌های ديوان حافظ و سعدی را جمع‌آوری و نابود کرده و فقط کتاب خودش را باقی گذاشته؟ خب ديوان کامل اين دو شاعر بزرگ با چند تصحيح و روايت ديگر موجود است و ارزش و اهميت و اعتبار و صلابت خودشان را دارند؛ کيارستمی هم انتخاب و پيشنهاد خودش را داده است. اين چه ايرادی دارد؟ کجای عرش می‌لرزد؟ مگر بسياری از خوش‌نويسان بارها عبارتی، مصراعی، بيتی از حافظ يا شاعران ديگر را برای خوش‌نويسی در تابلويی، از ميان يک غزل درنياورده‌اند؟ چرا کار آن‌ها ايرادی نداشته است؟ فقط به اين دليل که به «هنر خوش‌نويسی» آراسته شده و بحث معنا و تفسير در درجه دوم اهميت قرار داشته؟ خب کيارستمی - چه خوش‌مان بيايد و چه نيايد - به عنوان يک هنرمند چند وجهی (سينماگر، گرافيست، عکاس، شاعر) کار ديگر و تازه‌ای با حافظ کرده که نه از نوع تفسيرهای موشکاف و گسترش‌دهنده مفسران حافظ‌شناس مثل بهاءالدين خرمشاهی است، نه از نوع «تصحيح» احمد شاملو است و نه مانند کاری که خيل خوش‌نويسان می‌کنند. هنر کيارستمی، «هنر انتخاب» است و مثل ساير آثار سبک او، گرايشی مينی‌ماليستی دارد. او به جای اين که رساله‌ای درباره هر يک از غزل‌ها بنويسد، مصراعی را انتخاب کرده و جلوی روی خواننده گذاشته که همين انتخاب، حکم «تفسير» او را دارد؛ حتی مقدمه‌ای هم بر انتخاب‌هايش ننوشته. ايرادش چيست؟ شما مخالف اين انتخاب‌ها هستيد؟ خودتان انتخاب کنيد. اصلأ اين طور انتخاب را دوست نداريد، برويد حافظ‌ها و سعدی‌های ديگر را بخوانيد. چرا حق يک هنرمند معتبر را که شأن خودش و آثارش بسيار بيش از يک آدم معمولی است، ناديده می‌گيريد؟
به بحث حسادت هم در اين‌جا می‌شود رسيد که مطمئنم خيلی از آدم‌های «روشنفکر» و حتی آدم‌های معمولی زير متوسط، وقتی با اين کتاب روبه‌رو شدند، از خودشان پرسيدند: «اِ... اين که کاری نداره... چرا به فکر من نرسيد؟» و يادشان می‌رود همين چيزهايی که «کاری نداره»، به ذهن هر کسی نمی‌آيد. و فرق آدم‌ها، فرق هنرمند و غيرهنرمند، فرق نابغه و آدم معمولی، فرق آدم مبتکر و آدم خرفت و کودن در همين چيزهاست. اخيرأ ديدم دو جوان باهوش ايرانی مقيم آمريکا با انتخاب عناصر و نشانه‌های ايرانی متعلق به تاريخ همين صدوخرده‌ای سال اخير کشور و نقش زدن آن‌ها بر لباس، توجه بسياری را جلب کرده‌اند؛ چيزهايی مثل عکس‌ها و نشانه‌های دوره قاجار و پس از آن، يا مثلأ لوگوی روزنامه‌های خيلی قديمی و چيزهايی از اين قبيل. خب اين‌ها همه قبلأ وجود داشته اما کسی تا به حال فکر نکرده بود که می‌شود ازشان چنين استفاده‌ای کرد. کپی‌رايت هم ندارد، هويت ايرانی هم دارد و حرکتی‌ست در کنار- يا برابر- گرايش غالب استفاده از نشانه‌های غربی روی لباس‌ها. خب طبعأ اين دو جوان با جوان‌های معمولی که فکر و عمل‌شان در جهت کارهای بيهوده و غيرخلاق و گاه زيان‌بار است، فرق دارند. ندارند؟
اما همين حسودان که بابت اين که چيزی که «کاری نداره» به ذهن‌شان نرسيده به صاحبان ذوق حسادت می‌کنند، جايگاه خودشان را هم ناديده می‌گيرند. فکرش را بکنيد که مثلأ - بر فرض - اگر ايده حافظ و سعدی کيارستمی به ذهن من می‌رسيد و جسارت و سرمايه لازم را هم داشتم که آن را منتشر کنم، اصلأ برای چه کسی اهميت داشت که انتخاب‌هايم چيست؟ هزاران نفر از آدم‌های معمولی ديگر هم حتمأ انتخاب‌های شخصی‌شان را از حافظ و سعدی دارند، اما انتخاب‌های آن‌ها برای چند نفر اهميت دارد؟ خب او کيارستمی است و ما آدم‌های معمولی. از او خوش‌مان بيايد يا نيايد، قطعأ اين انتخاب‌های کيارستمی يا آدم‌هايی در اندازه‌های اوست که اهميت دارد، نه آدم‌های معمولی و گم‌نام. بله، درست است که آدم‌هايی در اين سطح اگر سوت هم بزنند، خطی بکشند، عکس و نمايی معمولی هم بگيرند (که قطعأ معمولی نخواهد بود و چيزی غيرمعمول در آن‌ها هست) می‌تواند اثری هنری تلقی شود و مورد توجه و بحث و تفسير قرار بگيرد. خيلی از اتودهای بسيار ساده هنرمندان بزرگ اکنون در موزه‌ها قرار دارد؛ «آثاری» که اگر متعلق به آن هنرمندان بزرگ نبود شايد قاطی زباله‌ها می‌شد، اما در متن کارنامه آن هنرمند ارزش و معنا پيدا می‌کند. پارسال در پاريس، توی موزه پيکاسو مجموعه‌ای متعلق به يک کلکسيونر آلمانی را به نمايش گذاشتند که در کنار بسياری از آثار شگفت‌انگيز و حيرت‌آور پيکاسو، چيزهايی هم ديدم که به طور مجرد زيبايی شاهکارهای او را نداشت، اما چون کار پيکاسو بود، ارزش و اهميت داشت. توی صحنه‌ای از مستندی که سيف‌الله صمديان از کارگاه آموزشی کيارستمی در جشنواره کارتاژ ساخته (همان کارگاهی که اسکورسيزی هم در يکی از روزهايش شرکت داشت)، روزی کيارستمی از کلاس بيرون می‌آيد و در حلقه دوست‌دارانش (من هم شايد دارم با بدجنسی، آتش حسادت‌ها را تيزتر می‌کنم!) به خيابان می‌رسد. آن‌جا روی درِ غبارگرفته صندوق عقب ماشينی که کنار خيابان پارک شده، با گذاشتن اثر مشت بسته و بعد هم انگشت‌هايش، مثلأ جای پای حيوان چهارپايی را نقش می‌زند. چند نفر هم دوروبرش، با ذوق‌زدگی از اين «آثار خلاقه» استاد مدام فيلم و عکس می‌گيرند. حتمأ حسودان موصوف اگر اين صحنه را ببينند، خيلی حرص می‌خورند و فوری مضمون کوک می‌کنند که «حالا کيارستمی سرفه هم بکنه می‌شه اثر هنری!». خب بله، همين جوری است. آن هنرمندان و روشنفکران جامعه هم که قاعدتأ جزو نخبگان هستند و با ما آدم‌های معمولی فرق دارند، بهتر است به جای صرف وقت‌شان در امور خاله‌زنکی، روح و هنر و فن‌شان را صيقل بدهند و کارهای خلاقه بکنند تا لااقل - زبانم لال - ديگران به آن‌ها حسادت کنند.

مأخذ: هفته‌نامه شهروند امروز، شماره 47، يکشنبه 29 ارديبهشت 1387

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
سفر روز طولاني به دل شبہ

«هيچ چيز مثل يک سرقت خوب... اعضاي يک خانواده را دور هم جمع نمي کند.»

اين جمله تبليغاتي «حرفه خانوادگي» (1989)، کمدي سياه و جنايي کمتر ديده شده به کارگرداني سيدني لومت و نوشته وينسنت پاتريک (بر اساس نوول خودش) است. آنجا، جسي مک مولن (شان کانري)، سارقي حرفه يي، سرسخت و بازنشسته است که به گذشته تاريک و پر از جنايت و شرارت اش مي بالد. مک مولن سارق، صاحب دو پسر به نام هاي ويتو (داستين هافمن) و آدام (متيو برودريک) است که از هيچ نظر به هم شباهتي ندارند. ويتو طي داستان تلاش مي کند پيشينه تاريک خانواده روي اخلاق تنها پسرش تاثيري نگذارد و از طرف ديگر هواي برادر جوان تر و خوش پوش ترش، آدام، را هم دارد. بي خبر از آنکه آدام و پدر طرح يک سرقت بزرگ و وسوسه کننده- حتي براي ويتو- را ريخته اند. حالا بعد از گذشتن چيزي حدود دو دهه، سيدني لومت با «پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» دوباره به مضمون ها و دغدغه هاي آشنا و مورد علاقه اش سري زده، اما اين بار با ملودرامي نکبت بار و بي رحمانه که غلظت سياهي اش بارها بيشتر از ساخته هاي قبلي و مشابه اين کارگردان 84 ساله است.

عنوان تازه ترين فيلم لومت با اين جمله کامل مي شود؛ «مي تواني نيم ساعت توي بهشت باشي...پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» که از يک مثل ايرلندي گرفته شده؛ «مي تواني غذا و پوشاک داشته باشي، و يک بالش نرم زير سرت، مي تواني چهل سال را توي بهشت سپري کني، پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي». قرار گرفتن اين عبارات ميان تصاوير ابتدايي و فصل سرقت زودهنگام و غافلگير کننده داستان، به سرعت متوجه مان مي کند که با يک داستان کاملاً اخلاقي مواجهيم. اينجا هم درست شبيه «بعدازظهر نحس» (1975)، از درخشان ترين و موفق ترين آثار لومت، بدون معطلي به سکانس سرقت مي رسيم. باز هم با شخصيت هايي طرف حسابيم که اين اولين بارشان است مي روند دزدي و اتفاقاً هميشه هم به کاهدان دستبرد مي زنند. در «بعدازظهر نحس»، سال (جان کازال) دل قرص و محکم تري در سرقت نسبت به ساني (آل پاچينو) احساساتي (که حتي اسلحه توي دستش در مقايسه با قد و قامت کوتاهش توي ذوق مي زند) دارد اما جايي که بايد شش دانگ حواسش جمع باشد، يک تير، بدون آنکه بفهمد، وسط پيشاني اش قرار مي گيرد. حالا در «پيش از آن...» کمدي موقعيتي که سارقان در آن قرار گرفته اند بيشتر از آب درآمده و درست از لحظه شليک دور از انتظار پيرزن داخل جواهرفروشي (رزمري هريس)، که به سرعت مي فهميم مادر يکي از سارقان است، به بابي (برايان اف. ا. برن)- همراه مثلاً نترس هنک (اتان هاوک)- شکل مي گيرد. وضعيت اسفبار اما خنده آوري که با ديدن سر و شکل ظاهري هنک (به خاطر اينکه شناسايي نشود کلاه گيس ابلهانه و سبيل مسخره يي گذاشته،) موقع فرار از مهلکه، کامل مي شود. داستان با شيوه يي که روايت مي شود، بعد از فصل سرقت، به سه روز پيش از دزدي هنک برمي گردد. هنک از آن شخصيت هايي است که لومت در پروراندن شان استاد است؛ مصيبت و ذلت در سراسر زندگي شخصي هنک ديده مي شود. خانواده او کاملاً از هم پاشيده و هيچ پولي در بساط ندارد. هنک حتي در مخارج تنها فرزند خود که پيش همسر سابقش زندگي مي کند مانده اما از آن طرف سوداي همراهي با جينا (ماريسا تومي) همسر خيانتکار برادرش اندي (فيليپ سيمور هافمن) را در سر مي پروراند. درست برعکس داستان «حرفه خانوادگي» که داستين هافمن به عنوان برادر بزرگ تر خيال داشت لکه هاي ننگ جنايت هاي پيشين پدر و پدربزرگ خانواده را پاک کند و اما بالاخره هم به وسيله آدام برادر کوچک ترش وسوسه شد، در «پيش از آنکه...» اين اندي پسر ارشد خانواده است که تجسمي است از تباهي مطلق. شروري آرام و صبور که از همان ابتدا نطفه شرارت را در دل اين ملودرام سياه مي اندازد. اين اندي است که با خونسردي ترسناکي پيشنهاد سرقت از جواهرفروشي پدرشان (يا به قول خودش عمليات مامان و بابايي،) را به برادر کوچک تر مي دهد؛ نکته يي که رابطه جينا همسر اندي با هنک را از حد و اندازه يک خيانت فراتر مي برد و به داستان بعدي اخلاقي/ مذهبي مي دهد.

البته روايت با تمهيدي که از همان شروع ماجرا انتخاب کرده، ما را به زندگي خصوصي و شخصيت اندي بسيار نزديک مي کند. به همين خاطر تا آخر ماجرا با شيطان همدردي مي کنيم، اندي تصويري است از يک فرزند ارشد سرتق و ناخلف که همواره سوداي دنياي بهتري را در سر مي پروراند يا به عبارت ديگر دقيقاً معلوم نيست چه مرگش است. کاراکتري به لطف اجراي قدرتمند و باوقار فيليپ سيمور هافمن، آنقدر تلخ و رذيلانه از آب درآمده است. اندي از يک سو مقابل اعضاي خانواده کوچک ترين نقطه ضعفي از خود بروز نمي دهد و دائماً با خنده هاي آرام و گاهي مخوفش عکس العمل نشان مي دهد اما از سوي ديگر تنها سنگ صبور او، يک صاحب شيره کش خانه است. فقط پيش او نمي خندد و از دردهاي مبهمش مي گويد. شايد به همين دليل ماواي نهايي اندي، البته براي به دست آوردن مقداري پول، دست آخر همان شيره کش خانه مي شود. به اين ترتيب شليک اندي به آن مشتري که به سبک و سياق خماري هاي آشناي خودش روي تخت دراز کشيده، جلوه يي عميق تر مي يابد. اندي در آن فصل، در واقع آشکارا به چهره گنديده اش شليک مي کند.

---

تنها سکانس هاي آرام و بدون تنش در سرتاسر اين ملودرام آشفته و غمگنانه لومت، همان فصل هايي است که اندي به خلوتکده غريبش توي آن برج عظيم و بلند مي رود. او جايي در ميان سکوت مرگبار خماري اش پيش سنگ صبور بي رگ و مخنث اش اعتراف مي کند؛

«هميشه وقتي به صورت حساب ملک ها و دارايي هام فکر مي کنم، مي بينم که هر چقدر توي اونها بالا و پايين مي کنم و صفحه هاشون رو ورق مي زنم، همه چي تميز و حساب شده است. جمع کلش هميشه با مجموع قسمت هاي مختلف برابره. روشن و شفاف. ولي توي زندگيم هيچ جمعي وجود نداره. هيچ چي به هم ربط نداره. جمع من با مجموع قسمت ام برابر نيست. مجموع همه قسمت ام با خودم برابر نيست...»

...با همه اين حرف ها و اداي احترام براي اين ملودرام تازه و باشکوه سيدني لومت 84 ساله (سن استاد را داريد که؟) و سياهه بلند آثار ماندگارش، و از همه مهم تر بازي هاي قدرتمندي که اگر «پيش از آنکه شيطان بفهمد مرده يي» در روايت داستانش تا حدودي موفق شده، آن را بيشتر مديون همان ها و به خصوص هافمن و تامي است، فيلم در جمع بندي و پايان خود، به نظر نگارنده، تا اندازه يي ضعيف و الکن ظاهر مي شود. طوري که ديالوگ هاي سحرانگيز سيمور هافمن در فصلي که ذکر شد، توصيف مناسبي براي کليت فيلم به نظر مي رسد؛ مجموع همه قسمت هاي آن با «خود»ش برابر نيست.

*عنوان فيلمي به کارگرداني سيدني لومت

نوشته يوجين اونيل
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
هالووین (سینمای اسلش)دوران طلایی

به عقیده ی بسیاری از منتقدین سینما، سه فیلم، "هالووین" ساخته جان كارپنتر، "جمعه ی سیزدهم" اثر شان كانینگام و همچنین "كابوس در خیابان الم"  آتش ژانر اسلش را بار دیگر در دهه هشتاد شعله ور ساخت. در واقع به زعم این عده، این ژانر در دهه هشتاد طلایی ترین دوران خود را سپری کرد. دورانی که عناصر و المانهای آن به ثبت رسید و نقطه ی پرشی برای فرا رفتن از قراردادهای ژانری شد. به عبارت بهتر ژانر اسلش در دهه هشتاد دچار دگرگونی و تغییر شکلی شد، که در دهه 90 به تکامل رسید. تکاملی که نمونه بارز آنرا می توان در فیلم "جیغ" ساخته وس كریون، قلمداد کرد. "جیغ" به نوعی به تکرار و توالی قوانین ژانری فیلم های اسلش دهه هشتاد پشت پا زد و توانست تا علاوه بر فروش خوب در گیشه، نظر منتقدین سخت گیر را هم بسوی خود معطوف کند. کریون در "جیغ" با کاهش صحنه های خون آلود و افزایش شوخی های انسانی به نوعی توانست تا به کاراکترهای غیر حقیقی این ژانر عینیت ببخشد و کاری کند که حتی در پاره ای تماشاگر را وادار به همذات پنداری با آنها نماید. از سوی دیگر کریون با بهره گیری از هنرپیشه های خوش چهره و مطرح توجه مخاطبین بیشتری را متوجه فیلمش کند.

 

بررسی روان شناختی مسائل جنسی در سینمای اسلش

یکی از ابعاد مهمی که در فیلم های اسلش می توان روی آن تاکید کرد، روابط و دغدغه های جنسی است. همانگونه که پیشتر اشاره شد، شخصیت اصلی قاتلی است استثنایی با ویژگی های انسانی و مردانه. ویژگی قاتل ها در این گونه ی ژانری به سبب دو عامل است:

الف)انتخاب قربانیان خود از میان زنها  ب) چگونگی کشتار آنها

 

قاتل فردی است ک دختران زیبا و جوان را به عنوان طعمه برمی گزیند و تجاوزهای خشونت بار و هیستریک، یکی از شیوه های آزار قبل از قتل از سوی قاتل می باشد. شیوه های کشتار قربانیان به صورتهای گونانگون روی می دهد و البته الگوهایی برای چگونگی این زیر ژانر موجود است. به عنوان مثال، قاتل بیشتر از سلاح های سرد مثل چاقو، اره، خنجر و غیره استفاده می کند. از منظر دیگر می توان به این نکته اشاره كرد که کشتن زنها در این دسته از فیلم ها به گونه یک تیپ تکراری در آمده است. شاید دلیل حضور پر رنگ زن به عنوان قربانی در فیلم های اسلش را بتوان در این سخن برایان دی پالما جست که می گوید: "زنها در کارهای خطرناک بهتر حالت تعلیق ایجاد می کنند". به عنوان نمونه در خانه ای که رفت و آمد زیادی به آن نمی شود، اگر زنی وارد شود شما بیشتر می ترسید تا اینکه شاهد باشید مردی وارد این خانه شده است. در این باره هیچکاک می گوید: "من معمولاً به حرف های ساردو، فیلمنامه نویسم، احترام می گذارم و توجه می کنم که می گوید: "زنها را عذاب بده، زیراکه ما در جهان حاضر زیاد آنها را عذاب نمی دهیم".

همه این قوانین تا زمانی که قاتل مرد باشد صادق است اما زمانی که ما در فیلم با زنان قاتل که بر اساس ویژگی های خاص زندگی شان به آدمکش تبدیل شده اند، روبرو می شویم، معیارها فرق می كند. البته باید توجه داشت که شیوه قتل لزوماً درباره دخترانی با خصوصیات فوق الذکر مطرح نیست. اسلشرها شیوه های گوناگونی برای پیشبرد هدف خود دارند و کیفیتی که آنها برای قتلهای خود تکرار می کنند متفاوت و منحصر به فرد است. اما می توان به این امر اعتراف کرد که نمود این شیوه ها در قاتلین مونث بسیار کم است. به عنوان مثال در سکانس پایانی فیلم "سیزدهمین جمعه" در می یابیم که قاتل زن میانسالی است و نه یک مرد. اصول و اساسی را که برای این فیلم ها شرح داده شد این نکته را به ذهن متبادر می کنند که به گونه ای هویت جنسی مردان (قاتل) دچار انحراف گشته و همین عامل است که آنها را به سوی خشونت و ملعبه کردن زنان پیش می برد. تا آن جا که گاه فیلم هنگامی که اجازه می یابد از هویت جنسی عبور کند برای سرگرم کردن خود به نوعی دست به جهت دهی کاراکترها نیز می زند.

اما نکته ای که باید در تفاوت میان فیلم های اسلش با بعضی از گونه های ادبی آن مد نظر داشت، این است که فیلم به تنهایی توان به نمایش درآوردن ذهنیت انسان را ندارد. از این رو سعی در ایجاد یک سری فضاهای بصری برای نمایش ویژگی های ذهنی در اثر دارد تا بدین وسیله بتواند آنرا به عینیت نزدیک کند. بدین جهت است که کارگردان برای توصیف و تشریح جنسیت کاراکترها، آنها را در قالب تیپ های خاص و برجسته ای می برد که تا حدودی برای بیننده نامأنوس است.

همانطوریکه پیشتر اشاره شد، تمام کسانی که در یک اثر سینمایی اسلش حضور دارند، به نوعی دچار مشکلات جنسی هستند. قاتل، گروه مقتولین، همدستان قاتل، فضا، زمنیه های شخصیتی و ناخودآگاهی و عوامل اجتماعی. فروید معتقد بود که بزرگترین میلی که در انسان وجود دارد میل جنسی است. این نیرو، دلیل بروز کلیه رفتارها و هنجارهای یک شخص است. رفتارهایی که از اراده ناشی می شوند، و سپس از مرحله اراده هایی که به تصمیم منجر می شود و در نهایت تصمیم هایی که از خودآگاه و ناخودآگاه ناشی می شوند. همچنین بنابر عقیده فروید، در انسان دو نیروی بزرگ وجود دارد: یکی سائق مرگ و دیگری لذت. هر شخص همانقدر که به دنبال لذت است که به دنبال مرگ. این دوگانگی، اساس ذات و سرشت شخص را ایجاد می کند.

برای روشن شدن موضوع بهتر است به ذکر مثالی روی آوریم. بیایید مادر یکی از شخصیتهای اسلش را در نظر بگیرید، مثلاً شخصیت نورمن در فیلم "روانی". این شخص، یک انسان معمولی بوده است، در دوران کودکی پدرش را از دست می دهد و مادرش او را بزرگ می کند. وابستگی نورمن به مادر سبب می شود که او تمامی خواسته ها و علایق خود را در وجود مادرش ببیند. بنابراین مادر نورمن برای او در حکم همه چیز است.او عاشق مادرش است و فكر می كند مادرش تنها باید برای او باشد. اما همه چیز درست از زمانی آغاز شد که مادر نورمن تصمیم به ازدواج می گیرد. در این هنگام، نورمن درمی یابد که مادرش به او خیانت کرده است. از طرفی، به دلیل اینکه نورمن در تمام عمرش عاشق مادرش بوده است، نمی توانسته هیچ زن یا دختر دیگری را در زندگی خویش راه بدهد زیرا از دید او این کار به مثابه نوعی خیانت است. پس مادر نورمن برای او یک تابو  و در عین حال، یک توتم محسوب می شد.

حال، مادر ازدواج کرده و نورمن زندگی خود را پوچ می بیند. چه می کند؟ هویداست! مردی که نه تنها مادرش بلکه همه چیزش را تصاحب كرده، می کشد و سپس ماردش را. چرا؟ زیرا معتقد است مادر به او خیانت کرده. از این لحظه ماجرا آغاز می شود! نورمن پس از دفن مادر و پدرخوانده اش، تازه می فهمد که زندگی بدون وجود مادرش برای او امکان پذیر نخواهد بود. پس به قبرستان می رود، و جسد مادرش را از قبر بیرون می آورد، او را همانند پرندگانش، تاکسیدرمی (خشک) می کند و در اتاق خوابش نگاه می دارد. همینجاست که روان پریشی نورمن اوج می گیرد. از طرفی، بر طبق نظر یونگ که می گوید: "در درون هر انسانی یک زن و مرد اثیری وجود دارد. یونگ از زن اثیری به آنیما و از مرد اثیری به انیموس یاد می کند."؛ نورمن جسم مادرش را با خود دارد و در درون خویش با آنیمای وجود خویش، که همان معشوق درونی اش است، با مادر زندگی می کند. این آنیما، موجودی کاملا زنده است، غذا می خورد، با او قهر می کند، حرف می زند و حتی او را مورد عتاب و سرزنش قرار می دهد. حال ممکن است این سوال پیش آید که چرا نورمن در ادامه اقدام به کشتن زنهای جوان می کند؟

دلیل این امر را می توان به عدم وجود رابطه جنسی در گذشته نورمن نسبت داد. از این رو سائقه لذت او همیشه در پی دست یابی به ارضای این غریزه است، اما از طرفی وجدانش به او اجازه ی این عمل را نمی دهد. نتیجه منجر به سرکوب بزرگترین میل یک انسان می شود، پس می توان گفت نورمن دارای یک کامپلکس های عظیم روحی است. از سوی دیگر، مادر نورمن برای او یک توتم گشته است، بطوریکه هیچ کس حق ورود به حریم او را ندارد. حال اگر زنی بر حسب اتفاق به این حریم پا بگذارد او باید از بین برود. زیراکه این زن سمبل و مظهر خیانت است. کامپلکس های روحی ای که از زمان ازدواج مادر با آن مرد در نورمن جمع شده بود، در اینجا بیرون می ریزد. نورمن تمامی آن ها را در ایجاد صحنه ی جنایت و کشتن مقتول و مکان جنایت به كار می برد .نقشه می کشد و در نهایت هدفش را به قتل می رساند.

این تحلیل، بن مایه شخصیت های اسلش را آشکار می سازد. افرادی که بنابر دلایل متفاوتی از قبیل مشکلات اجتماعی، خانوادگی و یا شخصیتی دچار کامپلکس های روحی شده اند و این عقده ها که با سائق مر گ نمود عینی و بیرونی پیدا می كند، منجر به جنایت می شوند. اسلشرها به ما نشان می دهند که سرکوب های جنسی در اشخاص می تواند در نهایت چه فجایعی را به بار آورد.

 

ادامه دارد ...

 

 

نویسنده

مصطفی سیفی

برگرفته از وبلاگ سلام سینما                                                                                             

http://salam30nama.ir                                                                                                   

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
حضور در اولین جشنواره مقاومت جم و منتخب شدن در این جشنواره باعث شد تا گفتگوی داشته باشیم با فیلمساز جوان خرم آبادی و امیدواریم ایشان راههای ترقی را هرچه زودتر بپیمایند.

1-    لطفا خودتان را معرفي كنيد؟

       محسن مرادي ، متولد 1361 خرم آباد – دانشجوي رشته روابط عمومي . در سال 1375 از بازيگري تئاتر كار هنري  راآغاز نمودم و سپس در سال 71 به تصويربرداري و كارگرداني روي آوردم.

      

2-    تا كنون چند فيلم ساخته ايد و چه عناويني را كسب نموده ايد ؟

بنده در سه بخش مستند ، داستاني و انيميشن تجربه هاي كسب كرده ام .

 در بخش مستند فيلمهاي (( پابرهنه هاي تشنه )) ، (( زندگي زيباست )) ، (( مرثيه عشق )) ، (( خيلي دور اما نزديك )) و (( مكتب عشق )).

در بخش داستاني (( پرنده در قفس ))، ((خورشيدهاي بي غروب ))

در بخش انيميشن (( انقلاب سنگ ))

 

3-    نظرتان در خصوص سينماي بلند و كوتاه لرستان چيست؟

       با توجه به شرايطي كه ما شاهد آن هستيم ، ميبينيم كه فيلمسازان سينماي بلند در استان ما بسيار كم كار هستند . و به نظر مي رسد كه عمر فيلمسازي آنها به اتمام رسيده است.چرا؟! چون احساس مي شود كه بيشتر خود را محدود به ساخت سو‍ ‍‍‍‍ژه هايي كه در فرهنگ بومي ما آميخته است كرده اند و ديگر كيسه سوژه آنها به ته رسيده است . و پس از چند سال هنوز فيلمي نساخته . با يد نشست و قضيهرا كارشناسانه ريشه يابي كنيم و علت را بيابيم. همچنين راه را براي فيلمسازان جوان سينماي كوتاه هموار سازيم كه خوشبختانه داراي پتانسيل و انرژي بالايي هستند و در چند سال اخير شاهد موفقيت چشمگير اين فيلمسازان جوان در جشنواره هاي كشوري و جهاني بوده ايم ، كه اين خود تضمين كننده آينده اي روشن براي سينماي بلند ما مي باشد . البته در اينجا ذكر اين نكته ضروريست كه عواملي سبب شده تا سينماي كوتاه ما آينده اي نگران كننده اي نيز داشته باشد و آن ساخت فيلمهاي سفارشي و تبليغاتي از طرف ادارات و نهادها است  كه بيشتر جنبه امرار معاش دارند .

 

4-    بهترين آرزوي سينمايتان براي سال جديد چيست؟

     موفقيت فيلمسازان استان و همچنين تشكيل ستادي براي برون رفت از مشكلات موجود بر سر راه سينماي كوتاه و بلند استان و برنامه ريزي يراي آينده اي بهتر .

 

5-    برنامه هاي واحد فيلم وعكس حوزه هنري لرستان را چگونه ارزيابي مي كنيد و چه راهكارهايي براي ارتقاء اين برنامه ها داريد؟

  واحد فيلم و عكس حوزه هنري لرستان برنامه هاي منسجم و بسيار خوبي دارد . از جمله آنها برنامه (( فريم به فريم )) را مي توان نام برد كه هر هفته در حوزه هنري برگزار مي شود . و مختص فيلمهاي برتر ايران و جهان است كه با حضور فيلمسازان جوان استان همراه با نقد و بررسي صورت مي گيرد . اين برنامه مي تواند در تقويت تفكر و انديشه هنري و آشنايي فيلمسازان با تجربه هاي نو سينماي جهان براي فيلمسازان لرستاني تاثيرگذار باشد . اما لازم است كه از حضور اساتيد فن و چهره هاي برتر سينماي كشور نيز در اين جلسات سود جست.

 

6-    به نظر شما موفق ترين فيلمساز كوتاه  اين استان كيست ؟

آقاي ناصر ناصرپور به دليل اينكه تا كنون توانسته سه بار در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر كه ازمهمترين جشنواره هاي كشور به شمار مي رود حضور يابد . البته بايد از فيلمسازان جوان ديگري همچون غلامرضا نعمت پور ،فرود عوض پور ، فرهاد مختاري ، احمد احمد پور ، حسين سپهوند ، غلام حافظي و سعيد شاهوردي  كه مسير را خوب طي كرده اند و هميشه در ميادين مختلف و جشنواره ها موفق و حرفي براي گفتن داشته اند نام برد.

 

7-    جاي چه برنامهاي را در سينماي كوتاه كشور خالي ميبينيد؟

جشن سينماي كوتاه كه مي توان آن هرساله با حضور فيلمسازان عرصه فيلم كوتاه برپا نمود واز فيلمسازان موفق اين عرصه تجليل به عمل آورد تا اين حركت هم باعث تقويت روحيه فيلمسازان جوان و هم باعث وحدت و همدلي در بين اين فيلمسازان شود.   

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

 

ویدئو آرت و هنرهاي مفهومي

 

قسمت اول

 

                                                                    جان پایک بنیانگذار ویدئو آرت    

« براي بررسي ويديو آرت طي دهه‌ي ۷۰ ميلادي لازم است اين هنر در كنار هنرهاي مفهومي اين دوران بررسي شود. لوسي ليپارد منتقد هنرهاي تجسمي، اين دوره از هنر را با صفت ماده‌زدايي شده (dematerialized) توصيف مي‌كند كه تمركز هنر را از شيء به ايده برگردانده است. طي اوخر دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰، تصاوير «Project» شده در حال خلق يك زبان جديد بودند. اين تصاوير، زمان را به‌عنوان يك رسانه معرفي كردند.

اين خصلت تازه در هنر، در چهار نمايشگاه سنت‌شكنانه كه در اين دوران برگزار شد كاملاً مشهود است. نمايشگاه «تلويزيون به‌عنوان يك رسانه خلاق» كه در گالري Howard wise نيويورك در ۱۹۶۹ برپا شد، اولين نمايشگاه از اين سري نمايشگاه‌ها بود. بلافاصله نمايشگاه ديگري در ۱۹۷۰ در موزه Rose Art برپا شد كه توسط راسل كانر(۲) ترتيب يافته بود. يك سال بعد در ۱۹۷۱، موزه هنرهاي معاصر كالج finch در نيوروك از ۱۰ هنرمند دعوت كرد تا در آن موزه ويديوهايي خلق كنند. تجهيزاتي نيز در اختيار هنرمندان قرار گرفته بود. اندكي بعد موزه‌ي هنر آمريكايي Whitney، ميزبان يك اجراي ويديويي ويژه بود. مروري يك ماهه بر آثار ويديويي كه نخستين كارهاي پايك را نيز دربرمي‌گرفت. گالري‌هاي چندي نيز در اين دوره مشغول نمايش آثار ويديو آرتيست‌ها بودند كه مهم‌ترين‌شان Leo Castelli بود.

 

در ۱۹۷۱، داگلاس ديويس يك برنامه تلويزيوني دو سويه در WTOP-TV خلق كرد كه صداي تلفني بينندگان، الگوهايي ويديويي را در زمان واقعي بر صفحه نمايش خلق و جابه‌جا مي‌كرد. يك سينتي سايزر هم در ۱۹۷۱ در مركز ملي تجربيات تلويزيوني KQED توسط استفن بك تكميل شد. اين مركز در ۱۹۶۷ تحت هدايت Brice Howard بنيان نهاده شد و توليدات الكترونيك با سيستم‌هاي پيچيده، الگوي كارش قرار گرفت. اولين كار كه از شبكه PBS (ايستگاه غير انتفاعي) اين مركز پخش شد «Heimskringla» بر مبناي نمايشنامه‌اي از Tom O'Horgan بود كه مشخصاً براي تلويزيون نوشته شده بود. در ۱۹۷۲ سومين ايستگاه تلويزيون عمومي با نام WENT-TV در نيويورك و تحت مديريت ديويد لاكستون برپا شد كه هنرمندان ويديويي بسياري در آن به توليد پرداختند. اثري از مايكل شامبرگ در اين لابراتوار ويرايش و ارايه شد كه اولين اثري بود كه از نوار نيم اينچي براي پخش در سطح ملي استفاده كرده بود. يك ويديويي هنري ديگر از اد امشويلر به‌نام Scapemates نيز در اين لابراتوار ساخته شد كه جايزه‌ي Emmg سال ۱۹۷۲ را از آن خود كرد. در اين اثر تصوير زنده رقصندگان در محيطي با گرافيك كامپيوتري و جلوه‌هاي ويژه تلفيق شده بود. 

 

در اين زمان جنبشي به‌نام «Guerilla Television» شكل گرفت كه شبكه‌هاي خبري از انعكاس آن به شدت اجتناب مي‌كردند. مشكلات گروه‌هاي اقليت، مبارزات سياسي و ... محورهاي موضوعي اين جنبش بودند. «TV TV» نيز در خدمت رويكردي با ايده‌ي دهكده جهاني، در نيويورك، در حال پا گرفتن بود. با آن‌كه «TV TV» در ۱۹۷۹ منحل شد بسياري از گروه‌ها از آن زمان در عرصه هنر ويديو ظاهر شدند تا دلبستگي‌هاي آن را در اشكالي جديد ارايه دهند. در شمال نيويورك نيز «Video Freex» شكل گرفته بودند. «Woodstock community video» نيز در اين زمان توسط كن مارش(۵) بنيان گذاشته شد. نقطه مشترك همه‌ي اين گروه‌ها، پخش آثارشان از طريق كانال‌هاي كابلي محلي بود.

دهه‌هاي نخستين ويدئو آرت كاملاً مصروف نقد تلوزيون و رسانه‌هاي ديگر بود. هنرمندان ويديو هم‌زمان در حال شكل دادن به يك رسانه و در عين حال نقد رسانه‌هاي قديمي‌تر بودند. كاري از پايك به‌نام Global Groove (۱۹۷۳) در راستاي همين انديشه بود. رگبار توهم‌انگيزي از تصاوير نشريات و تلويزيون كه هدفش تاكيد بر جلوه‌ي زندگي سرشار از تبليغات ماست. The Eternal Frame اثري مشترك از T.R.Uthto و AntFarm (از گروه‌هاي ويديويي تازه تاسيس) نقدي گزنده بر فيلم Zapruder (۱۹۶۳) بود - فيلمي درباره ترور كندي در دالاس كه بي‌نهايت بار در تلويزيون‌هاي همه دنيا نمايش داده شده بود. اثر Utheo و AntFarm قصد بازسازي واقعه‌ي ترور كندي به شكل يك مستند مضحكه‌آميز را داشت. ‌

 

در فوريه ۱۹۷۶ گالري رنه بلاك به همراه گالري بانينو و ايستگاه تلويزيوني WNET نوارهاي اوليه پايك و نيز آثار جديدش را گردآورنده و هم‌زمان به نمايش گذاشتند. پايك در آثار اين دوره‌اش از مدارهاي بسته و موقعيت‌هاي زنده تلويزيوني استفاده مي‌كرد و آن را «تلويزيون دو طرفه» مي‌ناميد. اثر مهم و تاثيرگذار پايك به‌نام «بوداي ويديويي» با نصب يك مدار زنده‌ي تصويري در همين دوران آفريده شد. اثري كه چشم‌انداز واقعي دنياي پيرامون انسان معاصر را به‌نمايش مي‌گذارد و تفكر باستاني را به حيطه‌هاي مدرن مي‌كشاند. در اين اثر پيكره‌اي از بودا در مقابل يك تلويزيون قرار گرفته است. دوربين ويديويي مداربسته‌‌اي در پشت صحنه تصوير او را بر صفحه‌ي تلويزيون پخش مي‌كند. بودا بدين طريق در مراقبه‌اي طولاني در ابعاد الكترونيكي جهان امروز با وانموده‌ا‌ي از خود روبه‌رو مي‌شود.                                        

هنرمند تاثيرگذار ديگري كه در اين دوره به خلق آثار ويديويي مي‌پرداخت فرانك جيلت(۶) بود. او پس از مطالعه فلسفه در دانشگاه كلمبيا و نقاشي در انستيتو Pratt در نيويورك همان‌گونه كه خود مي‌گويد: «دل مشغول مارشال مك‌لوهان شد»(۷). براي او استفاده شخصي از دوربين ويديو راهي براي ورود به فرآيند ارتباطات بود. در ۱۹۶۸ او اثر «Keep» را خلق كرده بود كه اينستاليشني با چهار مونيتور بود كه نوارهايي را كه در خانه به‌همراه دوستش ضبط كرده بود نشان مي‌دادند. اگر چه در نگاه نخست اين اثر يك كار حجمي محسوب مي‌شد اما خود او چنين هدفي را در كارش نمي‌پذيرد. در حقيقت هر چند او به كيفيت حجمي آثار هنري علاقه‌مند بود اما هدفش در اين كار بيشتر شكستن نگاه خيره و متمركز بيننده بر صفحه‌ي واحد تلويزيون بود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
دو فیلمساز لرستانی منتخب جشنواره فیلم جم

 

صحنه ای از فیلم آزاده ساخته میر عباس خسروی

برگزیدگان نخستین جشنواره فیلم کوتاه «جم» معرفی شدند

برگزیدگان نخستین جشنواره فیلم کوتاه جوانه‌های مقاومت «جم» ساعتی پیش طی مراسمی در مجموعه فرهنگی‌هنری آسمان معرفی شدند.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این مراسم با پخش سرود جمهوری اسلامی ایران و تلاوت آیاتی از قرآن مجید آغاز و پس از آن پژمان لشگری‌پور ضمن اشاره به بخش‌های مختلف جشنواره گفت: نخستین جشنواره جم به همت 7 ماهه ستاد جشنواره، انجمن دفاع مقدس و سایر ارگان‌های فرهنگی در گلزار شهدای گمنام افتتاح و امروز همزمان با سالروز فتح خرمشهر به کار خود پایان می‌دهد.
دبیر جشنواره جم افزود: برای برگزاری این جشنواره‌ خیلی‌ها دست ما را گرفتند؛ ان‌شاالله ما روزی شرمنده نگاه شهدا نباشیم.
در ادامه برنامه پس از تجلیل از شهید «عماد مغنیه»، «سیدابراهیم اصغرزاده» و «رسول ملاقلی‌پور»، مراسم بزرگداشت «احمدرضا درویش» برگزار شد.
محمدرضا شرف‌الدین، مهندس جعفری‌جلوه، پژمان لشگری‌پور و پدر شهید جهان‌آرا برای تجلیل از درویش روی سن آمدند.
پدر شهید جهان‌آرا پس از اهدای لوح احمدرضا درویش اظهار داشت: از تمام کسانی که در جنگ زحمت کشیدند و فیلم گرفتند باید قدردانی کنیم. فیلمسازها باید فیلم‌هایی با موضوع جنگ بسازند تا جوان‌ها بدانند در خرمشهر چه خبر بود. باید قدر شهدا را بدانیم.
درویش نیز پس از دریافت لوح‌اش گفت: افتخار بزرگی است که این هدیه را از دست پدر اسوه مقاومت ایران شهید جهان‌آرا گرفتم. به خودم می‌بالم و از همه تشکر می‌کنم.
در ادامه مراسم برگزیدگان بخش‌های مختلف به شرح زیر معرفی شدند:

بخش طرح و فیلمنامه
تندیس جشنواره، لوح و مبلغ 5 میلیون ریال بهترین طرح پویانمایی اهدا شد به فیروزه لایفی‌گرجان برای آزاده
لوح و مبلغ 3 میلیون ریال بهترین طرح مستند اهدا شد به سهیلا جبری برای فرنگیس
تندیس جشنواره، لوح و مبلغ 5 میلیون ریال بهترین فیلمنامه مستند اهدا شد به نصیر درویش‌وند برای نگین خلیج فارس
لوح و سکه بهارآزادی اهدا شد به رحیم کریم‌زاده برای چشمان تو
جایزه ویژه هیات داوران این بخش شامل: تندیس، لوح و 3 میلیون ریال اهدا شد به احسان فولادی برای فیلمنامه ترکش
تندیس، لوح و  مبلغ 7 میلیون ریال بهترین اثر این بخش اهدا شد به معصومه حجازی برای زیر درخت توت
تندیس، لوح و  مبلغ 5 میلیون ریال دومین اثر این بخش اهدا شد به طوفان نهان‌قدرتی برای لوبا
تندیس، لوح و  مبلغ 4 میلیون ریال سومین اثر این بخش اهدا شد به زهره شعبانی برای برسد به دست...
گفتنی است طرح‌ها و فیلمنامه‌های منتخب این بخش با حمایت انجمن سینمای جوانان ایران ساخته خواهند شد.

بخش داستانی الف
آزاده (میرعباس خسروی) از خرم آباد
خورشیدهای بی‌غروب (محسن مرادی) از خرم آباد

انجمن فیلم کوتاه ایران
همسفر خاموش (الهام حسین‌زاده)
انعکاس (محمد طالبی)

انجمن مستندسازان
الرماد (حبیب باوی‌ساجد)
ماه بر بام (علیرضا جهانی‌فر)

انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی
چشمان پدر (پروانه معصومی)
بدسیگنال (سیدجواد حسینی)
عروسک گمشده (معینی صمدی)

انجمن تهیه‌کنندگان سینمای مستند
دایه شکر (مینو کیانی)
مشهد قالی (سیدحامد نوبری)

بخش 313 ثانیه‌ای
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به مرتضی پایه‌شناس برای وطن دوستی
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال اهدا شد به رامین راهبر و علیرضا عین‌القضاتی برای سفیر
تندیس، لوح و مبلغ 6 میلیون ریال اهدا شد به خانم سامیه از ترکیه برای حریم
تندیس، لوح و مبلغ 6 میلیون ریال اهدا شد به محمدجعفر باقری‌نیا برای همازوربین
تندیس، لوح و مبلغ 7 میلیون ریال اهدا شد به حسین مهدویان برای دیکتاتور بزرگ
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال اهدا شد به کاوه قهرمان برای دیدار
تندیس، لوح و مبلغ 15 میلیون ریال اهدا شد به مرتضی شعبانی برای در آستانه بهشت به عنوان بهترین فیلم به معنای مطلق، گفتنی است این فیلم برای حاضرین در مراسم اختتامیه به نمایش درآمد.

بخش مستند ب
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به محمود رحمانی برای مدار صفر درجه
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به امیرحسین نوروزی برای بازی انگلیسی
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به سیدعباس امام‌زاده برای سفیر کربلا
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال اهدا شد به مرتضی مطوری برای پرواز در آتش
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال اهدا شد به علیرضا جهانی‌فر برای ماه‌ بر بام
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال اهدا شد به مجید فتحی برای قهرمان
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال اهدا شد به جمشید مجددی برای خانه‌ای در کویر

بخش مستند الف
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال اهدا شد به وحید زارع‌زاده برای صبر ایوب
تندیس، لوح و مبلغ 7 میلیون ریال اهدا شد به ماجد نیسی برای بمب‌های پرتقالی، نیسی جایزه‌اش را به سیدهادی منبتی دوست و همکار جانبازش تقدیم کرد.
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال بهترین تحقیق و پژوهش اهدا شد به محمدعلی فارسی برای روز حادثه
تندیس، لوح و مبلغ 10 میلیون ریال بهترین کارگردانی اهدا شد به حامد خسروی برای ترانه اندوهگین کوهستان، خسروی پس از دریافت جایزه‌اش از علیرضا سلطانی دوست و همکارش تشکر کرد و گفت: جای جانبازان این فیلم که در واقع میزبانان اصلی این جشنواره هستند، اینجا خالی بود.
تندیس، لوح و مبلغ 12 میلیون ریال بهترین مستند اهدا شد به وحید چاوش برای نیست اما هست

بخش داستانی ب
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به عزت‌بانو ناصری برای آینه
لوح و مبلغ 5 میلیون ریال اهدا شد به سیدعلی موسوی‌نژاد برای محمد را به خاطر بسپار
تندیس، لوح و مبلغ 7 میلیون ریال اهدا شد به حمید بهرامی برای مقاومت وزن بودن
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال اهدا شد به معین صمدی برای عروسک گمشده
تندیس، لوح و مبلغ12میلیون ریال اهدا شد به علی لطفی برای نقطه نهایی
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال اهدا شد به حمید عزیزی برای POV
تندیس، لوح و مبلغ 7 میلیون ریال اهدا شد به حسین عرب‌نژاد برای مادرانه
تندیس، لوح و مبلغ 12 میلیون ریال اهدا شد به عارف نامور برای او را صدا بزن

بخش داستانی الف
لوح و 2 سکه اهدا شد به ماریسا پوربخش بازیگر کودک فیلم چشمان پدر
لوح و 2 سکه اهدا شد به فریدون شیردل تصویربردار فیلم از من بنویس
لوح و 2 سکه اهدا شد به محمدحسین حسینی بازیگر اول 59
لوح و 5 سکه اهدا شد به احمد کاوند برای زمین من
لوح و 5 سکه اهدا شد به سیدرضا صافی برای تخم مرغ جنگی
تندیس، لوح و مبلغ 7 میلیون ریال اهدا شد به پیام زین‌العابدینی برای نگذار دلت بمیرد
تندیس، لوح و مبلغ 8 میلیون ریال اهدا شد به علی ملاقلی‌پور برای ادامه بن‌بست
تندیس، لوح و مبلغ 12 میلیون ریال اهدا شد به فرزانه فرشاد برای بهار
تندیس، لوح و مبلغ 12 میلیون ریال اهدا شد به محمد جعفری برای روی موج سرما

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
با سلام به دوستان عزیز

به بهانه پخش فیلم (( باشو غریبه ای کوچک )) به نویسندگی و کارگردانی استاد بهرام بیضایی

در برنامه فریم به فریم واحد فیلم و عکس حوزه هنری لرستان مطالبی در خصوص این فیلم به

استحضار میرسد.

      

سوسن تسلیمی                                           عدنان عفراویان،                                         استاد  بهرام بیضایی

اينك مي خواهم در باره فيلم موثر"باشو، غريبه كوچك" ساخته بهرام بيضائي برايتان بنويسم. باشو،

پسر بچه اي است كه خانواده اش را در جريان جنگ ايران و عراق از دست داده است. او جنوبي است.

فيلم هم با صحنه جنگ و توپ باران آغاز مي شود. باشو، بيزار از جنگ، خود را پشت يك كاميون پنهان مي كند؛ بي آنكه بداند كاميون راهي كجا است. ساعتها مي گذرد و سرانجام باشو خود را در يكي از روستاهاي شمال ايران مي يابد. در آنجا زن جواني كه نائي نام دارد و با ده بچه اش مشغول كار است، باشو را مي بينند. اول از تيرگي پوستش متعجب مي شوند، بعد سعي مي كنند با او حرف بزنند، ولي باشو فرار مي كند. راه دوري نمي رود ـ در واقع همان اطراف پرسه مي زند. نائي سعي مي كند به او آب و نان بدهد. باشو دوباره فرار مي كند ولي در خفا بر مي گردد و نان و آب را برمي دارد. اين قضيه ادامه مي يابد. باشو مذاق جنوبي دارد و از غذاهاي شمالي خوشش نمي آيد ولي چاره اي نيست. بالاخره يك روز نائي او را گير مي اندازد و پيش خودشان نگهش مي دارد. پسرك كم كم به آنها عادت مي كند،

 اما دائما خانواده اش را در خاطر مجسم مي كند.

همسر نائي براي كار به شهر رفته و اهالي ده بطور يكپارچه به او اعتراض ميكنند كه چرا اين غريبه را پيش خودت نگه داشته اي. يكي مي گويد: اين پسرك كيست؟ ديگري مي گويد: چرا نانخور آورده اي؟ سومي مي گويد: شوهرت كار ميكند و تو نانخور اضافي مي آوري؟ كاسب ده اعتراض ميكند كه اول

 قرض هايت را بده، بعد از اين كارها بكن. يكي هم هست كه براي نائي دلسوزي ميكند كه تو اينهمه زحمت ميكشي كه اين نره خر بخورد. خلاصه سيل مخالفت با باشو در ده براه افتاده. بچه هاي همسن

 و سال پسرك هم او را مسخره ميكنند. رنگ پوست، زبان غريبه و فرهنگ متفاوتش مايه دلخوري اهالي است. اما در اينجا نقش نائي تعيين كننده ميشود. او به مخالفت ها اعتنائي نميكند و خلاف جريان ميرود. نائي بر نگهداري از باشو پافشاري مي كند. ميكوشد راهي براي صحبت با او بيابد، كم كم به وي علاقمند ميشود. باشو هم رابطه بهتري با اين خانواده برقرار ميكند و گوشه اي از بار كارهاي روزمره را به دوش ميگيرد. از نگهداري مزرعه گرفته تا مقابله با شغالها و گراز دشمن محصول. نائي تصميم گرفته كه باشو را عضوي از خانواده خود كند. تنها نگراني وي نظر شوهرش است. بنابراين براي او نامه اي

 مينويسد و مسئله را با وي در ميان ميگذارد. شوهر نظر مساعدي نشان نمي دهد، اما نائي اين مخالفت را در نظر نمي گيرد. باشو با تصميم نائي و بواسطه حركت خلاف جريان اين زن در آنجا ميماند. مناسبات و آداب و سنن و عقيده رايج و ناعادلانه موجود در اين حيطه در مقابل اراده و مبارزه اين زن شكست ميخورد، نابود نميشود و حتي ممكن است دوباره تهاجم كند و پيروز شود (البته اين را بيضائي در فيلمش نشان نداده) ـ اما مسئله آن است كه پايداريش زير سوال ميرود؛ و اين مهمترين پيام فيلم "باشو، غريبه كوچك" است. البته فيلم ريزه كاري هاي ديگري هم دارد كه حول حركت و تصميم

زن قهرمان داستان معنا مي يابد. مثلا اينكه براي نائي، غريبه بودن يا باصطلاح غيرعادي بودن فرهنگ، زبان و رنگ باشو اهميتي ندارد. او حاضر است عليرغم همه اينها با اهالي ده و با شوهرش به مقابله برخيزد ـ نائي اين ظرفيت را دارد كه دست به هر كاري در جهت تحقق هدفش بزند. با وجود اينكه در "باشو، غريبه كوچك" همچنان حيطه كار و تفكر زن، سنتي باقي مي ماند و رئاليسم فيلمنامه اجازه پا فراگذاشتن نائي از دايره خانه و كار خانگي و بچه داري را نمي دهد، اما شك نيست كه اين فيلم، تصوي

ر و نقشي متفاوت از زن را نسبت به ساير آثار سينمائي رايج به جامعه عرضه ميكند. البته "باشو،

غريبه كوچك" ايرادات مهمي نيز دارد. يكي از مهمترين آنها يكدست و بي تضاد نشان دادن اهالي روستاست. گرچه اين كار باعث برجسته تر شدن نقش نائي و حركت خلاف جريان او شده، اما اصولا تصويري منفي از مردم بطور كلي ـ خصوصاً آنجا كه بحث از زحمتكشان روستاست ـ ارائه ميشود: اشكال عمده در ارائه اينگونه تصوير آن است كه مردم، نماينده و حافظ نظم كهن و مناسبات غلط و ناعادلانه معرفي ميشوند. ميدانيم كه سلطه ارتجاع و تيغ سانسور امكان ربط دادن حفظ و تقويت مناسبات غالب با قدرت سياسي را از فيلمساز گرفته، اما اين واقعيت نمي تواند دليلي بر منفي جلوه دادن نقش مردم باشد. اينكار در واقع فيلمساز را به دست خود از نيروي تعيين كننده در مبارزه عليه مناسبات ارتجاعي ـ يعني نيروي توده ها ـ دور مي سازد. در "باشو، غريبه كوچك"، زن، قهرمان توده ها نيست؛ بلكه قهرماني در مقابل توده هاست و اين با حقيقت نبرد عليه ستم و استثمار در بطن جامعه خوانائي ندارد. نكته قابل توجه ديگر در اين اثر، مسئله ملي و ناسيوناليسم فارس است. بيضائي در فيلمش بروي تضاد واقعي ميان زبان و آداب و رسوم خلق هاي مختلف انگشت ميگذارد و به تفرقه و جدال مخرب و غيرمنطقي ميان توده هاي منقسم در نواحي گوناگون جغرافيائي برخورد ميكند. اما آنجا كه پاي پيام و ارائه رهنمود به تماشاگر پيش مي آيد، "باشو، غريبه كوچك" قادر به ارائه اتحاد آزادانه، داوطلبانه و برادرانه طبقات ستمديده نيست. "باشو، غريبه كوچك" از سطح اتحاد حول ناسيوناليسم ايراني ـ ناسيوناليسمي كه خواه ناخواه حول برتري ملت فارس شكل گرفته و نتيجتاً در خود مفهومي ستمگرانه را حفظ كرده ـ فراتر نمي رود. پيام بيضائي چيزي در حد "ما گل هاي خندانيم، فرزندان ايرانيم" است؛ حال آنكه مشكل

 فقط با ارائه راه حل طبقاتي براي مسئله ملي ـ يعني ارائه منافع مشترك طبقات تحت ستم و

استثمار ـ رفع خواهد شد. بهرحال، بيضائي را بخاطر "باشو، غريبه كوچك" با توجه به نقش متفاوت و خلاف جرياني كه از زن عرضه كرده، بايد ستود.

    

باشو، غریبه کوچک

نویسنده  و کارگردان: بهرام بیضایی

مدیر فیلمبرداری: فیروز ملک زاده

صدا: جهانگیر میر شکاری، اصغر شاهوردی، بهروز معاونیان

عکس: شهاب الدین عادل

جلوه های ویژه: علی اصغر میرزایی، ایرج رامین فر، محمد رحیم بختیاری

تدوین: بهرام بیضایی

موسیقی: فیروز ملک زاده

طراح صحنه: علی میرزایی، ایرج رامین فر

 چهره پرداز: فرهنگ معیری

 بازیگران: سوسن تسلیمی، عدنان عفراویان، پرویز پورحسینی، فرخ لقا هوشمند، اکبر دودکار، رضا  هوشمند، اعظم رهبر

تهیه کننده: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

محصول: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

سال ساخت: 1365

زمان: 121 دقیقه

تاریخ اکران: 1367

 

خلاصه داستان:

باشو به دنبال بمباران هوایی و کشته شدن پدر و مادرش به درون کامیونی می  پرد و از زادگاهش جنوب می گریزد. او وقتی که چادر بار کامیون را کنار می زند خود را در شمال کشور می بیند. باشو به مرزعه زنی به نام نایی پناه می برد که در غیبت شوهرش، که به جنگ رفته است، به تنهایی مرزعه را اداره میکند. با وجود آن که نایی به زبان غلیظ گیلکی و باشو به زبان عربی تکلم میکنند و هیچ یک زبان دیگری را نمی فهمد، پیوند عاطفی عمیقی میانشان برقرار می شود و نایی با نوشتن نامه ای به شوهر، برخلاف نظر همسرش باشو را به عنوان فرزندخوانده می پذیرد. پسرک در کارها به زن کمک میکند. مدتی بعد، مرد در حالیکه دست راستش قطع شده، باز می گردد و حضور باشو را در جمع خانواده می پذیرد.

 

 


جوایز:

  • کاندیدای بهترین پوستر از هشتمین جشنواره فیلم فر 1368

  • برنده جایزه بهترین فیلم در جشنواره بین المللی فیلم هنر و تجربه، اوبرویلید، فرانسه 1990

  • برنده دیپلم افتخار منتقدان حرفه ای بلژیک به خاطر انتخاب به عنوان یکی از پنج فیلم برتر سال 1992 در بلژیک

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 
           

فریم به فریم

واحد فیلم وعکس حوزه هنری لرستان برگزار می کند

                              ( نمایش فیلم های مطرح ایران و جهان)

                                          شش ماهه اول ۱۳۷۸ 

             

                               

     

1- نمایش فیلم ها پنجشنبه ها به صورت هفتگی وراس ساعت 17 برگزار می شود.
2- نمایش فیلم فقط مختص اعضا می باشد .
3- کلیه فیلم سازان با در دست داشتن معرفی نامه از مراکز سینمایی می توانند در این برنامه حضور پیدا کنند.
4-به دلیل کمبود فضای نمایش واستقبال هنرمندان الویت با کسانی است که زود تر ثبت نام نمایند.

کارگردان

نام فیلم

تاریخ

ران فریک

برکت

12/2/87     

پنجشنبه

گیلرمودل توره

هزار توی پن

19/2/87

پنجشنبه

لارس فن تریر

رقصنده در تاریکی

26/2/87

پنجشنبه

بهرام بیضایی

با شو غریبه ای کوچک

2/3/87

پنجشنبه

اورسن ولز

همشهری کین

9/3/87

پنجشنبه

آلکساندر سوکوروف

آلکساندر

16/3/87

پنجشنبه

آلفرد هیچکاک

سرگیجه

23/3/87

پنجشنبه

بیلی وایدر

سانست بلوار

30/3/87

پنجشنبه

میشل هانکه

کچ

6/4/87

پنجشنبه

جان فورد

جویندگان

13/4/87

پنجشنبه

ارنست لوبیچ

بودن یا نبودن

20/4/87

پنجشنبه

مایکل کورتیز

کازابلانکا

27/4/87

پنجشنبه

روبرتو بنینی

زندگی زیباست

3/5/87

پنجشنبه

هاوارد هاکس

خواب بزرگ

10/5/87

پنجشنبه

بیلی وایدر

آپارتمان

17/5/87

پنجشنبه

گاس ونسانت

فیل

24/5/87

پنجشنبه

سام پکین پا

این گروه خشن

31/5/87

پنجشنبه

آکیرا کوروساوا

راشامون

7/6/87

پنجشنبه

فرد زینه مان

اسب کهر را بنگر

14/6/87

پنجشنبه

لی مک کاری

سوپ اردک

21/6/87

پنجشنبه

فرانک کاپرا

آقای اسمیت به واشنگتن می رود

28/6/87

پنجشنبه

فریم به فریم

واحد فیلم وعکس حوزه هنری لرستان برگزار می کند

( نمایش فیلم های مطرح ایران

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

1-     لطفا بيوگرافي از خودتان جهت آشنايي علاقمندان عنوان نماييد؟

محسن آزادي هستم متولد 1357 شهرستان خرم آباد . كارشناس زبان و ادبيات فارسي و هم اكنون در زمينه فيلمسازي فعاليت مي كنم.

 محسن آزادی پشت صحنه فیلم

 

2-    تا كنون چند فيلم ساخته ايد و چه عناويني كسب كرده ايد؟

ده فيلم كوتاه داستاني و مستند با نامهاي گذر- خواب طلايي – روز دستان – يك – دو – گريه – سفر بخير مادر – لب رود يك بيراهه درست و كانديد دريافت بهترين تصويربرداري جشنواره منطقه اي – كسب مقام سوم فيلمنامه نويسي از جشنواره استاني و حضور در چند جشنواره داخلي

 

3-    نظرتان درباره وضعيت فيلم كوتاه و بلند لرستان چيست؟

       تعريفي ندارد و هر روز بعدتر از ديروز و باري به هر جهت

 

4-    از ديدگاه شما موفق ترين فيلمساز كوتاه اين استان در چند سال اخير كيست؟

فرود عوض پور

 

5-    برنامه هاي واحد فيلم و عكس حوزه هنري خرم آباد را چگونه ارزيابي مي كنيد و چه راهكارهايي براي بهبود و ارتقاء برنامه هاي اين واحد داريد؟

برنامه ها اميدوار كننده هستند و جا دارد از برگزار كنندگان اين برنامه ها تقدير و تشكر كرد . از اين عزيزان خواهشمنديم اين روال را بي وقفه ادامه دهند.

 

6- جاي چه برنامه اي را در سينماي استان و كشور خالي مي بينيد؟

برنامه بزرگداشت فيلمسازان با سابقه تر و معرفي فيلمسازان جوان در جشنواره هاي سينمايي

 

7-    سخن آخر؟

قومي متفكرند اندر ره دين                          قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي                كه اي بيخبران راه نه آن است و نه اين

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

معاون پارلماني و امور مجلس وزارت فرهنگ وارشا د اسلامي در مراسم معارفه مدير كل جديد ارشاد اسلامي استان لرستان عنوان كرد:

(در عرصه فرهنگ بايد مبنا،دانايي باشد)

پس از چند ماه بلاتکلیفی بالاخره اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان سکاندار خود را شناخت . دكتر توكلي معاون حقوقي و امور مجلس وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي در مراسم معارفه مدير كل فرهنگ وارشاد اسلامي استان لرستان با اعلام اين مطلب گفت: الگوي مديران ما در دستگاهها بايد (( مديريت خلاق )) باشد . وي با تبيين ابعاد مديريت خلاق در عصر كنوني و بيان اينكه مديريت در عصر حاضر بايد دستاورد محور باشد افزود: حركس محسوس وملموس در مسير چشم انداز 20 ساله نظام در وزارت ارشاد اسلامي ضروري بنظر ميرسد . وي تصريح كرد : هنرمندان ونيروي انساني دستگاهها سرمايه اند وبا استفاده از سرمايه بايد تغييرات ايجاد كرد. معاون امور مجلس وزارت ارشاد اسلامي با تأكيد بر اينكه ما بايد صرفاً بدنبال وحدت انگيزه ها نباشيم گفت : ما بايد با انگيزه هاي مختلف بدنبال رسيدن به انگيخته ها و اهداف مشترك و سازماني باشيم.

· در ادامه اين مراسم پس از ارائه گزارش كارتوسط سرپرست سابق اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامي لرستان آقاي سيد عارف علوي بعنوان مدير كل فرهنگ وارشاد اسلامي استان لرستان معرفي و از خدمات سرپرست قبلي آن اداره كل تقدير بعمل آمد .

سید عارف علوی مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان

غلامعلی فلاح سر پرست اسبق اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان

  به گزارش خبرگزاري آريا به نقل از روابط عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، در اين حکم خطاب به علوي آمده است : نظر به سوابق اجرايي و تعهد جنابعالي و با توجه به پيشنهاد معاونت اداري ، مالي و امور استان ها به سمت مدير کل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان لرستان منصوب مي شويد .

 

  اين حکم مي افزايد : اميد است ضمن همکاري کامل با مقامات محلي خصوصا نماينده محترم ولي فقيه و امام جمعه استان ، استاندار محترم ، دستگاه هاي فرهنگي منطقه و همچنين با استفاده از تجربيات و توان همکاران آن اداره کل در انجام وظايف محوله موفق باشيد .

مطمئنا این تغییرات مسیر هنر لرستان را تحت تاثیر قرار خواهد داد . پس امید است شاهد تحولات اساسی در فرهنگ و هنر این استان مخصوصا در سینمای لرستان باشیم.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  | 

جشنواره فیلم کوتاه «آن اند آف» اسپانیا امسال برای اولین بار به شکل بین‌المللی برگزار می‌شود.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این جشنواره که از 29 جولای تا 3 آگوست در شهر ریبادئو برگزار می‌شود، تا روز 30 ژوئن به فیلمسازان فرصت داده که آثار خود را ارسال کنند.
فیلم‌های کوتاه‌تر از 20 دقیقه که در سال‌های 2007 و 2008 ساخته شده‌اند، امکان شرکت در این جشنواره را دارند.
جشنواره «آن اند آف» که شاهد چهارمین دوره برگزاری خود خواهد بود، سه بخش رقابتی دارد که شامل فیلم‌های کوتاه داستانی، انیمیشن و مستند است.
متقاضیان شرکت در این جشنواره برای دریافت قواعد و فرم ثبت نام می‌توانند به وب‌سایت جشنواره به آدرس www.festivalonoff.com مراجعه کنند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط غلامرضا نعمت پور  |